لحظه  بروز رسانی 
gholamali26
gholamali26

یکی از بزرگان نقل می کرد که:در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما

یکی از بزرگان نقل می کرد که:در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما از تهران حرکت کرد که در بغداد بنشیند.یک وقت خلبان زنگ خطر زد، مهماندار آمد و گفت:«وضع خیلی خطرناک است، چرخ های هواپیما باز نمی شود!».رنگ از روی همه مسافران پرید.کمی صبر کرد، دوباره آمد و گفت:«به تهران بی سیم زدیم، برج مراقبت از تهران پیام داده که می خواهی به تهران برگرد، می خواهی به عراق برو، باید برگردی و دور بزنی تا بنزین هواپیما تمام نشود وچرخ های هواپیما باز شود و اگر باز نشد باید بیرون بدون چرخ روی زمین بنشینی و تا خدا چه بخواهد».

از شدت ترس،هیچ کس توان حرکت نداشت، اما من بدون اینکه رنگم تغییر کند،یا دچار لکنت زبان شوم، آرام سر جایم نشسته بودم.کسی که پهلوی من نشسته بود،رو به من کرد و با صدای بلند به من گفت:آقا مگر کری؟گفتم:نه، گفت:«مگر نشنیدی که مهماندار چه گفت؟» جواب دادم: «چرا». پرسید:«پس چرا اینقدر بی خیال هستی و نترسیدی؟ تا نیم ساعت دیگر طیاره روی زمین می افتد و همه ما می میریم».

گفتم:هنگامی که سوار طیاره می شدم با خود زمزمه کردم:)و من یتوکل علی الله فهو حسبه؛هر کس بر خدا توکل کند،خدا امرش را کفایت می کند).(سوره طلاق،ایه 3) یک ایة الکرسی هم خواندم. روایت داریم که اگر کسی ایة الکرسی بخواند، خدا حفظش می کند،اگر بناست که من بمیرم و مرگم حتمی باشد،می میرم،اگر بترسم هم می میرم،اگر رنگم هم تغییر کند،می میرم و اگر تغییر نکند هم می میرم.

اما اگر مقدّر نباشد،من اعتمادم به خداست:بالله اعتصمت و بالله اشق و علی الله اتوکل؛به خدا اطمینان دارم و توکل می کنم و می دانم که خداوند مرا حفظ می کند؛یعنی همه ما را حفظ می کند».وقتی سرنشینان هواپیما شهامت مرا دیدند،برای وصیت نزد من آمدند.من به آنها گفتم:«اگر مردیم،همه می میریم و اگر زنده ماندیم،همه زنده می مانیم.چرا نزد من وصیت می کنید؟!»این اعتماد به نفس من و توکل به خدا و توسل من به قرآن بود،اما آنها خود را باخته بودند، اصلاً توجه نداشتند که من درون طیاره هستم، خیال می کردند که من زنده می مانم و آنها می میرند و وصیت هایشان را به من می کردند.

هواپیما پایین آمده بود و می خواست فرود بیاید.آنجا بغداد بود، وقتی به پایین نگاه کردیم،دیدیم آمبولانس ها،مرده کش ها،مریض ها،دکترها و پرستارها،همه آماده بودند و همه چیز مهیا بود.وقتی چشم مسافران هواپیما به این پرستارها و آمبولانس ها افتاد دگرگونی آنها بیشتر شد.خلبان زنگ خطر زد که نزدیک است بنزین تمام شود، خودتان را با کمربند ایمنی ببندید، اما حتی یک نفر هم نتوانست خودش را ببندد،از بس که ترسیده بودند،یارای حرکت نداشتند.

من از جایم بلند شدم،اول کمربند تک تک آنها و سپس کمربند خود را بستم. یکباره زنگ خطر زده شد، هواپیما فرود آمد،تا آنجا که می توانست خودش را کنترل کرد و از آنجا به بعد روی زمین خزید تا اینکه از حرکت ایستاد.طیاره تقریبا له شده بود،اما حتی یک نفر از ما صدمه ندیده بود.من اولین کسی بودم که با پای خودم بلند شدم و پایین آمدم،دکترها و پرستارها تعجب کرده بودند که چه قدر من شهامت دارم!آنها فکر می کردند که من کر هستم؟یا نمی فهمم،اما نمی دانستند که من گوش دل داشتم و دیگران کر بودند.به هیچ کس آسیبی نرسیده بود، ولی از شدت ترس،رمق و یارای حرکت نداشتند،به همین خاطر، امدادگران آنها را از داخل هواپیما بیرون آوردند و با آمبولانس به بیمارستان بردند تا با سرم و آمپول آنها را به حالت طبیعی برگردانند.بله این است معجزه توکل بر خدا و توسل به قرآن و ایاتش.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
gholamali26
gholamali26

الوالعبّاس جوالقى روزى جوالى به کسى داد و فراموش کرد به

الوالعبّاس جوالقى روزى جوالى به کسى داد و فراموش کرد به چه کسى داده است . هر چه اندیشید، یادش نیامد. روزى به نماز ایستاده بود، یادش ‍ آمد که جوال خود را به چه کسى داده است . به دکان رفت و به شاگرد خود گفت <img data-y=(" title=":((" />یادم آمد که جوال را به چه کسى داده ام .))
شاگردش گفت : ((چگونه یادت آمد؟))
الوالعباس گفت : ((در نماز یادم آمد.))
شاگرد گفت : ((اى استاد، به نماز خواندن مشغول بودى یا به جوال جستن ؟))
الوالعبّاس متوجّه کار بدش شد و دکان را رها کرد و به طلب علم پرداخت و چندان علم بیاموخت تا مفسّر قرآن شد. (16)
هنگام نماز، حواس نمازگزار باید از تشتّت و پراکندگى بدور باشد و در یک چیز خلاصه گردد. آرى باید قلب متوجه یک چیز باشد و آن فقط خداست و بس ، که اگر از خدا غافل گردد ناچار خشوع و حضور قلب در غیر خدا خلاصه مى شود.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Reyhane(مسافر)
آروم و عادیآروم و عادی
Reyhane(مسافر)

یه جمله زیبا از حضرت علی (ع) نه سفیدی بیانگر

یه جمله زیبا از حضرت علی (ع)
نه سفیدی بیانگر زیبایست ...ونه سیاهی نشانه زشتی ..‌
کفن سفید اما ترساننده ؛ کعبه سیاه اما محبوب و دوست داشتنی ....
انسان به اخلاقش هست و نه به مظهرش ...
قبل اینکه سرت را بالا بگیری و نداشته هایت را پیش خدا گلایه کنی
نظری به پایین بیندازو داشته هایت را شاکر باش
انسان بزرگ‌نمیشود جز به وسیله ای فکرش
شریف نمیشود جز به واسطه ی رفتارش
و قابل احترام نمیگردد جز به سبب اعمال نیکش .....🌹🌹🌹

مراقب خوبیهایمان باشیم 😊🌹

مشاهده همه ی 128 نظر
عبدالحمید برفی
عبدالحمید برفی

گروه تلگرامی دینی فقهی شبهات و سؤالات فقهی، سیاسی،

گروه تلگرامی دینی فقهی شبهات و سؤالات فقهی، سیاسی،

گروه تلگرامی دینی فقهی
شبهات و سؤالات فقهی، سیاسی، دینی و مرتبط با احکام اسلامی از جمله محتوای متروحه در این گروه است. این گروه متشکل از اساتید دانشگاه، طلاب حوزه علمیه و علاقه‌مندان به مباحث دینی و اسلامی است. پاسخگوی سوالات شما عزیزان هستیم. برای ورود به گروه بر روی لینک زیر کلیک کنید.

https://t.me/joinchat/BQf-WBEqs_4xrClRz87x1Q

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
gholamali26
gholamali26

روزی امام سجاد علیه السلام به اصحاب خود فرمودند: آیا می

روزی امام سجاد علیه السلام به اصحاب خود فرمودند: آیا می دانید سبب بودن کبوتران در کعبه چیست؟
گفتند: نه یابن رسول الله شما بفرمائید. حضرت علت را فرمود: در زمان قدیم مردی بود که خانه ای داشت و در میان آن خانه درخت نخلی بود و کبوتری در شکاف آن آشیانه کرده، پس هر وقت جوجه می گذارد آن مرد بالای نخل می رفت و جوجه های آن را می گرفت و می کشت.
مدتی بر این منوال گذشت، پس آن کبوتر از دست آن مرد به خدا شکایت کرد، به آن کبوتر گفته شد این مرتبه که می آید جوجه های تو را بردارد از درخت می افتد و می میرد.
بار دیگر که کبوتر جوجه گذارده بود یک روز دید آن مرد بالای درخت رفت کبوتر ایستاد ببیند چه می شود، وقتی آن مرد بالای درخت رفت صدای سائل و محتاجی از در خانه بلند شد پائین آمد و به او چیزی داد و برگشت بالای درخت و جوجه های کبوتر را برداشت و کشت و به او آسیبی نرسید.
کبوتر به خدا نالید و گفت: خدایا پس وعده ای که به من داده بودی چه شد؟ به او گفته شد، که این مرد جان خود را به واسطه آن صدقه ای که داد خرید و بلا از او دفع شد؛ اما ما به همین زودی نسل تو را زیاد می کنیم و جائی تو را مسکن می دهیم که هیچ کس نتواند تا روز قیامت آزاری برساند.
خداوند آنها را در خانه کعبه منزل داد و در امن و امان قرار داد و کسی نتوانست آنها را صید و شکار کند.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
gholamali26
gholamali26

شیخ ابی سعید ابی الخیر را گفتند:فلان کس بر روی آب

شیخ ابی سعید ابی الخیر را گفتند:فلان کس بر روی آب می رود. شیخ گفت:«سهل است، وزغی و صعوه ای بر روی آب می برود.» شیخ را گفتند:فلان کس در هوا می پرد. شیخ گفت:«زغنی و مگسی نیز در هوا بپرد.» او را گفتند:فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می برود. شیخ گفت:«شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بجنبد و با خلق داد و ستد کند و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد».
پیام متن:

ارزش واعی انسان به این است که همواره به یاد خداوند باشد و هرگز حضور او را از یاد نبرد.

مشاهده همه ی 1 نظر
gholamali26
gholamali26

واقعا چرا. چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

واقعا چرا...

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

مشاهده همه ی 5 نظر
Reyhane(مسافر)
آروم و عادیآروم و عادی
Reyhane(مسافر)

دلم! تمام شدن میخواهد از ان تمام شدن هایی که بشود

دلم! تمام شدن میخواهد از ان تمام شدن هایی که بشود نقطه سر خط.
انگاه دیکته تمام شود و من دیگر آغاز نشوم....
دلــم كـمى خـدا مــى خــواهد ، كـمى سكــوت
دلـم دل بريدن مى خــواهد
كمى اشك كـمى بـهت كـمى آغــوش آسمــانى
كــمى دور شدن از ايــن جــنس آدم ...
راستی خدا ! اگر من نبودم ...
این همه غمهایت را چه میکردی؟؟؟!!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
gholamali26
gholamali26

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای
محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم
رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس
غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی
ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:

هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند …

مشاهده همه ی 27 نظر