لحظه  بروز رسانی 
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

در ابتدا بگویم به حرمت عشق از جفای

در ابتدا بگویم به حرمت عشق از جفای
نگاه کن

در ابتدا بگویم به حرمت عشق
از جفای تو سالهاست گذشته ام ،
نه کینه ای ، نه حسرتی ، نه ذره ای پشیمانی،
نه انتقامی و نه حتی گله ای و نه هیچ انتظاری...
هرچه هست دلتنگی حاصل از یادآوری گذشته های
درخشان با تو بودن است...
بازخوانی خاطرات شیرین با تو بودن
و اگر تلخی هم بود ، محصول روزگارشورِ بی تو بودن بود ،
چرا که بودن تو برای من
به سان حضور خورشید بود برای ماه ،
نه این که من ماه باشم نه ، ماه هم توهستی...


خدا را به ستایش بر می خیزم
که مزه عاشقی از جان و کام تو،
به کامم چشاند و چونان تویی را بر سر راه منی قرار داد
که همیشه عاشق عاشقی بودم ،

تو آمدی تا من عاشقی کرده باشم
درس عشق بیاموزم تا درکوی حضرت دوست
او را درک کرده باشم چرا که درک تو درک اوست...

این جاست که تو را خدای خود می پنداشتم
و باز می پندارم که ره به بیراهه نرفته بودم
و تو حس فاخر خدای من بودی
گویی شمس من و خدای من .

ارمغان عاشقی با تو برای من موی سپید
و صورتی استخوانی و پاهایی لرزان
اما راسخ به ایمان عشق بود
و پشیمان نیستم از روزگاری که فریاد بر می اوردم ...

ای عشق ....
تو کجا بودی دراین سال های طولانی ،
اشک هایم را باور دارم و چه رنج شیرینی بود هجران تو ،
وه که چه خوب می دانم که تا چه حد نیازمند این عشق واین عاشقی بودم .

هیچگاه با خود نگفتم که لیاقت عاشقی نداشتم
و یا تو در حد و اندازه های این عشق و درک آن نبودی
هر چند تو آمده بودی و کلون این دل عاشق را به کوبه مهر
به صدا در آوردی
که در پس آن فانوس عرفان روشن کرده بودی ...


تو آمدی و منی که با تیشه هوس
به دنبال بیستون عشق می گشتم
بیدار چشمان سیاهت کردی
آه که شاید راه را به اشتباه می رفتم
اما تو این تیشه را در دستان من دیده بودی
و تو خود خواستی
بیستونی بر تیشه های شیدایی من باشی...

مرا به میخانه خود خواندی
تویی که قاعدتا عشق را بیش از من می شناختی
چرا که رهرو عشق وعرفان بودی
وعروس خانقاه...

و این تو بودی که باید عشق را به قرب حضرت دوست
به سیر و سلوکی عارفانه و عاشقانه بدل می کردی
تو به جای این که مرا به سماع بخوانی
و محبوب ابدی را به بستر عشقمان بکشی
فقط و فقط سوهان بر تیشه هوس های من کشیدی
وتن به آن سپردی تا کتیبه هوس را بر تن من و تو ،
به هزار و یک واژه آذین بسته باشیم...
و چه نیک مستانه مرا مست مجازی تنِ ِ خواهانِ خود کردی...
هر چند این نیز جز عشق نبود
چرا که ما به آداب خدای ، تن به تن خویش سپرده بودیم.

نمی دانم شاید من درنگاه تو گناهکاری ابدیم
اما تو پیرمراد من بودی
اما نمی دانم این پیرمراد هیچگاه سردرگریبان خویش کرد
می دانم که کرد ...
آیا بر رسم خانقاه بر من چنین کرد؟!...نمیدانم؟!

آیا بپرسم؟
آیا در این سال ها یادی از من کردی؟
آیا بخاطرم قطره اشکی گوشه ی چشمت نشست؟

آیا بپرسم ؟
چرا مرا مست آهنگ دفی که به دریا می مانست نکردی؟
هر چند که کردی...
آیا تو نیز چونان من بر طبل هوس می کوفتی؟

این را نمی دانم...
چرا که هر چه می پندارم
موی در چشم من است و ماه مرا چه به نقصان...

هر چه کردی نیک کردی
و اگر مرا خسی بی مقدار می پنداشتی
حتما خسی بوده ام در لاله زار تو...
اماتو سال هاست که در جان منی

محبوب ابدی من...

________________________________________________


گاهی دست خودت نیست
دوست داشتن کسی‌
که می‌دانی نمی شود او را داشت
اما مطمئنی که تا ابد
دوست داشتنش
تکه تکه ‌ات می‌‌کند..

گروه سرای شادی
مشاهده همه ی 1 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

از متن بغض ها ، طعم اشك هايم را ورق بزن

از متن بغض ها ، طعم اشك هايم را ورق بزن
تنها امید زندگی

از متن بغض ها ، طعم اشك هايم را ورق بزن...
خسته شدم از فاصله هايي كه
نقطه گذار نگاهي شده اند كه
انتهاي جاده را از بر است...

خسته شدم
از ساعت هايي كه
نفس كشيدن را از ياد برده اند
و روي قدم هايي مانده اند كه
نه جلو مي روند و نه بر مي گردند...
از جوانه هايي كه نروييده پژمرده شدند
و پاكدامني خواب هايم را خزان زده كردند...

از كوچ سرد
سنجاقك ها...
از صداي نهيب قلبم كه
كم كم از تنهايي مي شكند...
تو نباشي بهار هم عبوس است...
نه شكوفه دارد و نه باران
زنبق ها سرسنگين اند
و آئينه ها غصه دار يك لبخند...

حتي ماهي ها
عاشق ستاره ها نمي شوند
و حجم يك حسرت شب هايم را پر مي كند.
مهرباني ام گوشه خانه خاك مي خورد
و ديوارهايي پر از ترانه نقش تلفظ حرف هايت را مي بلعند...

اينجا آتش خورشيد
روي گل هاي دلواپسي مي چكد...
نمي خواهم به حرف هايي قانع باشم كه
گاهگاه پشت اتاقم مي آيند و
سقف اتاقم را همزاد آسمان مي كنند...

نمي خواهم
زير چتر يك حضور
راه هاي بيگانه بودن را بسرايم
و خاموشي غزل هايم را اشك بريزم...

خسته ام...
روزگار مصنوعي ،
اطلسي ها را
غريب كرده
و صبح را نمي شناسند...

خسته ام...!
______________________________________________


درد دارد نبودنت
باور کرده ام
پشت دیوار خاطره ها دفن خواهم شد

کاش راه رفته را میشد برگشت مسافر
در جاده های انتظار از چشم زندگی افتاده ام
سخت است تنهایی سوختن
کلاغ ها قانون دلتنگی نمیدانند
بد وخوبش میگذرد زندگی
آنچه باقی میماند بر دلها
داغ رفتن روزهای پر از رویاست

باید می نوشت کاتب عشق
شوق وصال شیرین تیشه زد بر بیستون
نه فرهاد و قانون فاصله ها....

مشاهده همه ی 22 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که
قول و قرار...

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم
که هیچکسی نخواهد توانست
چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برای تو باز گوید...

اشعاری برایت سرودم
که هیچ مجنونی نتوانست
مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند
چرا مرا شکستی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را
هزار بار بر روی ورق های
باقی مانده وجودم نگاشتم
چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.
خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.
چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

من که بودم؟
که هستم به کجا دارم می روم؟
چرا این چنین شد؟چرا؟

سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند.
وقتی به نبودنت فکر میکنم و از درون میسوزم.
وقتی به یاد روز هایی که بودنت را نفهمیدم می اندیشم

وقتی دلم توان خودش را از دست داده
و چشمهایم دیگر اشکی برای ریختن ندارند ،
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم از دست داده ام ،
وقتی دیگر هر چه دل تنگم خواسته ، گفته ،
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایم گذاشته اند ،
وقتی از درون تمامی وجودم یخ زده باشد ،
وقتی چشم بر دنیا می ببندم و آرزوی مرگ میکنم ،
وقتی احساس میکنم تنهاترین عاشق هستم ،
دیگر از من چه می ماند؟

نازنیم!
مهربانم!
بهترینم:
تو بگو چه کنم؟
کجا روم بی تو؟
________________________________________________


درد دارد !
وقتي عاشقانه هايم را براي تو مي نويسم ...
ديگران ياد عشقشان مي افتند !
اما تو هرگز نه میدانی ، نه میخوانی ...

این درد نوشته ها
نه دلنشین اند نه زیبا
اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی درد ناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطب شان غایب است !!!

مشاهده همه ی 34 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

تلخ و شیرینِ روزگار.

تلخ و شیرینِ روزگار.
غم دل...

تلخ و شیرینِ روزگار...
____________________________

عاشق كه باشی:
وقتی همه خوابند، بيداری!
می نشینی...
کنارسرنوشتِ نامعلوم
قهرمانِ داستانت را...عشقت را ...
آنکه از جانت هم بیشتر دوستش داری ،
می نشانی روبریت و گذشته و حال و آینده را
با او مرور می کنی...

و به بهای سخت ترین تاوان ها ،
به قدمتِ سالها انتظار ،
به تحملِ هزاران درد ،
هرگز تسلیم نمی شوم و...
می نویسم و میخوانم و می گریم
به هرآن چه آرزوی از دست رفته است بی تو...
میخندم به هرچه خاطره شیرین مانده از دورهای خاطره....

گیج و مبهوت با نگاهی گنگ در تلاطمِ دو دفترِ خاطراتی که ،
یکی پرشده در سال های عاشقی
دفتری که می باید پیام آورِ بهاری نوین در روزهای آینده ام می شدبا تو...
و دیگری دفتری که پر شد بی خاطره ای شیرین درسال های بعداز تو...،

آرام آرام دفترِ کهنه ام را ورق میزنم ،
خطوطی که با هر جمله اش ؛ شادمانی ، امیدواری ، محبت ،
عشق و شور مستی بی وزنی و رهایی از دوعالم را درد...
چه شیرینی بی پایانی تا هنگام مرور خیالات و خاطرات آن روزها...

واما دفتر دوم
آه از دفتر دوم...
که زجرِ روزهایِ سپری شده را در خاطرم زنده می کند...
گویی سخت تر از آنچه که فکرش را می کردم ،
تلخ و شیرینِ روزگار را از سر گذرانده ام...

به تاریخِ امروز و ورقی پاک تر از ذهنِ مغشوشم خیره ماندم...
افکاری که وادارم می کرد تا لجوجانه تر از همیشه وبی توجه
به خروار خروار حرفِ ناگفته که پشتِ جوهرِ قلمم به بند آمده ؛
چنگ بیندازم به کاغذ و بنویسم:

"حرفی برای گفتن ندارم"...
هنوز جوهرِ اولین جمله ام خشک نشده بود که
رنگ از رخسارِ قلم پرید و من خالی تر از همیشه ؛
رشتهِ ی کلامِ بی کلامم را با قلمی دیگر از سر گرفتم...

وای از جسمِ محجورِ قلم که میخواهد
زندان بانِ حرف هایِ نوکِ زبانم باشد
بی آنکه بداند دیگر این رنگ باختگی اش را
به فالِ نیک نمی گیرم ،
با هق هقی آرام در میانِ غباری از جدایی ها ،
زانوانِ بی جانم را روی زمین می نشانم ،
جعبه ای را لمس و باز کنم...قلمِ سیاه رنگ ،
سیاه چون روزهای از دست رفته ام...
از درون رعشه می زند ، ذره ذره خُرد می شود، رنگ می بازد ،
اما..این نگاهِ دیوانه وارِ من ،
این ناگفته هایِ سرِ زبانِ من ،
دیگر لرزشِ نامحسوسِ لبانِ مرا دَم نمیزنند...

هیهاتـــــ !!!
لیکن اشک
"اشک"
همدمِ روزهای بی کَسی ام ،
فریاد رسِ نارواییِ قلمم ؛
بغضِ صدایم را می شِکَنَد ،
تا آتشِ قلبِ پُر احساسم ،
جایگاهِ قضاوت های بیجا نشود...
اشکِ همدمِ روزهایِ بی کَسی ام ،
قطره قطره روی گونه ام می بارد تا
بی رنگیِ تقدیر را تاب بیاورم...

اکنون مانندِ لحظه ای شدم که غم و تنهایی ناتمام ،
افسارِ روحِ عُصیانگرم را به دست می گیرد ؛
اما این بار بدون هراس از اینکه بعدها این نوشته ها
به دستِ چه کسی می رسد یا می خواند و حتی انگشتِ اتهامِ
کدام قاضیِ منطق ، به سوی احساسِ پریشانم نشانه می رود ،
سفرهِ پُر چین و چروک دلم را روی این برگه ی سفید پهن می کنم...

آزادنه می نویسم و اجازه میدهم این غم
با پیوند تنهایی با تاثیر گذارترین رنگ ،
لابه لایِ خطوطِ بی آلایشِ کاغذم
به شکل واقعیِ خودشان نمایان شوند...

گاهی رساترین صدا برای پایداری
یا یادآوری یک حقیقت ، بازیِ با چهار واژه ی
قلب ، دست ، قلم و کاغذ مُیَسَّر می شود ،
حقیقتی که تلخیِ وجودش ،
تحملِ بودنش را برایم غیر ممکن می کند...
آنقدر تلخ که مجبور می شوم
این غم نوشته را زیرِ شعله های سوزانِ آتش ،
خاکستر کنم یا که در جامی از انجماد ،
محبوس نگه دارم...
چه کسی جز تو می داند که سیاهیِ های
مابین آتش و سفیدی های از هم گیسخته یِ جامِ یخ ،
آرامش را به وجودِ نافرمانِ من باز می گرداند؟!

حالا سُکّانی از آرامش ،
در غلبه با تمامِ "نشدن" ها،
سَدِّ سنگیِ قلمم را شکسته ،
باید با ثبتِ هر کلمه ،
تمامِ احساس های خوشی که در وجودِ پُر التهابم
به فراموشی سپرده شده بود را احیا کنم...

نگذارم هیچ کس نقش پُر رنگ و نگارِ آرزوهایم را
با پاک کُنِ بدبینی اش محو کند...
حتی اگر آن شخص ، خودم باشم...
این اعتقاد و تصمیم من است ،
و هیچ وقت تغییر نخواهد کرد...

میدانی چرا نازنینم؟
چون:
"من از تو راه برگشتی ندارم" ...
___________________________________________________

خسته ام...
شکست خورده...
اشتباه نکن!
کاردی به استخوان نرسیده ،
بلکه قلبم ، به لبه ی تیغِ این درد اصابت کرده...

اینکه در سرنوشتِ تو ،
هیچ احتیاجی به بودنِ من نیست...
شاید هیچ وقت نبوده ، این یک حقیقت
غیرقابل انکار شاید باشد...

مشاهده همه ی 30 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا
ای عشق...

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند ، چاره نیست
.....................................................

اصلاً مگر میشود عاشقی نكرد و از دنیا رفت...
خیلی از ما آدمها اصلاً عاشقی نمیكنیم،
همه اش عادت است...
عادتِ به دوست داشتن...
عادتِ به تكرار كردن یك سری كلمات بی معنی...

عاشقی كه میگویم ،
منظورم این عشقهای مجازی امروزی نیست...
عشقهایی كه با in rel شروع و با block تمام میشوند...
عشقهایی كه ساعتی اند...
كه از روی عكس انتخاب میكنیم و با عكس بهتر جایگزین میكنیم...
عشق را باید از پدرانمان،مادرانمان،از بزرگانمان یاد بگیریم...
كه به ما یاد میدهند رابطه ها را تعمیر كنیم ، تعویض نكنیم

به ما یاد ندادند
که شعر عاشقانه بگوئیم
به ما یاد ندادند مهربان باشیم
در گوشه های دنج تک نفره
با گریه های پنهانی
شب مکررمان را به روز آوردیم
و در پناه درختان
و در پناه سکوت
قدم زدیم در این جاده های طولانی
به جایی نرسیدیم...

به ما یاد ندادند
که در عزیزترین لحظه های بیخبری
به پاس خاطر دلهایمان که خاموش زائد است
به عاشقانه ترین روزها بیندیشیم
و پر کنیم فضا را زعطر خاطره ها
و شهر خفته و بیمار را
به چلچراغ غزلهایمان بیارائیم

هیچ شعری نتوانست
درگذرگاه تب آلود زمان
انعکاس شب بیماری ما باشد
هیچ شعری نتوانست
در ستمکاری توفان به درخت
راز جنگل را گویا باشد
یا زسرگشتگی انسان در شهر
و اسارتهایش در آهن و دود
انعکاس طپش دلهره ها باشد

هیچ شهری نتوانست
لحظه ها را بسراید در نور
و گل زمزمه را
به درخت زیبائی پیوند دهد !

من بدان چشمه پر زمزمه میاندیشیم
و به عطری که نسیم
هدیه میاورد از جنگل در جاده صبح
من به آن شهر پر از غوغا
و بدان رود پر از همهمه میاندشیم...

زندگی گاهی زیباست
مثل لبخنده کودک در خواب
مثل آواز چکاوک در صبح
مثل پرواز پرستو در کوچ

زندگی ، اما ، گاهی
چهره زشت و کریهش را
مینمایاند در هاله اشک
و سخیفانه بسی عاشق را
بر سر سفره غم
به ضیافت میخواند

من بدان زمزمه گمشده میاندیشم
و به آواز چکاوک در صبح
و به شعری که در آن لحظه دور
زندگی را بسراید ،
در هاله اشک
زندگی را بستاید ،
در بارش نور !

چگونه باید گفت ؟
که سالهای جدائی به ما عاشقان چگونه گذشت
افسوس ، ما که میخواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم
خود نتوانستیم مهربان بشویم .
هنوز در دل این کوچه های خاطره خیز
طنین زمزمه عاشقانه می پیچد
و ذهن پنجره از انتظار لبریز است !
_______________________________________

باران ابرها زود گذرند و
باران چشم عاشق ماندگار تر !
و بعضی وقت ها اگر گریه نکنیم ؛
ممکن است به بهای از دست دادن
جانمان تمام شود...

تمام احساساتم در
قطره اے خلاصه شد ڪه
از گوشه چشمم بر
سرخےگونه ام چڪید....
ومن باریدم هم پاے ابرهاے پاییزے...

مشاهده همه ی 26 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

💖 🍂🍁 🍂🍁🍁 ستاره ی آسمان هایم، سلام

💖 🍂🍁 🍂🍁🍁 ستاره ی آسمان هایم، سلام
دوباره...

💖
🍂🍁
🍂🍁🍁
ستاره ی آسمان هایم، سلام.
گفتی برایت بنویسم و رو کنم همه ی احساسی را
که از تو در قلب ام ته نشین شده؛
چقدر حرف روی هم تل انبار کرده ام برای از تو گفتن؛
نمیدانم که این واژه ها یاری ام میکنند یا نه؟!

امروز تمام
این مسیر چند ساله را که
پا به پای هم آمده بودیم ، رصد کردم ؛
چقدر گاهی تلخ شدیم و به هم طعنه و گلایه تعارف کردیم!
چقدر گاهی ساده از کنار احساس هم رد شدیم
و وانمود کردیم که ندیدیم ، نفهمیدیم!

ستاره ی آسمان هایم بیا
بیا این بار هم مسیر باشیم و همدل...
ستاره ی خوب من!
دوستت دارم های من از روی عادت نیستند ،
از روی دست بغل دستی ام هم تقلب شان نکرده ام ؛
همیشه صادقانه به تو گفته ام که دوستت دارم.

وقتی رفتی
انگار همه چیز را با خود بردی ؛
همه ی این روزها را به سرگردانی گذراندم
و همه ی ذهن ام شده بود آماج سوال های بی جواب!
فکر میکردم خودت را کنار من جا گذاشته ای
و روزی برای پس گرفتن اش بازمیگردی ؛
هر روز تمام مسیر بازگشت تو را پروانه می چیدم
تا برسم به روزی که لبخندت را بی دریغ به صورت ام پاشیدی
و شدی "شاه پری" قصه هایم...

مدت هاست همه چیز
با من سر ناسازگاری دارد !
امید روز و روزگارم در آغوش مرگ دارد پرپر میشود
و همه ی هستی مرا با خود می برد ؛
خودم هم دل به دل سایه ها سپرده ام
و جسم بی روح ام را
در به در بی واژگی کابوس ها کرده ام.
تو بگو ستاره! گناه من چیست؟

چند تا
گل چیده ام و به چند پرنده سنگ انداخته ام
که سزاوار اینهمه تلخی شده ام؟
چه هیزم تری به اهل زمین فروخته ام
که چنین بی پروا بر من می تازند؟

می بینی ستاره؟
همه چیز با من سر ناسازگاری دارد!
اما تو
بگو می مانی و میشوی سنگ صبور دل پر دردم ؛
بگو می مانی و میشوی مرهم زخم های تن ام؛
می مانی؟
می مانی یا مثل همیشه می روی؟
🍂🍁🍁
🍂🍁
💖

_____________________________________________________

گاهی تنها چیزی
که مرا به زندگی پیوند می دهد
فراموشی دنیاست
یک فنجان چای
نسیمی آفتاب زده
ویک موسیقی آرام
چیزی شبیه " صدای تو "

گروه سرای شادی
مشاهده همه ی 78 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد جز

چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد جز
من...

چیزی نیست
که مرا سر شوق بیاورد
جز تو
که تو هم نیستی!

چه خوب بود
اگر بین من و تو
نه رودی بود و نه کوهی
و نه سایه‌ی هیچ ناامیدی
و نه هیچ آفتاب تند سوزانی

چه خوب بود
بین ما فقط راهی بود
هموار
و صاف
و روشن
که قلب‌های ما را به هم می‌پیوست
که تن‌های ما را به هم می‌پیوست

ولی دیگر مرا
امید رفتن به چنین راهی نیست
و چشمم از دیدن پستی و بلندی
راه‌ها و ناهمواری‌های‌شان
فرسوده است

گام‌هایم از رفتن در تاریکی
به ستوه آمده‌اند
تنم آرزوی فراموشی را دارد
ولی هنوز قلبم چون شمعی می‌سوزد
و من برین کوره‌ راه‌های ناهموار
به امید دیدار تو
هنوز هم
در این سفر بی پایان تنهایی
روان هستم...


__________________________________________________

آنقدر خوابت را دیده‌ام
که بازوانم عادت کرده‌اند سایه‌ات را در آغوش کشند
و یکدیگر را بیابند، بی آن که گردِ تنت پیچیده‌باشند
اگر با واقعیت ِتو که روزها و سال هاست
که تسخیرم کرده‌ای، روبرو شوم،
بی‌تردید به سایه‌ای بدل خواهم شد...

آه! ای توازن احساسات!
آنقدر خوابت را دیده‌ام
که بی‌شک فرصتی نمانده‌ تا بیدار شوم
ایستاده می‌خوابم، تمام قد رو به زندگی
رو به عشق و رو به سوی تو
تنها تو را می‌بینم

آنقدر خوابت را دیده‌ام،
با تو راه رفته‌ام ، حرف زده‌ام در رویا
که دیگر از من چیزی نمانده‌است به جا
و سایه‌ای شده‌ام در میان اشباح و سایه‌ها
سایه‌ای که با سُرور گام می‌گذارد بارها و بارها
روی عقربه‌ی خورشیدی ِ ساعت زندگیِ تو

مشاهده همه ی 16 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

از کنار خاطراتمان گذشتم یکی یکی . از کنار

از کنار خاطراتمان گذشتم یکی یکی . از کنار
شِکوه(این دل...)

از کنار خاطراتمان گذشتم یکی یکی ...
از کنار آرزو هایم گذشتم آرزو آرزو....
باران گرفته بود و شیشه مات شده بود
ومن یاد درد هایم و آرام اشک هایم دریا دریا
تو پشت ابر ها بودی و می دانم اشک هایت
قاطی باران به گونه هایم می ریخت باران باران
و من آب می شدم زیر بارانت آتش آتش....

دیشب هر جا که با تو بودم را تنها گشتم......
هر کجا که با تو بودم را صدایت زدم
از پلی گذشتم که تا انتهایش نگاه تو بود
از پلی که آهسته ترین قدم هایم را خوب دیده بود
از پلی که مرا با خود برد به جاده ای
که هنوز می آمد صدای نفس نفس
صدای گریه های عاشقی...

صدای اذان آمد و بی تو اینبار وضو کردم...
می خواستم بیایم و درب آن خانه کوچک را
ببندم تا تو آرام بخوابی !
اما هم جاده خلوت بود ،‌
هم خانه ای نبود و هم آنجا هیچ اثری از..!

تو نبودی و من همه را تو می دیدم...
همه تو بودند و من تنهای تنها بودم...
داشتم می مُردم بی تو...
با فریاد آرزو می کردم و میگفتم: تو
هیچ صدایی نمی آمد از تو

غصه بود ،‌
حسرت بود آه بود از من
تا ابد تو و تا ابد من
تا ابد قلب تو و تا ابد قلب من
تا ابد اشک تو و تا ابد اشک من
تا همیشه چشم تو و همیشه چشم تو
تا ابد مبهوت من و تا ابد مبهوت من....

درد من ،‌
افسوس من ،‌
فریاد من ،‌
سوز من ،‌
دود من......
من ......من...
بی تو با تو بودم...من!
_____________________________________________


دلم تا برایت تنگ می شود
نه شعر می خوانم
نه ترانه گوش می دهم
نه حرفهایمان را تکرار می کنم

دلم تا برایت تنگ می شود
می نشینم
اسمت را
می نویسم
می نویسم
می نویسم
بعد می گویم
این همه او

دلم تا برایت تنگ می شود
میمِ مالکیت به آخرِ اسمت اضافه می کنم
و باز عاشقت می شوم...

مشاهده همه ی 20 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
رهگذار عمر...

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این
و خودم می دانم
که نکردم فکری،
که تأمّل ننمودم روزی،
ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی،بفراغت،به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو ، نتوان خندیدن؟
نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن؟
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟
سر هر بام که شد خوابیدن؟
من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟
بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟
به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز به من هیچ نگفت.

نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت ، به نشاط.
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه که جوانست هنوز،
بگذارید جوانی بکند،
بهره از عمر بَرَد کامروایی بکند.
بگذارید که خوش باشد و مست،
بعد از این باز ورا عمری هست
یک نفر بانگ بر آورد که ، او از هم اکنون باید فکر آینده کند.
دیگری آوا داد:
که چو فردا بشود فکر فردا بکند.
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت،
بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی ،
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی.
چه توانی که زکف دادم مفت،
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.
قدرت عهد شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد،
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند ،
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده ،
ومرا می گفتند که چو آن ها باشم ،
که چو آنها دایم
فکر خوردن باشم ،فکر گشتن باشم ، فکر تأمین معاش ،
فکر ثروت باشم ، فکر یک زندگی بی جنجال ، فکر همسر باشم.

کس مرا هیچ نگفت
زندگی ثروت نیست ،
زندگی داشتن همسر نیست ،
زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست ،
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم.

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گُسَلَم
گام در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز وحسد و کینه و بخل ،
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم ،
شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم ،
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ،
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم...

من شدم خلق که مثمر باشم،
نه چنین زائد و بی جوش و خروش ،
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:
کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل، وقت پیری غافل
______________________________________________________________

من ایمان دارم زندگی ما در عمق کهکشان ها،
جایی ورای زمین و زمانه ای که ما در آن ایستاده ایم،
ادامه دارد،
جایی آن سوتر از پهنه ی کرخت زمان.
آنجا که ستاره ها حیاط خلوت آدم ها و سیاهچاله ها،
پنجره های روشنی اند برای شکفتن.
آنجا که می شود روی ایوان بلند سیاره هاش ایستاد
و تمام کهکشان ها و هستی را به وضوح، تماشا کرد.
من به شدت ایمان دارم که هستی ما به این
زمین خاکی و محدود، خلاصه نخواهد شد.
ما کوچ خواهیم کرد،
قلب هامان را برخواهیم داشت،
حافظه های غبار گرفته مان را
باقی خواهیم گذاشت و خواهیم رفت.

مشاهده همه ی 10 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

یقین دارم ،‌ زخمهای بزرگ ،، بی مهری آدمهای

یقین دارم ،‌ زخمهای بزرگ ،، بی مهری آدمهای
یک نفس آرزوی تو...

یقین دارم ،‌ زخمهای بزرگ ،،
بی مهری آدمهای اطرافمان نیست .
زیرا آدمهای بی مهر بزرگ نیستند
که بی مهری هایشان بزرگترین زخمها شود.
زخمهای بزرگ خیلی بزرگتر از این حرفهاست.
زمانی که این زخمها را تجربه کردی به
زخمها و دردهای کوچک خواهی خندید ...

بی مهری آدمها
هم چند روزی پریشانت می کند ،
غمگینت می کند ولی عاقبت
فراموش می کنی و در نهایت می بخشی!
و تنها چیزی که در میان زخمهای ریز و درشت
تو را سرپا نگه می دارد عشق است.

عشق به همه ی خوب ها ،
به همه ی خوبی ها ...
عشق به یک گیاهی که با محبت
بی دریغ تو به زندگی برگشته
و در حال جوانه زدن های پی در پی است.
در نگاه مهربان سگی که در جنگل
به او می رسی و تکه نانی به او می دهی
و وقتی سیر شد می نشیند
تو را بر و بر نگاه می کند.

عشق
در حس رضایتت از اینکه پیرمردی ناتوان را تا چند خیابان
آن طرف رساندی حتی اگر مسیرت به کلی عوض شد .

عشق
در دلتنگی های من است برای کسی که دوستش دارم ...
عشق در نگاه من است به کسی که دوستش دارم
و در ضربانهای قلبم زمانیکه سرشار از احساس دوست داشتنم.
عشق یعنی مزه شیرین یک لیوان آب میوه در کنار یک دوست
که نگاهش را دوست داری که روحش را دوست داری ...
و بودن آن لحظات با طعم پرتقالیش را ...

عشق یعنی بودن یک «تو»
در تمام لحظات دلتنگی و تنهائی ...
عشق یعنی هر چیز قشنگ ...

قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ای از اشکال
و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنهاعشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن ...

گاهی «باید»
به جای پرداختن به زخمها
و کالبد شکافی آنها ...
رفت و یک پرنده شد!
در کنار تمام چیزها و تمام کسانی
که قادر خواهی بود دوستشان بداری .
تمام آن چیزهائی که برایت می شود «تو»!
و دراز بکشی روی چمن ها ،
چشمهایت را ببندی
و یک پرنده شوی ...



___________________________________________________________________
من درست رفته ام
در تمام طول راه
دره های سیب بود و خستگی نبود
در تمام طول راه یک پرنده پا به پای من
بال می گشود و اوج می گرفت
پونه غرق در پیام نورس بهار
چشمه غرق در ترانه های تازگی
فرصتی عجیب بود
شور بود و شبنم و اشاره های آسمان
رقص عاشقانه ی زمین ...
زاد روز دل
ترانه
چشمک ستاره
پیچ و تاب رود
هر چه بود ، بود
فرصت شکستگی نبود
در کنار من درخت
چشمه
چار سوی زندگی
روبروی من ولی
در تمام طول راه
روبروی من تو بوده ای ...

مشاهده همه ی 8 نظر