بروز رسانی 
شیوا
شیوا
دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ... اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟ دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟ اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد. * گفت وگوی همسران این دو زن : شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟ شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟ شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ... 
نـــــــَــتیجه اخلاقی : این که اصل داستان چیه، مهم نیست . شکل ارائه شما مهمه .
- بـــزرگـــان فـیـسـ ــنما -
مشاهده همه ی 4 نظر
׺°”˜`”°º×زِلزالِ زُلزِلَت׺°”˜`”°º×
׺°”˜`”°º×زِلزالِ زُلزِلَت׺°”˜`”°º×

چه حس خوبیه ....


شباموقع خواب عشقت سرشوبزاره رودستای مردونت....


باموهاش بازی کنی...


چشماشوببوسی...


اروم اروم توبغلت خوابش بگیره...


ولی توهنوزبیداری...


دوست داری فقط نگاش کنی...


همینطوریکه داری نگاش میکنی...


اشکات سرازیربشه...


تودلت پیش خودت بگی....


نباشی .....


میمیرم



مشاهده همه ی 2 نظر
masood tanha
ناراحتناراحت
masood tanha

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺪ ﺧﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻮﻩ ٬ ﯾﮏ
ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺪ ﻏﻤﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺷﺖ ٬
ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮔﻠﻢ ٬ ﺩﺭ
ﺳﺎﯾﻪ ﮐﻮﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﮔﺬﺷﺖ .
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
masood tanha
ناراحتناراحت
masood tanha

ما یه احمق رو میاریم و وارد زندگیمون میکنیم
و ازش انتظار داریم برامون سنگ صبور بشه و مارو درک کنه
حرفهای شما براش مثل اینه که
برای یه گوسفند شاهنامه بخونید
زندگیتو به خاطر آدمهای بی ارزش خراب نکن
کسی که مهم هست شمایید
نه اون فردی که دنبال شماست
پس درست فکر کنید و درست عشق بورزید..

"دکتر انوشه"

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
masood tanha
ناراحتناراحت
masood tanha

دختری ازحکیمی پرسید:

چراتا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم

درحالی که میدانم درنهایت به اون نمیرسم؟

حکیم جواب داد :به من بگو چرازندگی میکنیم

درحالی که میدانیم درآخر می میریم!؟

هیچی دیگه

دختره هم محکم زد تو دهنش

گفت سوال منو باسوال جواب نده :))))))) 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
masood tanha
ناراحتناراحت
masood tanha
ﮔــﺬﺷـﺖ ﮐـﺮﺩﻥ ﻣـﻦ ﺩﻭ ﺣﺎﻟـﺖ ﺩﺍﺭﻩ
ﻳﺎ ﺍﻭﻧـﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫـﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﻡ ...
ﻳﺎ ﺍﻭﻧـﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻣﻢ ﺍﻓﺘــﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧــﻮﺩﺕ ﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫــﺖ، ﺑﺎ ﻫـﻢ
ﻣﯿﮕﺬﺭﻡ
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
masood tanha
ناراحتناراحت
masood tanha
چه کنم آرزوهایم مسافرند
قلبم با آرزوهای دست نیافتنی ام خو گرفته
به موهایم گل می زنم . آرزوهایم زیباست
حباب های آرزویم می ترکند
شیرین کریمی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
masood tanha
ناراحتناراحت
masood tanha


ای برادر,ای تمام هستی ام
ای برادر,ای نگار مستی ام

ای برادر,ای که هم مادر بودی و هم پدر
ای که در عمرت بودی خونین جگر

از چه گویم از دلت یت از سرت
یا که از درد تمام پیکرت

پیکرت ریش ریش شد,ریش ریش شد
جان مولا,جان من آتیش شد
ای برادر با رفتنت پشتم شکست
روح از تنت رفت و جانم زتن برفت

ای برادر,رفتی و تنها گذاشتی ما را
جان مولا این چه کاری بود,ما را
این چه رسمی بود,کرد با ما روزگار
پدر رفت و برادر هم برفت
پدر گر رفت ,برادر بود جایش
برادر رفت,ولی هیچکس نیست جایش.....

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید