کسانی که شما رو دوست دارن حتی اگر هزار دلیل برای رفتن باشد رهایتان نمی کنند... آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت.
ارتباط با گروه
مشخصات گروه
عاشقان بی پناه
29583 پست
کاربر
5,005 کاربر
کاربران گروه ( مشاهده همه )
 
مدیران گروه
 
ورود به سایت
نام کاربری
کلمه عبور
ورود
 

عاشقان بی پناه

گروه عمومی · 5005 کاربر · 29583 پست
ارسال ها کاربران

uii9dv7936voljodhnzy.gif

8reiu0ykzx7c9ihwi25.gif

aa1bpksz7n4iofv0yv4.gif
سلام  خوش اومدین دوستانی که تمایل به مدیریت گروه رو دارن لطفا پیغام بذارن

8reiu0ykzx7c9ihwi25.gifaa1bpksz7n4iofv0yv4.gif



*sadegh* ناراحت
*sadegh* ناراحت

از این به بعد گوشیتون رو در 30 ثانیه شارژ کنید


با استفاده از فناوری جدید گوشی رو در کمتر از 30 ثانیه شارژ کنید واسه دونستن این موضوع بیا کلیک کن.


<img src="><img src="><img src="><img src="><img src="><img src="><img src=">
¤¤MêH®Ð@d¤¤ لوس

ba eftekhar havadare group shodam

 

*✿☆ morteza *✿☆ jafari*✿☆عاشقان بی پناه خوشتیپ
6fd697c61db8b6cffe60049a61b722de-425


توهین دوباره شاهین نجفی به مقدسات شیعه . . .

باز هم توهین و باز هم سکوت شیعه . . .

این سگ نجس در کثافت کاریه جدیدش گفته:

" از آش و عاشورا متنفرم . . ."

ما هم از تو متنفریم و همگی باهم لعنت میفرستیم بر تو
fatemeh جیگر گوشه♥مـــــــــــــــاچنــدنفـر♥ مهربون
ببرباش ودرنده … 
ولی ازکنار آهوی بی پناه به آرامی گذرکن 
"کوروش کبیر"
4139105095.jpg
*✿☆ morteza *✿☆ jafari*✿☆عاشقان بی پناه خوشتیپ
*✿☆ morteza *✿☆ jafari*✿☆عاشقان بی پناه خوشتیپ
به همین برکت (موس وکیبورد) قسم:
دوستم زنگ زده میگه سطل آشغال لب تاپم پر شده چیکارش کنم؟...
.
.
.
.
میگم بریز تو پلاستیک مشکی ساعت ۹ بزار دم درب
میگه جدی میگی یا داری شوخی میکنی!{-7-}{-7-}
*sadegh* ناراحت
روزگــــــــــــــــــار  .........
1.jpg
Mohammad
old;">هر چند نمیدانم خواب هایت را با که شریک میشوی..
       
                  
                                      اما..
            
                        هنوز شریک تمام بی خوابی های من توی...

یـــه مـــــرده متــحــــرکـــــــــ

پسرکی بود عا شق دخترکی روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شدهر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت

گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن

مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را

شروع میکردن اونقدر لذت میبردن

که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن.

روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن

تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت

پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه

سریع اونو به بیمارستان رسوند .

دکتر وقتی اونو معاینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟

پسرک سرش را بالا گرفت

.....و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم

دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او

گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد .

دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد.

اون رفت و آزمایش داد .

روزه بعد پسرک با جوابه آزمایش پیشه دکتر رفت .

وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قفل شده بود.

....:رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت

ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد.

از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه

تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی

حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده .

روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت.

برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت.

ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد.

هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او

خواهش کرد که بگوید .

اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت


اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم


دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود.

برای آرامش پسرک قبول کرد.

روز بعد دخترک آمد.

:ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت

میخواهم امروز با هات نزدیکی داشته باشم.

ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟!

پسرک دوباره حرفشو تکرار کرد

دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده

بلند شد و راه افتاد که برود

ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم رابطه داشته باشیم.

دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو

پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست

دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی..؟

...تو پاک بودی اما چرا حالا

پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه

پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد.

دخترک جیق میکشید.

اما پسرک اونو به زور توی اتاقش برد

....دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما

پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و

....فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا

بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد

و آروم موهاش را نوازش میکرد.

دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند.

فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد

پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت:

!!!!!!!!!حالا دیگه منم ایدز دارم

ناگهان دخترک ساکت شد....

هیچی نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود.

.....با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من

بغضش شکست و اشک هاش جاری شد

با خودش میگفت : او چقدر عاشقم بود؟!

محکم پسره رو تو بغلش گرفت و شرو به گریه کرد

پسرک هم اورا در آغوش کشید

پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند

چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود.

اون شب در آغوش هم به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند....

داره قلبم میشکنه................
صفحات: 1 2 3 4 5 >