لحظه  بروز رسانی 
εβι
عاشقعاشق
εβι

مادر ! مداد قرمز ِِ من کو؟ کو

مادر ! مداد قرمز ِِ من کو؟

کو لقمه های نان و پنیرم

آخر چگونه بیست بگیرم؟

وقتی که دست های فقیرم

فردای درس آن همه باید

در جست و جوی کار بمیرند

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
εβι
عاشقعاشق
εβι

سلام به همه کسانی که پست منو می بینن من

سلام به همه کسانی که پست منو می بینن
من عضو تقریبا قدیمی سایت فیسنمام ; چند سال پیش فکر کنم سال 91. ولی دقیقا روز تولدم بود که تنها هم بودم به طور اتفاقی و از سر تنهایی عضو شدم . الانم بعد از مدتها هوس کردم بیام اینجا سر بزنم ببینم چه خبره. اون زمان یه سایت بود الان میبینم که اپلیکیشن هم براش درست شده. خلاصه سرتونو درد نیارم . با دیدن پستام کلی خاطره برام زنده شد
ممنون از همه براتون آرزوی موفقیت میکنم.

مشاهده همه ی 9 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

پایه ی فرار ِِ من باش از تو

پایه ی فرار ِِ من باش

از تو این شهرِ خودآزار

بو گرفته این تمدن

بیا برگردیم توی غار

مشاهده همه ی 4 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

راز خوشبختـــے من خفتـﮧ در قلب من استــــــــــــ

راز خوشبختـــے من خفتـﮧ در قلب من استــــــــــــ

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
εβι
عاشقعاشق
εβι

مادر ای والاترین رؤیای عشق مادر ای دلواپس

مادر ای والاترین رؤیای عشق

مادر ای دلواپس فردای عشق

مادر ای غمخوار بی همتای من

اولین و آخرین معنای عشق

همیشه در قلب من خواهی ماند{-41-}

نظرات برای این پست غیر فعال است
εβι
عاشقعاشق
εβι

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد .پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن .

مشاهده همه ی 2 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

امشب خبر شبانگاهی یه آیتمی پخش کرد راجب دوستی های خیابونی

امشب خبر شبانگاهی یه آیتمی پخش کرد راجب دوستی های خیابونی ; اولا که موسیقیش مال سریال عشق ممنوع بود بعدشم یه لحظه تصویری از موزیک ویدئوی سیاوش قمیشی ( آهنگ بی تو ) میذاره . کلا شاهکار صدا و سیماست

مشاهده همه ی 4 نظر
εβι
عاشقعاشق
εβι

قاصدک‌ ! پس‌ خبرات ‌کو ؟ دل‌ِ ما این‌جا پکیده‌ !

قاصدک‌ ! پس‌ خبرات ‌کو ؟ دل‌ِ ما این‌جا پکیده‌ !

سقف‌ ابری‌ِ  زمونه ‌، نفس‌ِ ما رو بریده‌ !

قاصدک‌ ! بپا نسوزی ‌، از خبرهایی‌ که ‌داغن‌،

اینجا خیلی ‌وقته ‌هیچکس ‌حرف‌ داغی‌ نشنیده‌ !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
εβι
عاشقعاشق
εβι

خستم از لبخند اجباری خستم از حرفای تکراری<br style="font-weight: bold;"><br style="font-we

خستم از لبخند اجباری خستم از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی

سرگذشت بی سرانجام گم شدن تو فصل طوفانی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید