لحظه  بروز رسانی 
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

من به خودم قول دادم. من آدم زودی بودم

من به خودم قول دادم. من آدم زودی بودم
من و خود من...

من به خودم قول دادم...
من آدم زودی بودم ! آدمِ
زود اعتماد کردن ،
زود شکستن ،
زود دلبستن ،
زود دلتنگ شدن ،
زود نوشتن ،
زود سفره ی دل را باز کردن ،
زود قهر کردن ،
زود آشتی کردن ،
زود عصبانی شدن ،
زود پشیمان شدن ،
زود به یاد آوردن ،
زود ماندگار شدن ،
زود حفظ کردن ،
زود دلگیر شدن ،
زود بخشیدن ...

من آدمِ تمامِ خصلت هایِ زود دنیا بودم !
روزها گذشت و من بزرگ شدم ،
من از اینکه آدمِ زودی باشم خسته شدم ،
یک جایی از زندگی ایستادم ،
یک نقطه پشتِ تمامِ اتفاقات زود زندگی ام گذاشتم و گذشتم !

من یاد گرفتم می شود
به راحتی اعتماد نکرد ،
میتوانم قوی باشم ،
می توانم دل نبندم به این زودی ها ،
می توانم دلتنگی هایم را پشتِ تمامِ خنده هایم پنهان کنم ،
می شود حرفهایم برای خودم بماند ،
می توانم دیر قهر کنم ولی وقتی قهر کردم
تا آن جایی که می توانم آشتی نکنم ،
یاد گرفتم آدم ها نباید خیالشان از بابتِ
ماندگار بودنم راحت شود ،
باید هر لحظه که خواستم بتوانم
همه چیز را بگذارم و بی آنکه
به پشتِ سرم نگاهی کنم از تمامِ
خاطره ها و آدم ها رد شوم ...

از آن روز به بعد اگر کسی مرا جا بگذارد
لا به لای خاطره ها ،
روز ها ،
ساعت ها ،
ثانیه ها ،
لحظه ها ،
دیگر غصه نمی خورم ،
نمی شکنم ،
دلم تنگ نمی شود ،
بی طاقت نمی شوم ،
زود اشکم در نمی آید ...
...
و به راحتی تمام دوست داشتنم را
صرفِ خودم میکنم

من جایی در زندگی ام تصمیم گرفتم
برایِ همیشه خودم را
از آغوشِ تمامِ روزهایی که مرا
و احساسم را بلعیدند نجات دهم .

من سر قولی که به خودم دادم ماندم ،
از خودم قول گرفتم به خاطر خدا هم که شده
دیگر به آن روزها و حس های لعنتی برنگردم.
من سرِ قولم ماندم ...
من-و دیگر هیچ

________________________________________________


برای خودم یک دایره اعتماد درست کرده ام
آنهایی که مهم هستند را گذاشتم درون دایره،
کم اهمیت ترها را روی خط
و باقی را بیرون از این دایره فرضی تصور می کنم.
هر وقت کسی حرفی می زند که خاطرم رنجیده می شود
نگاه میکنم کجای دایره ام هست!
جزو افراد مهم است یا نه فقط هست؟ ...

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم ،
فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد ،
و با خود تکرار می کنم که یادم باشد ،
هر آن ممکن است شبی فرا رسد ،
و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد ،
پس هرگز به امید فردا
"محبت هایم را ذخیره نکنم "،
و این عهد به من جسارت می دهد که
به عزیزترین هایم ساده بگویم :
خوشحالم که هستید....

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

تو پیش از اتفاقِ این سکوت نطفه‌ی نی‌زاری از

تو پیش از اتفاقِ این سکوت نطفه‌ی نی‌زاری از
دلخوشم

تو پیش از اتفاقِ این سکوت
نطفه‌ی نی‌زاری از کلماتِ من بودی
درآمدِ آوازی دور از شَرحه‌ی اَزَل

تو پیش از اتفاقِ این کلمه
کبوتری بودی با گلویی برهنه از بلور:
بالایِ گلدسته‌های دره‌ی صنوبر و ماه.

تو پیش از اتفاقِ این کبوتر
زنی بودی با عطرِ آب و خواهش تشنگی ،
بالِ‌ رودی رویاگذر در نظربازیِ باد …
یا بازیِ قشنگ هرچه بَرجسته
یا قرینه‌های ولرمِ آغوشی برای خواب.

حالا از آن همه سکوت، کلمه، کبوتر
یا هر چه انتظار،
دیگر هیچ پیامبری از بسترِ این رودِ خسته
نخواهد گذشت...

تو را چه بنامم؟!
تو را که در غیابِ این همه اتفاق …!
نه آوازی از نیزارِ‌ گریه‌ها و
نه کبوتری از قوسِ باد
دیگر هیچ عطری از لمسِ شب بوها
نخواهد وزید.

تو رفته‌ای
و من کلماتی را به یاد می‌آورم
که از تکرارِ گریه …
ترانه می‌شوند.

من سهمی از اَبر و آینه دارم
و آسمانی بلند
که هرگز بی‌اجازه‌ی دیدگانِ من
بارانی نخواهد شد!

نه دیوار و نه خانه
باید پیش از آن اتفاقِ بزرگ …
بروم
رفته‌ام،
خواهم رفت …
با عمرِ‌ کوتاهِ
تمام گیلاس‌ها،
شکوفه‌ها،
شب‌پره‌ها!


_______________________________________________

از گندم‌زارها که می‌گذرم
دست‌ام به خوشه‌هاست
دلم با تو

از خیابان که می‌گذرم
یاد تو با من است
چشم‌ام به چراغ راهنما

راه که می‌روم با منی
کندتر از من قدم برمی‌داری
زودتر از من
به خانه می رسی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

پاییز جان حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان

پاییز جان حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان
پاییز...

پاییز جان
حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان ما هستی ،
باید بگویم
تو تقصیری نداشتی...
ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیم
ساده و حواس پرت بودیم،
آنجا که باید وانمی دادیم وادادیم
آنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم...
ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیم

امروز را در دیروز گذراندیم
و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم...
ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن
برای رویاهایمان را نداشتیم...
ما خودمان را دوست نداشتیم
و دوست داشتنِ دیگری را بلد نبودیم،
ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم...
ما رفیق می خواستیم اما
رفاقت را چرتکه انداختیم...

ما همراه می خواستیم
اما با هم بودن را به تکرار
و عادت آلوده کردیم...
ما به دنبال عشق بودیم
اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم...
ما قول دادیم
اما دل به قول هایمان ندادیم...

ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم؛
ما عشق را بازیچه کردیم...
ما ماندن بلد نبودیم
و از رفتن هیچ نمی دانستیم...
ما حرف داشتیم اما قهر کردیم،
ما گفتگو را بلد نبودیم...
ما حق داشتیم
اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم...

ما زیاده خواه بودیم
و قدر شناس نبودیم...
ما فراموشکار بودیم
به جای درس گرفتن از اشتباهاتمان
آن ها را
هر روز و هر ماه و هر سال
تکرار کردیم،

فصل ها را بهانه کردیم
تا ضعف هایمان را بپوشانیم...

پاییز جان
تو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودی
این ما بودیم که تو را دلگیر کردیم

_________________________________________________

هر که مرا میبیند میپرسد خسته نشده ای
انقدر بخاطر عشق محدود هستی؟؟؟
از خیلی کار ها و خیلی رفتار ها
بخاطر متعهد بودنت گذشته ای...
ما که لحظه ای طاقت این وضع را نداریم
نمیدانم تو چگونه تحمل کرده ای...

در جوابشان میگویم شما نام این حالت را
محدودیت میگذارید...
من نامش را عشق میگذارم...

عشق میکنم وقتی از خیلی کارها دست میکشم
عشق میکنم وقتی یک حرمت هایی
برای متعهد بودنم قائلم...
عشق میکنم به این وفاداری ام
عاشقی است و این به قول شما محدودیت هایش‌..
عشق به همین محدودیت هایش قشنگ است...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

تو به من ، به من آموختی معنی عشق

تو به من ، به من آموختی معنی عشق
آواز پری ها...

تو به من ،
به من آموختی معنی عشق را …
به من آموختی دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندی
و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردی…
به من درس عشق را ياد دادی ،
و عاشق شدن را برايم معنا كردی…

تمام سختی ها و غصه های عشق را
در گوشم زمزمه كردی ،

و مرا عاشق خودت كردی!
من معنای واقعی عشق را از تو ياد گرفته ام
و آن چيزهايی كه به من آموختی را عمل کردم
و با عمل كردن به آنها عاشق ترت شدم
و یادگرفتم عاشقت بمانم…

عشق براي من خيلی بي معنا بود ،
عشق برايم زودگذر و پوچ بود ،
عشق برايم تنها یه هوس نبود اما
تو با داستانی كه از خود برايم ساختی و خواندی
معنای واقعی عشق را به من آموختی…

به تو افتخار ميكنم ای عشق كه
به زيبايی هر چه تمام تر خود رانشانم دادی…

ريشه عشق دوست داشتن است
و تو با آن معنای زيبايی كه از دوست داشتن برايم خواندی
اينك از تمام وجودم معنای دوست داشتن
را ميدانم و به آن عمل ميكنم…

تو با عشق ورزيدنت و ابراز دوست داشتنت
نسبت به من مرا به حال و هوای ديگری بردی
و مرا تسليم عشق و دوست داشتن خودت كردی
و من نيز هيچ حرفی در مقابل اين دوست داشتن
و عشق پاك تو نداشتم و ندارم
و در برابر عشق پاكت سجده خواهم كرد…

عشقی كه در نيمه شب عشق برايم به تصوير كشيدی
و با ستاره های درخشان در آسمان آن شب
كلمه دوستت دارم را در آسمان برايم ساختی!

آهای عشق من ،
تمام عاشقان را در سرزمين عشقت جمع ميكنم
و تو نيز براي آنان درس عشق را بياموز
و معنای دوست داشتن را براي آنها بگو تا
آنها نيز به دنبال آن عشق واقعی خود بروند…

اي عشق!
بيا كاري كنيم كه پاکی تمام دنيا را فرا گيرد
و قحطی عشق از دنيا محو شود
و همه با هم يكدل و يكرنگ و صادقانه دنيایی زیبا
وعاشقانه را بر پا كنيم …

عزيز راه دورم من در مقابل عشق
و دوست داشتن تو هيچ حرفی نخواهم داشت
چون يك دوست داشتن واقعی و پاك است .
من در برابر تو تسليم ام...
من در مقابل عشق تو کاملا تسلیم ام!
____________________________________________________

به سکوتی
که از رفتنت بلند شد
ادامه می دهم!

اگر دهان چشمانت
بی موقع باز نشود
و بهانه،
دست دلم ندهد!!!

دفتر عشق
مشاهده همه ی 11 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

شاخه ای رُز ، در لیوان لب پریده این

شاخه ای رُز ، در لیوان لب پریده این
تهران بی تو جهنم است...

شاخه ای رُز ، در لیوان لب پریده
این فوق العاده ترین تصویر در خانه ی من است
وقتی که در خیالم ، از بی قرارترین ملاقات عمرم برگشته ام...

اینجا تهران است
اما هر چه به من نزدیکتر می‌شوی
خانه ها منارجنبان می شوند!
با دیدنم دست تکان می دهی
پیاده رو شالیزار می شود .
به نیمکتی می رسیم
حالا خلیج فارس همین حوض روبه روست
که نهنگی در آن
خون بی رنگ زمین را فواره می کند .

من بزرگ‌ترین شعبده بازها را دیده ام
با عجیب ترین کلاه های دنیا
اما تو روی نیمکت ایستادی و
از همین کیف ساده ات ،
برایم تمام دشت های محلات را درآوردی
من هنوز نشسته ام
اما تو دستم را گرفته ای و قدم می زنی...

تهران تو را به اندازه کف پاهایت می شناسد !
من مثل کف دستهایم !
باید می‌دانستیم ،
کوچه ها اتاق های خصوصی مناسبی نیستند
این را پنجره ای که محکم خودش را بست گوشزد کرد .
و غروب مرد گرفته ای بود ،
که ساعتی پیش ،
در انتهای خیابان زیر ماشین رفت.

وقتش شده به خانه برگردی
دور می شوی و دست تکان می دهی ،
شالیزارها خشکشان می زند ،
نهنگی خسته ،
در یک پارک جان می کَ نَ د.
و منارجنبان های تهران ،
خانه های سیاهی می شوند
در جدولی حل نشدنی
که سوال به سوال از خانه دور ترم می کند ...

... شاخه ای رُز، در لیوان لب پریده
این فوق العاده ترین تصویر در خانه من است
جایی که پایم را نمی شود دراز کنم
جایی که گلیمم جا نمی شود
جایی ،
که دلِ تنگ لیوان را
تنها خیال پر می کند …
خیال تو....
_________________________________________________

و از تمام تو
تنها "شب" برایم مانده است
و چشم هایم
که خیالت را بهم می بافند

در این تاریکی
نمی توان رمان های عاشقانه خواند
و آرام گرفت
از چشم های سیاهم همین بر می آید
که پشت پلک هایم پنهانت کنم
گریه کنم..
......... گریه کنم..
......................گریه کنم...

یادگـــارماندگـــار
مشاهده همه ی 10 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

آمدن برف وباران نگرانم نمی‌کند حصار یخ رنجم نمی‌دهد

آمدن برف وباران نگرانم نمی‌کند حصار یخ رنجم نمی‌دهد
پرستش...

آمدن برف وباران نگرانم نمی‌کند
حصار یخ رنجم نمی‌دهد
زیرا پایداری می‌کنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق... که برای گرم شدن
وسیله‌ی دیگری نیست
جز آنکه
"دوستت بدارم"
به‌ خیال تو راه می‌روم
به‌ حال تو قدم می‌زنم
به یاد تو سرمست می شوم

برای تو خواب می‌بینم
خوابی پر از چشم‌های قشنگ تو!

کنارِ تو حرف می‌زنم
برای تو چای می‌ریزم
تنت را بو می‌کنم و
دستت را می‌گیرم
می‌دانی؛
من سال‌هاست به دوست داشتن تو آرامم
روزهای نبودنت را طوری می‌گذرانم ،
که حتی زمان به عبور خودش شک کند.
مثل مسافری که از پنجره ی قطارِ در حال حرکت ،
قطاری که ایستاده را می‌بیند.
تنها نگرانم این لحظه ی متوقف ،
در حقیقت ِ تو سالها طول بکشد.
با چشمهایی ضعیف و قلبی ضعیف تر برگردی ،
گمان کنی من جوان مانده ام.
برای تکاندن ِ خاک، بر شانه ام بزنی
و فرو ریختنم تو را بترساند...


__________________________________________________

من که هر وقت عجله‌ای در کار بود
کلید را در جیبم پیدا نمی‌کردم،
طبیعی بود اگر جمله‌ی "دوستت دارم" را
به موقع در دهانم پیدا نکنم.

تو مثل تمام معشوقه‌های دنیا
دیرت شده بود و باید می‌رفتی،
رفتی،
و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،
بارها و بارها ...
مثل دیوانه‌ای که رو به خیابان ایستاده،
و کلید را مدام در قفلی می‌چرخانَد که نیست...

مشاهده همه ی 6 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی در دورترین فاصله‌ها

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی در دورترین فاصله‌ها
خودم خواستم...

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی
در دورترین فاصله‌ها
آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،
من نامت را فریاد می‌زنم
و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم”
اما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود
و صدایم به تو نمی‌رسد

نگاهت می‌کنم
می‌خواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم”
اما نگاهم در غبار گم می‌شود
و هرگز به تو نمی‌رسد.

بر مدار هلالی افق گام بر می‌داری
سرعت گام هایت با ضربان قلبم یکسان است
آن گاه که هلال افق به بلندا می‌رود
گام هایت ، ضربان قلبم را آهسته‌تر می‌نوازند
و آنگاه که به سراشیب افق می‌رسی
ضربان قلبم تندتر می‌شود
و از فراز و نشیب ضربان قلبم
واژه ها زمزمه می‌کنند: “دوستت دارم”
این ندای یک قلب استکه می گوید:

"دوستت دارم"
چه اهمیتی دارد که صدایم به تو نمی‌رسد
و نگاهم در غبار گم می‌شود.

“دوستت دارم”
این ندای یک قلب است
قلبت ندای قلبم را می‌شنود
چرا که فاصله‌ای بین قلبها نیست...


_________________________________________________

گستاخی خیالم را ببخش
که حتی
لحظه ای ...
یادت را رها نمیکند...

دفتر عشق
مشاهده همه ی 7 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد جز

چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد جز
سنگ قبر آرزو...

چیزی نیست
که مرا سر شوق بیاورد
جز تو
که تو هم نیستی!

چه خوب بود
اگر بین من و تو
نه رودی بود و نه کوهی
و نه سایه‌ی هیچ ناامیدی
و نه هیچ آفتاب تند سوزانی

چه خوب بود
بین ما فقط راهی بود
هموار
و صاف
و روشن
که قلب‌های ما را به هم می‌پیوست
که تن‌های ما را به هم می‌پیوست

ولی دیگر مرا امید رفتن به چنین راهی نیست
و چشمم از دیدن پستی و بلندی
راه‌ها و ناهمواری‌های‌شان
فرسوده است

گام‌هایم از رفتن در تاریکی
به ستوه آمده‌اند
تنم آرزوی فراموشی را دارد
ولی هنوز قلبم چون شمعی می‌سوزد
و من برین کوره‌ راه‌های ناهموار
به امید دیدار تو
هنوز هم
در این سفر بی پایان تنهایی
روان هستم...


__________________________________________________

آنقدر خوابت را دیده‌ام
که بازوانم عادت کرده‌اند سایه‌ات را در آغوش کشند
و یکدیگر را بیابند، بی آن که گردِ تنت پیچیده‌باشند
اگر با واقعیت ِتو که روزها و سال هاست
که تسخیرم کرده‌ای، روبرو شوم،
بی‌تردید به سایه‌ای بدل خواهم شد...
آه! ای توازن احساسات!

آنقدر خوابت را دیده‌ام
که بی‌شک فرصتی نمانده‌ تا بیدار شوم
ایستاده می‌خوابم، تمام قد رو به زندگی
رو به عشق و رو به سوی تو
تنها تو را می‌بینم

آنقدر خوابت را دیده‌ام،
با تو راه رفته‌ام ، حرف زده‌ام در رویا
که دیگر از من چیزی نمانده‌است به جا
و سایه‌ای شده‌ام در میان اشباح و سایه‌ها
سایه‌ای که با سُرور گام می‌گذارد بارها و بارها
روی عقربه‌ی خورشیدی ِ ساعت زندگیِ تو

مشاهده همه ی 9 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

💖 🍂🍁 🍂🍁🍁 ستاره ی آسمان هایم، سلام

💖 🍂🍁 🍂🍁🍁 ستاره ی آسمان هایم، سلام
کجا باید برم

💖
🍂🍁
🍂🍁🍁
ستاره ی آسمان هایم، سلام.
گفتی برایت بنویسم و رو کنم همه ی احساسی را
که از تو در قلب ام ته نشین شده؛
چقدر حرف روی هم تل انبار کرده ام برای از تو گفتن؛
نمیدانم که این واژه ها یاری ام میکنند یا نه؟!

امروز تمام این مسیر چند ساله را که
پا به پای هم آمده بودیم ، رصد کردم ؛
چقدر گاهی تلخ شدیم و به هم طعنه و گلایه تعارف کردیم!
چقدر گاهی ساده از کنار احساس هم رد شدیم
و وانمود کردیم که ندیدیم ، نفهمیدیم!

ستاره ی آسمان هایم بیا
بیا این بار هم مسیر باشیم و همدل...
ستاره ی خوب من!
دوستت دارم های من از روی عادت نیستند ،
از روی دست بغل دستی ام هم تقلب شان نکرده ام ؛
همیشه صادقانه به تو گفته ام که دوستت دارم.

وقتی رفتی انگار همه چیز را با خود بردی ؛
همه ی این روزها را به سرگردانی گذراندم
و همه ی ذهن ام شده بود آماج سوال های بی جواب!
فکر میکردم خودت را کنار من جا گذاشته ای
و روزی برای پس گرفتن اش بازمیگردی ؛
هر روز تمام مسیر بازگشت تو را پروانه می چیدم
تا برسم به روزی که لبخندت را بی دریغ به صورت ام پاشیدی
و شدی "شاه پری قصه ها"
مدت هاست همه چیز با من سر ناسازگاری دارد !
امید روز و روزگارم در آغوش مرگ دارد پرپر میشود
و همه ی هستی مرا با خود می برد ؛
خودم هم دل به دل سایه ها سپرده ام
و جسم بی روح ام را
در به در بی واژگی کابوس ها کرده ام.
تو بگو ستاره! گناه من چیست؟

چند تا گل چیده ام و به چند پرنده سنگ انداخته ام
که سزاوار اینهمه تلخی شده ام؟
چه هیزم تری به اهل زمین فروخته ام
که چنین بی پروا بر من می تازند؟

می بینی ستاره؟
همه چیز با من سر ناسازگاری دارد!
اما تو
بگو می مانی و میشوی سنگ صبور دل پر دردم ؛
بگو می مانی و میشوی مرهم زخم های تن ام؛
می مانی؟


🍂🍁🍁
🍂🍁
💖

_____________________________________________________

از تو مینویسم..
توصیفت میکنم...برای خودم ...
می خواهم درکت کنم..

می خواهم واژه ات کنم...
ببرمت در شعر غزلت کنم...
می خواهم از چشمانت مثنوی بسازم ..
می خواهم ردیفت کنم...
می خواهم بخوانمت تا بفهمم ات...
قلم را برمیدارم
تو همانی که.........

در همان بیت اول شعرم میمانم..
تمام میشود قدرت من برای نوشتن...
تو کدامی؟
کدام پرنده عاشقی که از اشیانه اش پریده؟
کدام لاک پشت سختی هستی که ذره ذره می روی؟
کدام ستاره ای که انقدر از زمینمان دوری؟
تو که بودی؟ توکه هستی؟
کدام دریای بی رحمی که من را بی مهابا میبلعی

تو کدام بهانه هستی برای بودن؟
کدام بهانه بودی برای زیستن...؟
حلالت کرده بودم اما
توصیف کردن تو بر من حرام است....

مشاهده همه ی 17 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂 واقعیت این است که تو

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂 واقعیت این است که تو
دختر ایرونی...

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂

واقعیت این است که
تو دختری هستی که نه یک کمد پُر از
کفشهای پاشنه دارِ ده سانتی داره
نه پیراهنهای شبِ آنچنانی
نه لباسهای مارکدار و گران
نه دکُلته های تن نما
نه کیفهای لوییس ویلتون

راستش را اگر بخواهی...
تو عاشقِ جین و تی شرت و تاپهایِ رنگیِ دخترانه ای
آل استاری بپوشی و هندزفری در گوش بگذاری و
پیاده روی کنی غرق در افکارت
تو پیراهنهای دخترانه ای که شاید دیگر به تنِ کسی نیست
با گلهایِ ریزِ یاس را خیلی دوست داری...
شاید اسپُرت بودن سالهاست از مُد اُفتاده است
ولی تو همان دخترِ آن دورانی

دروغ نگویم تا به حال
رنگِ پارتی هایِ پر سر و صدای شبانه را ندیده ای
اما تا دلت بخواهد
شبها بیخوابی کشیده ای و آرام آرام با خدا حرف زده ای
بس که برایش حرف زده ای
گاهی خسته شده ای و زودتر از همه شب هایت خوابت بُرده
ولی تو فردا شب باز برایش حرف زده ای و
او باز هم به حرفهایت گوش داده
و تو باز خوابت بُرده.....

تو گاهی با صدای بلند هم میخندی
گاهی هم بغضت که بگیرد چشمانت بلند بلند اشک میریزند
تو از اینکه صدایِ بلندِ خنده ات را کوچه ها بشنوند نمیترسی
از اینکه موهایت را به باد بسپاری نمی هراسی

تو گاهی حتی بی کلاس ترین دخترِ روی زمینی....
و شاید اصلا حواست نبوده
شالِ سرت ساده ترین شالِ روز است

راستش را بخواهی
تو همینی و ساده بودنت تو را به همین سادگی
به روزترین و شیک پوشترین دختر دنیا می کند...

ساده بمان
بیخیالِ پاشنه هایِ کفشِ دخترانِ سرزمینت
که روز به روز بلندتر میشود و
کتانی پوشی مثلِ تو هر روز کوتاهتر!
سادگی ات را به هیچ حس و مُدی نفروش . . .
و رنگ های چهار فصل زیبایی خدا دادی ات را جز با رنگ های
زیبای پاییزی عوض نکن...
پائیز مثل خودت فصل دلتنگی ها و عاشقانگی هاست...
ساده ترین دخترِ عاشقِ تو دنیا!


🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂

_____________________________________________________________

ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﺧﺘﺮﯼ
ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮﺳﺖ
ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮑﻦ
ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ
...
ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺕ
ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮﺳﺖ
ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮑﻦ
ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺭﺍ
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ
ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺵ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ
ﺑﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﺗﻮ
ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ
ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ...

مشاهده همه ی 21 نظر