لحظه  بروز رسانی 
☂✘ مستأجر خـــــــــدا✘☂
آروم و عادیآروم و عادی
☂✘ مستأجر خـــــــــدا✘☂

خواجه  با من سر سنگین است خاتون دستم را

hafez.jpg

خواجه 
با من سر سنگین است خاتون
دستم را بگیر
بگذار فالی را بگیریم که تعبیرش
بوسه است!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
☂✘ مستأجر خـــــــــدا✘☂
آروم و عادیآروم و عادی
☂✘ مستأجر خـــــــــدا✘☂

 آقا جان تمام این سالها که درس خواندیم دبیر ریاضی

0tvxkzm12t8sgabo7290.jpg

 آقا جان

تمام این سالها که درس خواندیم

دبیر ریاضی به ما نگفت که حـد غربــــــت تو وقتی شیعیانت به گنــاه نزدیک می شوند....

بی نهایتـــــــــــ است!

دبیر شیمی نگفت که اگر عشــق و ایمــان و معـرفـتـــ با هم ترکیب شوند ....

شرایط ظهـــــــور تو مهیا می شود...!

دبیر زیست نگفت که این صدای تپـش قلبــــــ نیست...

صدای بی قـــــــراری دل برای مهـدیـسـتـــــــــــ..!

دبیر فیزیک نگفت که محـور گـردش عـالـم خـال گونــــــه توست..

جاذبـه ی زمیـن به همان سمتـیـسـت که تــــــــو هستی...!

دبیر ادبیات از عشــق مجنون به لیلی, ازغیرتـــ فرهاد نسبت به شیرین گفت...

اما از عشق شیــــعه به مهــــدی از غیرتــش به زهــــــرا(س) نگفت..!

دبیر تاریخ نگفت که اماممان امسال سال چنــدم غربتــــــش است؟!

نگفت غربتـــ اهـل بیـت علـــــی(ع) از کی شروع شد و تا کی ادامه داردشکلک های ساده,شکلک های بامزه,شکلک های پراستفاده,شکلک های مورد علاقه..

دبیر دینی فقط گفت که انتظار فرج از بهترین اعمال است اما...

نگفت که انتظار فـــــرج یعنی گنــاه نـکنیم و یعنی گناه نــــکردن از بهتـریـن اعـمـال است

دبیر عربی به ما یاد داد که مهـــدی اسم خاصی است که تنوین پذیر است!اما...

نگفت که مهـــدی خاص ترین اسم خــــاص است که تمام غربتــــ و تـنـــهایـی را پذیـرا شده است...

فـــــدای غربتت یابن الحسن

اللهم عجل لولیک الفرج انشاءالله ....


مشاهده همه ی 1 نظر
آناترک قیزی
شیطونشیطون
آناترک قیزی

حقیقت زندگیروزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت:"

حقیقت زندگی
روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت:" امروز می خواهیم بازی کنیم! "
سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد. آن خانم اسامی اعضای خانواده، بستگان؟، دوستان، همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت. سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند. زن اسامی همکلاسی ها یش را پاک کرد. سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر پاک کند. زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند:نام مادر، پدر، همسر و تنها پسرش. ..
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود چون حالا همه می دانستند این دیگر برای آن خانم صرفاً یک بازی نبود. استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند. کار بسیار دشواری برای آن خانم بود. او با بی میلی تمام نام پدر و مادرش را پاک کرد. استاد گفت:"لطفاً یک اسم دیگر را هم حذف کنید. "زن مضطرب و نگران شده بود و با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد. و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست ...
استاد از او خواست سرجايش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟ والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند. و شما پسرتان را به دنیا آوردید. شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید! "
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت. همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند. زن به آرامی و لحنی نجوا مانند پاسخ داد:"روزی والدینم از دنیا خواهند رفت. پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری ترکم خواهد کرد. 
پس تنها فردی که واقعاً کل زندگی اش را با من تقسیم می کند، همسرم است! "
همه ی دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آن که زن حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود، برایش کف زدند.

مشاهده همه ی 14 نظر
neaz ☂نشاط بی پایان
neaz ☂نشاط بی پایان

به عقب بنگرید و خــدا را شکر کنید. به جلو

عکس نوشته زمان تخته سیاه

به عقب بنگرید و خــدا را شکر کنید.

به جلو بنگرید و به خــدا اعتماد کنید.

او در هایی را می بندد که هیچکس

قــادر بــه گشودنش نیــست.

و در هایی می گشاید که هیچکس

قــادر بــه بستنش نیـــست ...

9.png

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ميثم
کتک خوردهکتک خورده
ميثم
پست شماره 310984654 از ميثم


مشاهده همه ی 1 نظر
ميثم
کتک خوردهکتک خورده
ميثم
پست شماره 310984652 از ميثم


مشاهده همه ی 2 نظر