لحظه  بروز رسانی 
مبین مدیرسرای شادی
مبین مدیرسرای شادی
مشاهده همه ی 2 نظر
آرزوو
عاشقعاشق
آرزوو

گفت حالا وقت هست فردا بهش میگم. فردا

گفت حالا وقت هست فردا بهش میگم. فردا

گفت
حالا وقت هست
فردا بهش میگم....
فردا نشد هفته ی بعد...
دوسَم داره
نگفتمم نگفتم
همیشه میمونه کنارم
مطمئنم
گفتم
هر چیزی رو بوقتش بزبون نیاری
بیات میشه
دیگه رنگ و بوی اولشو نداره...
بعدش
تا آخر عمر
تو می مونی و حسرت
گفتن یه دوست دارم لعنتی که دریغش کردی.

...بغض سرد...
مشاهده همه ی 2 نظر
آرزوو
عاشقعاشق
آرزوو

می شود آنقدر بوسه بارانم کنی که خواب ببرد مرا. ؟

می شود آنقدر بوسه بارانم کنی که خواب ببرد مرا. ؟

می شود آنقدر بوسه بارانم کنی که خواب ببرد مرا... ؟
می شود جوری صدایم کنی که قند توی دلم آب شود... ؟
می شود بنشینم کنار دستت،
دستت را بیاندازی دور گردنم،
بینی ات را بچسبانی به بینی ام،
چشم بدوزی به چشمم،
دیوانه ام کنی...؟
می شود آنقدر حریصانه و یکریز " دوستت دارم " بگویی،
که دیگر گوشم بدهکار هیچ حرف حسابی نباشد....؟
می شود دستهایت فقط گره دست های من شود...؟
تو با من قدم بزنی،
من به آدم ها فخر بفروشم
می شود راه بیایی با دلم...؟
می شود بغلم کنی،
سرم را بگذارم روی شانه ات
هی بوسه بزنی به موهایم
می شود عطر موهایم دیوانه ات کند...؟
می شود دیوانه ام شوی...؟
می شود یک خواهش دیگر هم بکنم؟
می شود مال من شوی...؟

ســـرای شــادی
مشاهده همه ی 2 نظر
آرزوو
عاشقعاشق
آرزوو

دوست داشتن چیزی شبیه به گم شدنه توی یه آدم دیگه

دوست داشتن چیزی شبیه به گم شدنه توی یه آدم دیگه

دوست داشتن چیزی شبیه به گم شدنه توی یه آدم دیگه.
حالا هرچی کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، عمیق‌تر گم می‌شی.
یه جاهایی دیگه نمی‌دونی برای خودت داری زندگی می‌کنی یا برای اون
. حالا دیگه همون آهنگی رو گوش می‌دی که اون گوش می‌ده.
همون کاری رو انجام می‌دی که اون می‌خواد.
همون حرفی رو می‌زنی که اون دوست داره.
حالا دیگه حق داری حسادت کنی،
حالا دیگه چشم به راه بودن معنی پیدا می‌کنه.
حالا دیگه دوست داری نگران باشی.
از یه جایی به بعد, اون نفس می‌کشه تا تو زندگی کنی
«آدم برای دوست داشتن به دلیل احتیاج نداره
اما برای زندگی کردن بهانه می‌خواد».

ســـرای شــادی
مشاهده همه ی 4 نظر
آرزوو
عاشقعاشق
آرزوو

من اشتباه های مسخره زیادی کردم اما تلخ ترینش دوست

من اشتباه های مسخره زیادی کردم اما تلخ ترینش دوست

من اشتباه های مسخره زیادی کردم
اما تلخ ترینش دوست داشتن اشتباهی بود
همه اطرافیانم بهم می گفتن
که این دوست داشتن نتیجه ای نداره
اما من گوشم بدهکار نبود،
هیچ وقت نمی خواستم قبول کنم
که راه رو اشتباهی اومدم،
فکر می کردم آخرش همه چیز درست میشه، اما نشد.
آخر سر یه روز به خودم اومدم و
دیدم یه عمره دارم واسه چیزهای بی ارزش تلاش می کنم
گاهی با خودم میگم کاشکی پدرم بین نصیحت هاش
حداقل یه بار می گفت
اگه فهمیدی یه راه رو اشتباه اومدی، الکی سماجت به خرج نده،
همون لحظه بذارش کنار و از نو شروع کن...

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید