لحظه  بروز رسانی 
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

دوست ندارم روزهایی بنویسم که حالم

دوست ندارم روزهایی بنویسم که حالم
نگار...

دوست ندارم
روزهایی بنویسم
که حالم خوش نیست!
اما انگار فقط همین روزهاست
که وقت نوشتن دارم....

همین روزهاست
که تـــــو را بیشتر
دوستت دارم!

همین روزهاست
که خدا را بیشتر
در خاطر می آورم....
حتی اگر درد امانم را بریده باشد!

چندی است خدا....
مـــدام! یادم می آورد
که چقدر ، شرمنده اش هستم ....
با حال این روزهایم ،
حال این روزهایی که ،
دست به گریبانی است با روزگار.....

خدا کمک کند پشتش را به خاک میمالم
و باز میشوم همان
یه روزی...
یه جایی....
همیشگی!

روزگار و درد دستشان در یک کاسه است....
میجنگند با
من و دل!
باز روزهای امتحانِ سخت است
چیزهایی
میبینم،
میشنوم،
میخوانم
که تا مغز استخوانم
درد میپیچد!
سخت میگذرد این دانستن ها
و به روی خود نیاوردن ها!
سخت ،
خیلی سخت...

آنقدر سخت
که به رویاهایم پناه می برم...
عـصـرهـا دلــــــم
هـوایِ قـدم زدن بـا تـو را مـی کـنـد...

تــــو کـه نـیـسـتـی...
بـا دلـــــم قـدم مـی زنـم..
مـثـلِ تــو مـهـربـان اسـت...
بـرایـم حـرفـهـایِ عـاشـقـانـه مـی زنـد...
مرا بـه آنـجـا مـی بـرد کـه بـا تـو مـی رفـتـم...

مــی دانــی کـــجــا؟
آنجا که غمی نیست ،
هرچه هست عشق است ،
مـَــــرا غـَـرق مـی کـنـد...
غرقِ
در آغــــوشـَــت

درسـت مـثـلِ تــــــــــــــــو.....
____________________________________________________


می خواستم پیرمرد قصه های مادربزرگ شوم
همان که در سال های دور
کنار نیمکت پارکی نزدیک خانه می نشست
عصایش را می گذارد کنارش
و هی با چشم های کم سویش
به ساعت نگاه می کرد
تا بانوی خانه از دلواپسی
با پا درد
به دنبالش بیاید
اخم کند و با همان بی حوصلگی سنش بگوید:
آخر نمی گویی من دلم هزار راه می رود؟
و بعد بی فکر عصا
تکیه به شانه های بانویش می دداد
و تا خانه را حافظ می خواند...

پیرمردی که در گوش بانو می گفت:
بانو جان...
من برای همین دلواپسی هایت تا بحال
نفس در سینه قایم کرده ام!
من باید همانی می بودم که
اگر روزی دست روزگار مرا به خاک می سپرد
هر که از کنار خاکم گذر کرد

بگوید:
او بود...
برای یکی بود...
برای یکی ماند...
برای یک عشق
مانند یک مرد...

مشاهده همه ی 6 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

امروز ، چرکنویس ِ پاک ِ یکی از

امروز ، چرکنویس ِ پاک ِ یکی از
حالا من...

امروز ،
چرکنویس ِ پاک ِ یکی از
نامه های قدیمی را
پیدا کردم!

کاغذش هنوز ،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک...

چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لب های تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!

هنوز هم سرحال که باشم ،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر ، چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خواب های هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدم های تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم ،
بعد بر می گشتم...
و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم!

حالا، بعضی از آن ترانه ها ،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تو هستند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی ,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!
می بینی؟

نه نمی بینی...
نباید هم ببینی ،
نباید هوایی شوی...

تو رفته ای و زندگی زیباتری داری
همان که آرزویش را داشتی

همان که آرزویش را داشتم...
_________________________________________________________

گریـــــه
آخرین چیزی‌ست که باقـی می‌ماند ،
و بغـض یکی مانده به آخری‌ست
و امیـــد پیش از بغض می‌تـرکد
من این مرحله‌ها را ،
مثل مسیر خانه تا بازار
مثل مسیر حول‌حالنا تا یلـــدا ،
کوچـــــه به کوچه از برم...

این کوچه‌هــــا
هر شب
پر از بادکـــــنک‌هایی‌ست که
یکی‌یکی می‌ترکــــــند...

اول امید
بعد بغض
و گریه ...
آخـرین چیزی‌ست که
پناه بی کسی ام بعد توست....

مشاهده همه ی 7 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

گاهی اوقات. احتیاج به یک آدمی داری ٬

گاهی اوقات. احتیاج به یک آدمی داری ٬
اسمت که میاد...

گاهی اوقات...
احتیاج به یک آدمی داری ٬
یک دوستی ٬
که بایسته رو به ‌روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که توی صورتت خم بشه
و تو دستت رو بذاری روی گونه‌ت
و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه ٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوست ته...

که نگاش کنی ٬
همون‌جوری که دستت روی
اونطرف صورتت که
اون بهش کشیده زده ٬
بهت بگه:
« تو چته؟»
بسه ٬
به خودت بیا ...

«تو چته ... »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یهو بلرزی ٬
که بری بغلش ٬
که بغلت کنه ٬
همون دستی و که
کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت ٬
توی موهات ٬
که سرت رو فشار بده
توی گودی‌ شونش ٬
که تو چشمات رو ببندی ٬
روی شونه‌ش گریه کنی ٬
بلرزی ٬
و با خودت فکر کنی که:
« تو واقعاً چته .. »
ولی وای به وقتی که تنهایی... _________________________________________________

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد ...
فـقـط می خندی تا دیگران ،
غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند
به جز سوختن و ساختن بادل ...

مشاهده همه ی 12 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین
عروسک...

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها
سرزمین سینه ام را می سوزاند...
کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی
پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد
هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی
هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی
همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای
زود از دنیای تو می رود...

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم:
پر از لحظه های سیاه بی تو بود ،
جز لحظه های داغ و پرالتهاب ،
بی قراری ،
دلتنگی ،
افسردگی ،
خاموشی ،
سکوت ،
اشک ،
سوختن ....
چیزی نیافتم.

دلم به درد می آید وقتی
سرنوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را
دوباره با آن روزهای شیرین عجین کرد...
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است.

زندگی ام در اوج جوانی
به تنهایی
بین شب و روزهایی گذشت
که باید با تو
بهترین
سال های زندگی ام می بود ،
عشق تو و روحم
چنان به هم گره خورده است
که نبود یکی شان
منجر به نابودی همه جانبه ام می شود ...

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از عشق و عاشقانه های تو
پشیمان نبوده و نیستم...
من از بی تو بودن
و به یاد تو زیستن
و تنها از خاطرات گذشته
تغذیه کردم و زنده ماندم ...

دلم می خواهد
تمام بغض هایم را جمع کنم
با تمام وجود و
تمام اشک هایم بگویم:

جا مانده ام آن سوتر
غمگین تر
خیس تر
دلتنگ تر
بی قرارتر
افسرده تر
تنهاتر...

اما
تو شورِ عشق و مستی من
تو چون مصرعِ شعری زیبا ،
سطرِ برجسته ای از زندگی من ...

و من هنوزم هم دلم
راضی به پریشانی ات نیست...
زیرا تو خورشید منی
و ایمانی که به آن زنده ام
تو قدرت صدای منی
و پاهایی که با آنان راه میروم
تو عشق منی
و میل و رغبت من
برای خندیدن به تمام رنج هایم...
_________________________________________________

روزی هزار بار بر صفحه دل نوشتم:
میان بودن و نبودنش
تنها یک حرف فاصله است ...
به همین سادگی ...

و من روز و شب
جریمه سنگین رفتنش را پرداختم
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد ...

کسی نفهمید که
از "ب" بودنش تا "ن" نبودنش
فاصله تا بی نهایت بود ...!

مشاهده همه ی 2 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

آبان هوایش غرق دلتنگی ست عطر تو را

آبان هوایش غرق دلتنگی ست عطر تو را
دلم گرفته...

آبان هوایش غرق دلتنگی ست
عطر تو را در مشت خود دارد
فهمیده خیلی دوستت دارم
هی پشت هم با عشق می بارد
آبان از اول هم مُردِّد بود
عطر تو را جاری کند یا نه

می خواست لبریزت شوم
اما
اینگونه باران گَرد و ‌رسوا.. نه
او دیده بود از اولِ پایی‍ـز
هرشب به یادت شعر می خوانم
فهمیده‌ بودم زیرِ این باران
تو میروی من خیس می مانم ...

آبان شدم در اوجِ بی مهری
ابری شدم اما نمی بارم
بعد از تو این پاییزِ لاکردار
گفته هوای بدتری دارم ...
آنقدر از عشقت نوشتم که
ما دسته جمعی ‌عاشقت شدیم
دروازه ی این شهرِ عاشق را
جز تـو به روی هر کسی بستیم ...

هرگز نگران نباش شیرین ترینم
تو در
شعر من
کلمات من
عاشقانه های من
همیشه هستی

تو ممکن است
با گذشت سال ها مُسِن شوی
اما در عاشقانه هایی
که با همه ی جانم نوشته ام
همیشه ، جوان خواهی ماند"
من از پیر شدن بی تو می ترسم...

باز هم بگویم؟
_________________________________________________

زندگی دقیقا از همانجایی
شروع می شود
که یک نفر می خندد و
خنده ی او
با دیگران فرق دارد...

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

داشتم زندگی ام را می کردم مثل یک پسر خوب

داشتم زندگی ام را می کردم مثل یک پسر خوب
اگر مانده بودی ...

داشتم زندگی ام را می کردم مثل یک پسر خوب ،
می رفتم و می آمدم ، می خوردم و می خوابیدم و بیدار می شدم ،
بسیار دلتنگ می شدم و گاهی کمی خوشحال ،
می خواندم و می نوشتم و می شنیدم ،
که از آسمان آمدی ...

هر بار که خندیدی دل من ریخت ،
هر بار که خندیدی ....
به خدا گفتم
" این لحظه را بی زحمت تا ابد کش بده "

هر بار که خندیدی خیال کردم
الان است که دیوانه شوم ،
خیال کردم الان است که دلم بیافتد توی آتش ،
بعد دنیا یخ ببندد ،
و تمام آدم ها توی یخبندان بمیرند ،
و دل من همین جور تنهایی
شعله بکشد ،
بسوزد ،
خاکستر شود ،
بریزد پایین !

هر بار که خندیدی گفتم:
لعنت به منی که ،
آن شبی که دوباره آمدی ،
دوباره شناختمت از نو ،
کاش زود نخوابیده بودم !

عصر گرفته ی پاییزی
وقتي نگاه پنجره در كوچه پرسه مي زند
وقتي باران ابر قلب سنگي زمين را عاشق مي كند
وقتی چترها روی سر مردم با غرور دلبری می کنند

من همين جا
پشت همين پنجره بخار گرفته
هنوزهم باور دارم
تنهايم
و
هنوز هم دلتنگم
با اين همه خاطره....
هيچ چيز عوض نشده
همه چيز همان بود كه وقتي توبودي
حتي من

من هنوزهم همانم
اما
كمي دل تنگ تر
با همان حس هميشگي
اما كمي
منتظر
با همان بعض هميشگي

هنوزهم دوستت دارم...
____________________________________________

میدانی !
برای این همه احساس عاشقانه من...

سکوت جواب قشنگی نیست
باور کن ...

مشاهده همه ی 12 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

سلام نیامده ام طبق معمول برایت حرف

سلام نیامده ام طبق معمول برایت حرف
اگه هم صدام بودی

سلام
نیامده ام طبق معمول
برایت حرف های عاشقانه بزنم ،
عاشقانه هایی که هیچ وقت نشد
از صفحه ی کوچک
کاغذ بیرون بیایند ،

یا از لحظه های خوبی برایت بگویم
که شاید اگر می ماندی ،
می توانستیم باهم داشته باشیم !

می خواهم فقط چند کلمه حرف بزنم.. .
قرارهم نیست این حرف ها
روی احساسات تو
یا هر کس دیگری اثر بگذارد ،
قرارنیست تو یا هر کس دیگری
با شنیدن این حرف ها دلش
به حال من و امثال من بسوزد...!
حتی مهم هم نیست که
دل نوشته هایم را
کسی می خواند یا نه !

از وقتی که یادم هست
همیشه خرما بر نخیل بود و
دست من کوتاه ... !
اما خب چه می شد کرد .

پدرم همیشه می گفت :
همین شعر روزی پدرت را در می آورد.
آن روزها درست معنی حرفش را نمیفهمیدم!

در عوض این روزها خوب می فهمم
که چه بر سرم آمده ...
پدر است دیگر ...!
مثل هر پدر دیگری دوست داشت پسرش
برای خودش کسی شود ،
دکتری ، مهندسی ، ...

راستی از خودم بگویم ،
این روزها من دیگر آن جوان شادو خندان سابق نیستم ،
اما تو هنوز برایم مثل گذشته هستی ...

وقتی نوشته ها و شعرهایم را
در وبسایت های دیگر می بینم ،
تعصبی ندارم
خونم به جوش نمی آید...

از تو چه پنهان حتی وقتی می بینم
شعرم را به کسی که دوستش دارند هدیه می کنند
به آن ها حسادت هم نمی کنم !

با رفتنت شعرهایم بی صاحب شد
خوب می دانی هر چیزی که صاحب نداشته باشد ،
هر کسی می تواند
مدعی شود و بیاید و برشان دارد و ببرد ...
دیگر مهم نیست چه کسی کدام شعرم را
در کدام انجمن در کجای
این سرزمین به اسم
خودش می خواند و ثبت می کند !

داشتم می گفتم !
من دیگر آن مرد بانشاط سابق نیستم !
اما بعضی چیزها هنوز هم سر جایش هست !
مثلا هنوز هم وقتی به یادت می افتم ،
دست و دلم می لرزد ،
پاهایم سست می شود ،
بغض هایم را قورت می دهم
تا مبادا نامت را
عشقت را
نهایت زیبایی و دوست داشتنت را
برملا کنم و راز سر به مُهرم
فاش عام و خاص شود

هنوز هم سرم را طوری می اندازم پایین
که هیچ گربه ای شاخم نزند .
حتی هنوز هم وقتی شعر می خوانم ،
پلکهایم جای خودشان را خیس می کنند ...!
خنده دار است مگر نه ؟

وقتی کاخ آرزوهایت
یک شبه روی سرت آوار شود ،
وقتی شب ها با
آهنگ هق هق خودت خوابت ببرد ،
وقتی حافظ و شهریار روز و شبت را پر کنند ،
وقتی قدم زدن در سواحل دریا
آن هم وقت غروب تنها سرگرمی ات باشد ... ،
حال و روز و شبت
هرکز خوب نخواهد بود ...

سرت را درد نمی آورم... .
من که تکلیف خودم و زندگی ام معلوم است...
همین حالا
خدا را صدا می کنم
از خدامی خواهم که آرزویم برآورده شود .

عزیز من !
آرزو می کنم زندگی ات روز به روز بهتر و شادتر و خوشبخت باشی ...


___________________________________________________________________

وقتی که هیچ کس حرفم را نمی فهمد ...!
دیگر چه فرقی می کند ؟
این شعرها و نوشته ها را به تو تقدیم کنم ...
یا به دختر کوچک همسایه مان
که گاهی وقت ها از تو هم مهربان تر می شود ...!

این دو شعر را هم بگذار به پای دلتنگی ،
که طبق یک عادت قدیمی ،
باز هم به "تو" تقدیم می شود !

حتی اگر نفهمی این اشعار
و نوشته ها مال من است!
حتی اگر زبانم لال !
نخوانده رد شوی ...

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

عشق هزار فصل نيامده من ، بانو! مي‌شكنم مثل

عشق هزار فصل نيامده من ، بانو! مي‌شكنم مثل
قول و قرار...

عشق هزار فصل نيامده من ، بانو!
مي‌شكنم مثل دانه‌هاي روشن باران
بر سياهي آسفالت‌هاي خيابان ،
بر صخره‌هاي سترون ساحل جنوب ،
بر جدول‌هاي سيماني و موازي خيابان .
من فقط مي‌شكنم و تكثير مي‌شوم
در شيشه‌هاي سكوريت مغازه‌ها...

عشق غایب هزار فصل دلتنگی من ، بانو!
كاش مي‌دانستي من مي‌شكنم ، مي‌بارم ،
ولي خوشحالم كه هستم
هستم كه مي‌شكنم و با خودم
خلوت مي‌كنم....

وقتي در نيمه‌هاي تاريك شب كه
صداي سكوت گوش‌ تا گوش خيابان‌ها را پر كرده است ،
به لبخند ،
خودم را زار مي‌زنم

بانوي من ، خانم!
به من نگاه كن...
به خود من! ،
اين چشم‌ها را مي‌بيني؟
انگار تمام ابرهاي جهان در دلم گريه مي‌كنند ،
باران كه ببارد هيچ سنگريزه‌اي در امان نمي‌ماند...
چه بهار شيريني داشتم با تو...
فرورديني كه در سايه نگاه بلند تو قد مي‌كشيدم
و كسي نبود كه روحم را تازيانه بزند
و جواني‌ام شتك بخورد...
روزهاي ارديبهشت را به خاطر مي‌آوري؟
تمام كوچه‌هاي اين شهر خنده‌هاي ما را پژواك مي‌كرد
و آينه‌ها اشتياق باريدن‌هايمان را منتشر مي‌كردند...

يادت هست ،
بهار...
نه در شاخه‌هاي سرازير بيدهاي مجنون ،
نه در دهان بسته غنچه‌ها ،
نه در شبنم‌هاي صبحگاهي خرداد ماه
كه در دل‌هايمان مي‌وزيد...

اما حالا اين منم ،
همان دل جواني كه صداي آوازهايش
گوش شهر را پر كرده بود
كه امروز ، اين‌گونه تا خورده‌ام ،
درست مثل لباس كهنه‌اي
در ته صندوقچه قديمي چروك شده‌ام...

به من نگاه كن!
اين مرد تا خورده ،
اين كهنه لباس‌ چروك ،
اين كسي كه حتي حالا
مي‌ترسد حرفی بزند كه تو نپسندي ،
واهمه دارد كه داد بزند كه هيمنه تو فرو بريزد ،
مي‌هراسد از اشك‌هاي خودش كه آب تو را ببرد ،
اين مرد ،
مرد افسانه‌اي توست...

اين مرد كه صداي
شكستن استخوان‌هايش هم
تو را مي‌آزارد ،
همان است كه وقتي مي‌گفت

دوستت دارم
دلت باغ‌باغ شكوفا مي‌شد...
حالا دوستت دارم‌هايش هم
برگ خزان زیر پا افتاده ای بيش نيست
و هر گاه كه لب مي‌گشايد به سكوت
مي‌رساني‌اش با انگشت اشاره‌ به جایی كه
جان به لب شود برای جان دادن بخاطر تو...

مهربان من!
مي‌خواهي سكوت مي‌كنم.
مي‌خواهي زبانم را در گرو دلم بگذارم؟!...
من
مي‌توانم خودم را هزار بار ديگر بشكنم
مي‌توانم مثل درختي باشم كه
شاخه‌هايش دسته تبر شده‌اند​
و تنه‌اش چوب‌هاي كبريتي كه
يك دانه‌اش جنگلي را به خاكستر مي‌رساند...

بانوي آرزوهاي دور و دراز من!
باشد من سكوت مي‌كنم
مثل آتشي كه باران خاموشش كرده باشد ،
مثل دريايي كه فراموش كرده باشد تا ساحل بدود ،
مثل آتشفشاني كه به سكوت رسيده باشد ،
مثل مزرعه‌اي كه خوشه‌هايش را ملخ خورده باشد...

اما خوشحالم
كه هستم
كه مي‌شكنم بخاطر تو...
_____________________________________________

بی تو مرا
از روی صندلی های دو نفره
بلند میکنند
تا بتوانند
کنار هم بنشینند

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

من یک جای تاریخ یک جای تقویم یک

من یک جای تاریخ یک جای تقویم یک
شب...

من یک جای تاریخ
یک جای تقویم
یک ماه از یک فصل
جا مانده ام!
همان روز که قول دادم بوسه هایم را نسیم به تاراج نبرد.
همان پنج شنبه ی فیروزه ای رنگ
که دلگرمی آغوشت در من چون شراب چرخید.
همان روز که به سیب سرخ چشمانت کودکانه خندیدم.

من یک پنج شنبه
در دل آذر
در میانه ی پاییز
در اوج تقویم
جا مانده ام!
و تو مدتهاست رفته ای...
من تنها کسی هستم که در تقویمش
پنج شنبه ها
به مناسبت تنهایی تعطیل است!

گاه می اندیشم
چه کسی پنهان است
در پس این شب و تاریکیها
و سلام چه کسی میشکند
شیشه ی این همه تنهایی را؛

گاه می اندیشم
هر کسی هست ،
آیا چشم او مثل تو هست؟
که همه دفتر من پر ز نگاهش بشود؟
مهر او مثل تو هست؟
که کنارش همه ی درد من از یاد رود؟
دست او مثل تو اعجازگری میداند
که بگیرد دست من را با خود
ببرد تا آن طرف مرز فراموشیها؟

گاه می اندیشم
چه کسی مثل تو هست
و به خود میگویم
کاش در آنطرف تنهایی
تو کنارم باشی
من کنار تو فقط خوشحالم
و به غیر از تو و دستان تو من
با همه مردم شهر
باز هم تنهایم؛
دست من نیست ولی
.......هیچکس مثل تو نیست...
__________________________________________________________

تـو از فصلِ پاییز زیباتری
.
.
من از فصلِ پاییز تنهاترم

مشاهده همه ی 5 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

ترس ات را زمين بگذار و دستانت را

ترس ات را زمين بگذار و دستانت را
چه کردی...

ترس ات را زمين بگذار
و دستانت را در دستانم!
غرور را كنار بگذار
و شانه هايت را كنارِ شانه هايم!

حيفِ تقويم است،
يك پاييز ديگر را هم ورق بخورد
و هيچ تاريخى را به اسم خودمان
ثبت نكرده باشيم!

باور كن
هوايش جان ميدهد براى دلبرى
براى دل بردن از يار
براى نفس كشيدن
براى قرارهاى از پيش تعيين نشده

اين روزها
به ما
به يك ،
حالِ خوبِ مشترك نياز دارد...

بيا!؛
مثلاً وقتى باد درز پنجره را پيدا كرده
و با منحوس ترين صداى دنيا
توى گوشم ميپيچد ، در بزن
صداى تو پر كند تنهايى ام را!

فكرش را بكن ؛
سالها بعد و پاييز هايى كه
برگ برگ پُر ميشود از دوست داشتنمان...

باور كن
حتى پاييز هم پشتش به زمستان گرم است !
همه چيز جور است
برگ هايى كه قرار است صداى قدم هايمان را
به رخ كوچه بكشند
نم باران و هواى بلاتكليف
ابرهاى مردد

و تو
و تو
و تو...
و من كه از دلتنگى پاييز ميترسم!
و من که در تنهایی بی تو می میرم...
________________________________________________________

تنهايي ام را مي شويم
به بند رخت مي آويزم
مي ترسد
از آفتاب فرار مي كند
و شبيه سايه
به من پناه مي آورد

تنهايي ام را اطو مي كنم
تا صاف شود
تا وقتي در خيابان راه مي روم
به من بيايد

گاهي
دستم را بگيرد
شايد عصاي پيري ام شود!

تنهايي ام را
به تخت خواب مي برم
موهايش را شانه مي زنم
و برايش معجزه مي بافم
لبخند مي زند
و در من حلول مي كند!

تنهايي ام
مرا مي بوسد
سردش ميشود
بغلش مي كنم!
گرمش می کنم!
شاید خوابش ببرد...

مشاهده همه ی 8 نظر