حال همه ما خوب است..... اما تو باور نكن ... تو دنیای منی اما....به دنیا اعتمادی نیست... myholyloverise@yahoo.com
ارتباط با کاربر
مشخصات کاربر
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩
1333 پست
34036.25
713 کاربر
کاربر فوق حرفه ای
2,820 بازديد
مرد - مجرد
1368/05/08
فوق ديپلم
تعمیرات موبایل
ايران - کردستان - سنندج
با خانواده
رفته ام
s5.1200
Azera 2013
180 - 75
موزیک
من در لیست دیگر کاربران ( مشاهده همه )
کاربری وجود ندارد و یا این قسمت خصوصی است
 
دوستان من ( مشاهده همه )
کاربری وجود ندارد و یا این قسمت خصوصی است
 
گروه های من ( مشاهده همه )
 
دوستان مشترک
کاربری وجود ندارد و یا این قسمت خصوصی است
 
آخرین بازدید کنندگان
کاربری وجود ندارد و یا این قسمت خصوصی است
 
ورود به سایت
نام کاربری
کلمه عبور
ورود
 

samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩

مطالب اطلاعات دوستان گروه ها طرفداران لینک ها گالری تصاویر
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
دوستای گلم این داستان رو توی یکی از سایت ها خوندم .خیلی خوشم اومد .امیدوارم شما هم خوشتون بیاد چقدر راحت می توان زورگو بود... همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟ - چهل روبل . - نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید. - دو ماه و پنج روز - دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد. - سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟ چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت. - و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید . فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید… « یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم. - امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام . - خیلی خوب شما، شاید … - از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره ! - من فقط مقدار کمی گرفتم . در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر. - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.. - یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت . - به آهستگی گفت: متشکّرم! - جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. - پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟ - به خاطر پول. - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟ - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند. - آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده. ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم! پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم: در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود…
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
قرنهای تاریك باز خواهد گشت، روزگار حجر بر بالهای درخشان دانش باز خواهد گشت، چه بسا امروز بركت های بی شمار به بشر ارزانی داشته تا یك روز مایه ی نابودی وی شود، آگاه باش! فرصت از دست نرود. وینستون چرچیل
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
اگر مردم با این همه پول كه در راه جنگ خرج می كنند زمین بخرند، ارزانتر از زمین هایی می شود كه به وسیله ی جنگ و خونریزی به دست می آورند. بنجامین فرانكلین
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
تجربه به من ثابت كرده است كه در طول بیست و چهار ساعت، كسی نیست كه دست كم پنج دقیقه گرفتار حماقت نشود. فرد عاقل و خوش بخت كسی است كه نگذارد این حماقت از این میزان بیشتر شود. بنجامین فرانكلین
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
در زیر خاك به قدر كافی زمان برای خوابیدن داریم. اگر زمان گرانبهاترین چیزهاست، بیهوده صرف كردن آن بدترین كارهاست. زیرا زمانی كه از دست رفت دیگر باز نخواهد گشت. هیچ وقت به گمان آنكه زمان كافی دارید، ننشینید. در عمل خواهید دید كه همیشه زمان، كوتاه و ناچیز است. بنجامین فرانکلین
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
چشم دیگران چشمی است كه ما را ورشكست می كند. اگر همه غیر از خودم كور بودند، من نه به خانه باشكوه احتیاج داشتم و نه به مبل عالی. بنجامین فرانكلین
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
فراموش نكنید كه نه تنها باید سخن درست را در جای درست بیان كنید، بلكه دشوار‌تر آن است كه در جایی وسوسه‌انگیز، جلوی زبان خویش را بگیرید و سخن نادرستی نگویید. بنجامین فرانكلین
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
من نمی‌دانستم كه تو را دوست دارم، تا اینكه آن را از زبان خودم شنیدم. برای لحظه‌ای اندیشیدم: "خدایا من چه گفتم؟" و سپس فهمیدم كه آنچه درست است را گفته‌ام. برتراند راسل
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
پاییز را دوست دارم ... به خاطر غریب و بی صدا امدنش... رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش... خش خش گوش نواز برگ هایش... صدای نم نم باران های عاشقانه اش... پاییز را دوست دارم.... به خاطر رفتنش خیس شدن زیر باران های پاییزی... بوی مست کننده خاک باران خورده..
samy rezaee۩۩۩مدیر ارشد گروه عاشقی تعطیل۩۩۩ آروم و عادی
در غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست، در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست، احساس کجاست؟ در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست، در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست، زندگی کجاست؟ در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست، در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست، انسان کجاست؟ در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست، مرگ کجاست؟
صفحات: 1 2 3 4 5 >