bumim.ir
بروز رسانی 
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi
شبی با دوستان بهتر از جان
مشاهده همه ی 1 نظر
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi
دیوانه چون طغیان کند
                                                  زنجیر و زندان بشکند

وز زلف لیلی حلقه ای
                                                  بر گردن مجنون کنید
مشاهده همه ی 2 نظر
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi
کدوم ساحل دنج پهلوی تو
                                                  بشینم پی ردی از بوی تو

صدف تا صدف موج ِ غم با منه
                                                  دل تنگمو صخره پس میزنه
مشاهده همه ی 1 نظر
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار “خدا” بوده !

اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار “خدا” بوده !

اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت “خدا” بوده !

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت “خداست” که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده ! آخه می دونی ؟ : “خدا” خیلی تنهاست...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi
مادر من فقط یك چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.
خیلی خجالت كشیدم.آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفور از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو ..
مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟
اون هیچ جوابی نداد.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
اونجا ازدواج كردم،واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی.
از زندگی،بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.
سرش داد زدم:چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی.
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو  ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی..وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.
برای من افتخار بود كه ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi
چه خندان و چه زیبا است جانم
گلی از باغ و بستان است جانم

خدایا خود نگهدارش، جانم
که حالش بد پریشان است ......

اگر چه درد تحفه از خدای است
همه مهرست و درمانست .......

من آن خشکیده عمق کویرم
لطیف و مثل بارانست ........

گل خوشبوی من رنگ دگر داشت
وگرنه گل فراوانست .......
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mostafa abdollahi
مشکوکمشکوک
mostafa abdollahi
چرا رفتی؟؟؟ چرا من بی قرارم ؟؟؟
به سر سودای آغوش تو دارم .....

درون فکر، با خود گفته بودم  ......
به آغوشت هزاران سال مانم .....


کجا شد رنگ و بوی مهربانیت ؟؟؟
کجا شد چین خندت یار جانی؟؟؟

کجا رفتی ؟؟؟چرا من بی قرارم؟؟؟
که تاب این جفایت را ندارم    ....

چرا رفتی ؟؟؟ کجا رفتی ؟؟؟ چرا من بی قرارم ؟؟؟
به سر سودای جان دادن دارم .............

14خرداد1394...ساعت 20:20
مشاهده همه ی 1 نظر