لحظه  بروز رسانی 
εβι
عاشقعاشق
εβι
یکی بود یکی نبود

😂

مشاهده همه ی 2 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

حکایت خیلی از ماهاست

حکایت خیلی از ماهاست

😂

مشاهده همه ی 4 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

میدونم تو شب های تاریک شهر چراغ یه جایی هنوز روشنه

میدونم تو شب های تاریک شهر چراغ یه جایی هنوز روشنه

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
εβι
عاشقعاشق
εβι

چرا بعضی مواقع نوتیفیکیشن پیام خصوصی بهم میگه که پیام خصوصی

چرا بعضی مواقع نوتیفیکیشن پیام خصوصی بهم میگه که پیام خصوصی دارم ولی بازش که میکنم هیچی نیست . کسی بهم پیام میده و پاک میکنه؟

مشاهده همه ی 15 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

مادر ! مداد قرمز ِِ من کو؟ کو

مادر ! مداد قرمز ِِ من کو؟

کو لقمه های نان و پنیرم

آخر چگونه بیست بگیرم؟

وقتی که دست های فقیرم

فردای درس آن همه باید

در جست و جوی کار بمیرند

مشاهده همه ی 5 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

سلام به همه کسانی که پست منو می بینن من

سلام به همه کسانی که پست منو می بینن
من عضو تقریبا قدیمی سایت فیسنمام ; چند سال پیش فکر کنم سال 91. ولی دقیقا روز تولدم بود که تنها هم بودم به طور اتفاقی و از سر تنهایی عضو شدم . الانم بعد از مدتها هوس کردم بیام اینجا سر بزنم ببینم چه خبره. اون زمان یه سایت بود الان میبینم که اپلیکیشن هم براش درست شده. خلاصه سرتونو درد نیارم . با دیدن پستام کلی خاطره برام زنده شد
ممنون از همه براتون آرزوی موفقیت میکنم.

مشاهده همه ی 18 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

پایه ی فرار ِِ من باش از تو

پایه ی فرار ِِ من باش

از تو این شهرِ خودآزار

بو گرفته این تمدن

بیا برگردیم توی غار

مشاهده همه ی 4 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد .پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن .

مشاهده همه ی 2 نظر