لحظه  بروز رسانی 
امیرساقی
قبراققبراق
امیرساقی

لطفا با دقت بخوانید روز آخر بود برای خداحافظی و

لطفا با دقت بخوانید

روز آخر بود برای خداحافظی و حلالیت به مسجد رفته بود

همه ناراحت بودن که داشتن پیامبرشون را از دست میدادن

چرا که نه تنها پیامبرشون بود بلکه همه ی زیبایی ها و خوبی

ها در او خلاصه میشد از میان جمع یکی فریاد زد من شما را حلال نمیکنم

همه پرسیدن چرا؟!

وی گفت: روزی بر سوار شتر بودی که شلاقت را عقب بردی که به

شترت بزنی که به دست من خورد من بازویم عریان بود و الان میخواهم

قصاص کنم همه ی اصحاب ناراحت شدن باغها دادن که شلاق را نزند

ملک ها، قصر ها، اموالها دادن ولی وی قبول نکرد و گفت باید بزنم

پیامبر آستینش را بالا زد تا آن مرد شلاقش را بزند اما وی چشمانش

پر از اشک شد دست پیامبر را گرفت و بارها بوسه زد و گفت:

سالیانس آرزوی دیدن خال روی بازوی شما را دارم یا پیامبر مرا

ببخشید که دروغ گفتم.

پیامبر ما این چنین مرد بزرگی بود

لطفا اطلاع رسانی کنید تا کسانی که به پیامبر ما توهین کردن مطلع شوند.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیرساقی
قبراققبراق
امیرساقی

از تمام دلخوشی های جهان دل کنده ام روز و شب

از تمام دلخوشی های جهان دل کنده ام

روز و شب چشم انتظار لحظه ی جان کندنم

باز در آئینه تصویرم کمی نا آشناست

از صدای خویش می پرسم که این آیا منم؟!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیرساقی
قبراققبراق
امیرساقی

آقا جون هرکی رو که دوست داری بیا عضو این گروه

آقا جون هرکی رو که دوست داری بیا عضو این گروه شو دیگه
https://facenama.com/mashhadi1

مشاهده همه ی 1 نظر