لحظه  بروز رسانی 
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

اینم واقعیت بعضی هاست

اینم واقعیت بعضی هاست

اینم واقعیت بعضی هاست

مشاهده همه ی 1 نظر
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
"آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود"

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند
"آدمیت مرده بود"

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

"گفتگو از مرگ انسانیت است"

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

نامه ای برای علمدار کربلا: پشت نامه مینویسم زمان #رجعت

نامه ای برای علمدار کربلا: پشت نامه مینویسم زمان #رجعت

نامه ای برای علمدار کربلا:
پشت نامه مینویسم زمان خوانده شود

یا در زمان ما هیچکس به فکر مهدی فاطمه نبود
برای فرق شکسته تو گریه میکردند ولی امام زمانشان بود...

مشاهده همه ی 1 نظر
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

#علی بودی و شبیه پیغمبر. کل صحرا پُر شد از

#علی بودی و شبیه پیغمبر. کل صحرا پُر شد از

بودی و شبیه پیغمبر...
کل صحرا پُر شد از بُغض علی و جانِ پیغمبر...

به جوانی ات قسم، با امام خود عهد میبندیم که آخرالزمانی خیبری را برای یهود رقم بزنیم...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

پای تو به رکاب اسب نمیرسید و پای من به بلندای

پای تو به رکاب اسب نمیرسید و پای من به بلندای

پای تو به رکاب اسب نمیرسید و پای من به بلندای نگاه تو...
جان! چقدر زود بزرگ شدی و فهمیدی:

ضرب سُمِ اَسبان، اَحلی مِنَ العَسل است؛ اگر حاصلش شهادت در راه امام زمانت باشد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

💚 💚 👌 خیر فراوان در پنج چیز 💐 «خَمْسٌ

💚 💚 👌 خیر فراوان در پنج چیز 💐 «خَمْسٌ

💚 💚 👌 خیر فراوان در پنج چیز
💐 «خَمْسٌ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَثِیرُ مُسْتَمْتِعٍ: اَلْعَقْلُ، وَ الدّینُ وَ الاَدَبُ، وَ الْحَیَاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ».💐 🍃

💚 امام حسین (ع) فرمود: 👇

🌺 «پنج چیز است که در هرکسی نباشد، خیر زیادی در او نیست: عقل، دین، ادب، حیا و خوشخویی».🌺 🍃

📚 (حیاة الامام الحسین(ع)، ج ۱ ص۱۸۱ )

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

مُبلِّغ اسلامی بود؛در یکی از مراکز اسلامی #لندن. تعریف می

مُبلِّغ اسلامی بود؛در یکی از مراکز اسلامی #لندن. تعریف می

مُبلِّغ اسلامی بود؛در یکی از مراکز اسلامی .
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد.

می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه! آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .

پرسیدم بابت چی؟ گفت: می خواستم فردا بیایم مرکز شما و شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم.

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...

«شاید بد نباشد به خودمان باز گردیم و ببینیم روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم؟!»

مشاهده همه ی 1 نظر
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

#یـا_حـسـیـن_شـهیـد #فـطـرس کجاست حقِ پَـــرَش را اَدا کـــنــد

#یـا_حـسـیـن_شـهیـد #فـطـرس کجاست حقِ پَـــرَش را اَدا کـــنــد


کجاست حقِ
پَـــرَش را اَدا کـــنــد

ایــنـان تــــو را بــــہ
معرض گذاشتند

💔اَلسَّلامُ عَلَی الخَدِّ التَّریبِ💔
سلام بر آن گونه و رخسار خاک‏ آلوده

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Arefe
شیطونشیطون
Arefe

بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت . دنبال کیفش روی صندلی

بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت . دنبال کیفش روی صندلی

بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت ...
دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت.
درش باز بود.
پاکت سیگارش را درآورد.
با چشمهای مهربان تعارف کرد:
- سیگار؟
ماتِ اداهایش، لبخند زدم :
- نه!
یکی گذاشت کنار لبش.
گوشهء دیگر لبش گفت:
- " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سیگارخواس،...
-"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت
– کبریت زد، نگرفت.
کبریت دوم گرفت.
جمله اش را تمام کرد:
- ...بدون که سیگاری شدی!"
خندیدیم،
خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک
که صورتش را هم از من گرفت.
آخرین جرعهء چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم،
دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر می‌کنم.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید