bumim.ir
بروز رسانی 
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD
ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را  تا گه شوی از خار من....
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD
دیروز که می آمدم از نیمه ی دوم قرن بعد؛

دیـــــدم که نور آهســـته می ریزد

بسیار آهسته تر از گریه تنهایان

حتی دیدم که ریش و سبیل زمین ،موهای منظومه ی شمسی سفید شده است....

و خورشــــــــــید با چشمانش پراز اب مروارید

به آفتاب گردانی می نگرد که پلاســــتیکی ست........
مشاهده همه ی 6 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD
غصه که ماله قصه هاست
ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز
و همین دلیلی شد تیمار و بیدل
که ساده ترش می‌ شه یه گرگ بارون دیده......
مشاهده همه ی 1 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD
سلام خواهرم چشمات هنوز میبینه
سایه ی وحشت رو تنت هنوز میشینه
از حالت نگو برام من همرو میدونم
این جنایتارو چشمامون هر روز میبینن
اینجا ناموس کشیه داره تفریح میشه
خبرا فلسطینو به درد تو ترجیح میده
اینجا ایرانه خواهرم کسی همدرد تو نیست
فقط اشک چشماته تو رو تسکین میده ...
فدای تن زخمیت ایرانم کم داغ ندیدی
واسه حس ناموس بود که هشت سال جنگیدیم
اینا کین وحشتو تو این مسیر میسازن
رو صورت خواهرم دارن اسید میپاشن
خدا کجاست از این آدما دلش نمیگیره
خواهرم کور شده دیگه چشاش نمیبینه
خدا کجاست که دنیارو عجیب میسازن
دارن رو صورت ناموسمون اسید میپاشن
به آینه نگاه نکن خواهر بهت دروغ میگه
این چهرت همون چهره ی دو روز پیشه
دنیای نامردا شده اینجا ضعیف میکشن
همه از یاد میبرن تو رو دو روز دیگه
مذاکرات ژنوو بذار کنار حاجی
دنبال راه حل باش واسه این اسید پاشی
اینجا ناموس وطنت دیگه فردارو نداره
فکر چاره واسه جنایت کثیف باشید
مادرم گریه نکن داغت به دلم نشسته
خدا کجاست ایرانم کمرش شکسته
که هر روزو هر روز داره اضافه تر میشه
پر از عشق بود یه روزی اون چشایی که بسته
دلم آتیش گرفته حرف از خاموشیو نزن
خدا طاقتم سر اومد به محرمت قسم
بیا ببین چجوری سوزوندن بهشتتو
ایرانم مبارکت خواهرم فرشته شد.............
مشاهده همه ی 15 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD

حسىن پناهى:
ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ
ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ
ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ !
! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ , ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ
ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ,
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ,
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ... ﺍﻣﺎ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ
ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ...

مشاهده همه ی 9 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD

ناگهان به شکل مسخره ای از همه چیز جدا شدم

با آدم ها که هستم ، چه خوب باشند و چه بد

تمام احساساتم تعطیل و خسته می شوند !

تسلیم می شوم ، مودبم ، سر تکان می دهم

تظاهر می کنم که می فهمم

چون دوست ندارم کسی را برنجانم ...

این یکی از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده

معمولا وقتی سعی می کنم با کسی مهربان باشم

روحم چنان پاره پاره می شود که به شکل ماکارونی روحانی در می آید

مهم نیست . کرکره ی مغزم پایین می آید ، گوش می کنم ، جواب می دهم

و آن ها احمق تر از آن اند که بفهمند من آنجا نیستم ...

هالیوود / چارلز بوکوفسکی

مشاهده همه ی 1 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD
این روزها
از بلندی موهایت فهمیده ام
چندوقت است تورانوازش نکرده ام
گناه از کوتاهی انگشتان من است
که بشکنند
که بندبند با دیواراین سلول برسرم بریزند
که قلم شوندو
روزگارم را سیاه کنند......
مشاهده همه ی 2 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD

«کفش‌ها»

کفش‌های سیاه من
با لکه‌های کهنه‌گی‌شان،
با سوراخ‌هایی که باران را
به جوراب‌های من پیوند می‌دادند
چه‌قدر دنبال تو آمدند...
چه‌قدر صبورانه منتظر ماندند
برای شنیدن صدای کفش‌هایت
بر سنگ‌فرشِ پارکِ پرتِ کنارِ بزرگ‌راه...
چه‌قدر رج زدند آن خیابانِ خاطره‌خیز را
برای تلاقیِ کوتاهِ نگاه‌هامان
که همیشه ختم می‌شد به اخمِ تو
و من چه ظالمانه از یاد بردمشان با خریدنِ کفشی نو!

کفشی که قشنگ بود
اما نمی‌توانست تازی‌وار ردت را بو بکشد
و گم شدم با کفش‌های تازه‌ام
در خیابان‌هایی که به تو نمی‌رسیدند...

بلکه هنوز در کنج انبارِ آن خانه‌ی قدیمی
جفتی کفش سیاهِ کهنه مانده باشد
که نمکی‌ها هم
روی خوش به آن‌ها نشان نمی‌دهند...
باید دوباره بپوشمشان!
شاید آن کفش‌ها هم‌چنان
راهِ رسیدن به تو را بَلد باشند... //

مشاهده همه ی 2 نظر
shahrzaD
مهربونمهربون
shahrzaD

زندگی از دروغ تا سوگند
خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت
خسته از چهره‌های تو در تو

چشم بستی به تخت طاووسم
در اتاقی که شاه من بودم
مرد تاوان اشتباهت باش
آخرین اشتباه من بودم ...

..نیک اندیشان..
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید