لحظه  بروز رسانی 
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست



در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت

غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست



انگار نه انگار دل شهر گرفته ست

از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست



ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف

در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

تنها یک برگ مانده بود درخت گفت : منتظرت می مانم…

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت : منتظرت می مانم…

و برگ گفت : تا بهار خداحافظ …

بهار آمد ولی درخت…

عشقش را در میان انبوهی از برگها گم کرده بود…

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

حالا که خیال است نباشد بهترپرواز محــال  است  نباشد بهترازحال پرندگان

حالا که خیال است نباشد بهتر

پرواز محــال  است  نباشد بهتر

ازحال پرندگان زخمـی پیداست

بالی که وبال است نباشد بهتر !

----------------------------

گرد از سر و روی کاروانها پیداست

دلواپسی  شگفت جانها پیداست

هروقت که رفتن از سر ناچاریست

اندوه  سفر  از چمدانها پیداست !

------------------------------

با عشق اگرچه سوی هم آمده ایم

بغضیم کــه در گلـــوی هم آمده ایم

ما چون دو قطار روی یک ریل ولی

افسوس که روبروی هم آمده ایم !

-----------------------------

هرکس که تو را دید پر از عصیان شد

سهمش  فقط  آوارگی  و تاوان شد

بیچاره نسیم راه خود را می رفت

پیچید میان زلف تــو طوفان شد !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

خیانت در امانت طبق حکم شرع جایز نیست!امانت بود عشقم در

خیانت در امانت طبق حکم شرع جایز نیست!

امانت بود عشقم در وجودت، حیف نامردی!


مرا با خاک یکسان کرده ای، ای دشمنِ هم خون!

تو را با خاک یکسان می کنم، روزی که برگردی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

میلادمان مبارک میلاد این جدایینفرین به روزرفتن پایان اشناییباید بهار


میلادمان مبارک میلاد این جدایی

نفرین به روزرفتن پایان اشنایی

باید بهار بی تو پائیز وار باشد

یک عاشق شکسته که مانده درعزایی

تبعید می شوم دردنیای تلخ اندوه

وقتی من وتو تنها...! وقتی که نیست مایی

هم صحبتی نداردچشمان بی قرارم

میخواند از نبودت بی هیچ هم صدایی

دق کرده واژه هایم تاکی سکوت وگریه!؟

باید نوشت درشعر سنگی ترین خدایی !!

سرمیکشم خودم را سمی شده وجودم

تامرگ نیست راهی مرگی که هست رهایی

باشد قرارمان در زیر درخت سیبی ...

که خورد آدم از آن وقتی که شد هوایی !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم هوای گریه ی بی

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم 

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم 

بیا بیا که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم 

به هر تپش که نفس تازه می کند باری
مرا به زیستن امّید وار کرده دلم 

کنون که آخر پیری نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم 

بخند ای لب خونین لب ترک خورده
دلم شکسته هوای انار کرده دلم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

از اين سفر با خود نخواهم برد باريجز شرمساري شرمساي شرمسارياز

از اين سفر با خود نخواهم برد باري

جز شرمساري شرمساي شرمساري

از بس كه با من مهربان رفتار كردي

احساس كردم زائري جز من نداري

صدها من اینجا هست اما من کدامم؟

گم کرده ام خود را در این آیینه کاری

اینجا قرار است امشب آرامش بگیرم

آرامش است این حال خوش یا بی قراری؟

ديدم ضريحت را -هزاران چشم بيدار-

ديدم تو هم دلتنگي از چشم انتظاري

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگمشبیه گچ شده از دوری

بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم

شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

حسودی می کند دستم بــه لبهایی کـه بوسیدت!

وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم!

تنم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد

جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

نظام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــر عکس شد ،  دیدم-

زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب

"گُل ِ گلدون من..." جا باز کـــرده توی آهنگم!

بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایـــی... وَ دلشـــوره

ازین احساسهای مسخره... از گوشی ام... زنگم!

فضـــای شعـــر هم بدجـــور بوی لـــج گرفتــه– نه؟

دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

تو تقصیری نداری ، من زیادی عاشقت هستم

همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

همان بهتر کــه از هذیان نوشتن دست بردارم

به مرگِ شاعرِ چشمت قسم... بدجور دلتنگم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرمچنــد  ساعت  شده 

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چنــد  ساعت  شده  از  زندگیــــم  بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این  قافیــه ها  گــم  شده  و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر  عشـــق   بسوزد  کـــه  درآمد  پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرخنده
مهربونمهربون
فرخنده

حلزون می­کشد مَشک پاره را بر دوش, با دو چشمِ همیشه­تر حلزونمی­رود،

حلزون

 

می­کشد مَشک پاره را بر دوش, با دو چشمِ همیشه­تر حلزون

می­رود، رود اشک را بکشد با خودش دور، دورتر حلزون

یک سبد غم به پشت خود بسته در علف­زار می­رود خسته

زندگی چیست؟ قوزِبالاقوز؛ یک سبد دردِ برکمر حلزون

پیشتر زان که بر سر راهی, کفش یک رهگذر لِه­اش بکند

می­پرد یک کلاغ از شاخه، می­گریزد کلاغ­پر حلزون

تا که چشمی به باغ بالا بست، بیل دهقان رسید و نیمش کرد

با دو نیم نمرده­اش جان کَند زیر یک گزنه شعله­ور حلزون

زیر خورشید داغ گشت کباب، زیر باران به تازیانه عذاب

چه عذابی کشیده از دنیا با همین عمر مختصر حلزون

مثل انگشت پیرکی در آب پشت و رویش تمام چین­وچروک

پیرتر می­شود در اشک خودش لحظه­ تا لحظه پیرتر حلزون

هیچ­جا هم نمی­رسد اما بام تا شام می­رود از خویش

مثل من بین رفتن و ماندن عمر را کرده است سر حلزون

زندگی رنج خانه­بردوشی، با هزاران عذاب, خاموشی است

خسته در راه می­برد خوابش، خسته از غربت و سفر حلزون

 26 جوزرا/خرداد 1389/ 2010-06-16. اوپسالا سویدن

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید