بروز رسانی 
mahziyar  aliosat
گرفتارگرفتار
mahziyar aliosat
سلام همگی
بچه ها به این دو تا وبلاگ باحالم سر بزنید

www.30yahpoosh.loxblog.com
.
.
www.lovebest4.loxblog.com
مشاهده همه ی 1 نظر
mahziyar  aliosat
گرفتارگرفتار
mahziyar aliosat
من : من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من , من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد , من نه عاشق هستم نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد , من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگيم مي فهمد
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mahziyar  aliosat
گرفتارگرفتار
mahziyar aliosat
سلام به همه دوستان گل خودم
من بعد چند وقت نبودن اومدم بالاخره
خب
یه 2 تا وبلاگ ساختم یکی برای عاشقا و دیگری برای خندوندن عاشقا

.
.
.
.
.
www.lovebest4.loxblog.com
.
.
.
.
www.30yahpoosh.bl ogfa.com
.
.
.
ممنون میشم نظراتتونو در مورد وبلاگم بدونم
خواهشا نظراتتونم بگید
فقط در وبلاگم نظر بدید
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مهرداد مدیر گروه(کرکره خنده)
خوشتیپخوشتیپ
مهرداد مدیر گروه(کرکره خنده)

واقعا جای تاسف داره

بابا من هیچی نمیگم

بهتون بر نمیخوره

واقعا خجالت نمیکشین؟؟؟؟

واقعا زشت نیست؟

باید بگم بهتوووووووووووووووووووووون؟؟؟؟

بابا382تا کاربر باید80تا طرفدار داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟////

خیلی نامردین

به جمع طرفداران ما بپیوندید خبر بدید ما هم بیایم خدمتتون

با تشرکر فراوان

هههههههههههههههه

تشرکرم میدونم اشتباه نوشتم نگو

دوس داشتم اینطوری بنویسم حرفیه؟

خخخخخخ

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mahziyar  aliosat
گرفتارگرفتار
mahziyar aliosat

بابا جون مادرتون نظر بدید دیگه


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mahziyar  aliosat
گرفتارگرفتار
mahziyar aliosat
از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرده بود گرچه آدم زنده بود

از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي پاکي محبت ابلهي است

صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست

من که از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناري در قفس

از غم يک مرد در زنجير- حتي قاتلي بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله اشک و خونم درسبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست واي جنگل را بيابان ميکنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند

هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويري سوت و کور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور


صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید