لحظه  بروز رسانی 
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

فکر کردن به تو ، کار شب و روز

فکر کردن به تو ، کار شب و روز
خانه خراب...

فکر کردن به تو ،
کار شب و روز من شده ،
بس که حالم گرفته است ،
چشمانم غرق در اشکهایم شده ….
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ،

دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ،
این رویاهای من با تو بود که تباه شد …
انگار دیگر روزی نمانده بود برای زندگی ،
انگار دیگر دنیای من بن بست شده بود و هست ،
راهی ندارم برای فرار از غمهایم …

این هم جرم من بود
از اینکه برایت مثل دیگران نبودم ،
کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،
دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….
دیگرگذشت ،
حالا تو نیستی و من جا مانده ام ،
تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ،
تو نیستی و من اینجا
سردرگم و بی قرار مانده ام ….

فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون کردم ،
هر چه عشق و دوست داشتن بود
هست از دلم دور کردم ،
از تنهایی مردم وزنده شدم
دلم را با هیچکس آشنا نکردم ….

در حسرت یک لحظه آرامشم ،
دلم میخواهد برای یک بار هم که شده
شبی را بی فکر و خیال بخوابم …
از روزی که رفتی ،
تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی ….
از همان روز اول میخواستم ات ،
برایم دنیایی بودی
و هنوز هم همیشگی میخواهمت ،
سوز عشق تو هنوز هم
چهره ام را پریشان کرده و میکند ،

دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ،
این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ،
هنوز هم دلت نیامده و خیالت ،
خیال تو باز مرا پریشان کرده...


___________________________________

عشق درلحظه ایی پدید میاید.
دوست داشتن در امتداد زمان .

این اساسی ترین تفاوت است
میان عشق ودوست داشتن....

مشاهده همه ی 6 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

برای تو نامه ای می نویسم. دلتنگی که دست

برای تو نامه ای می نویسم. دلتنگی که دست
تسکین...

برای تو نامه ای می نویسم...
دلتنگی که دست از دل بر نمی دارد
دلتنگی که فاصله را نمی فهمد!
نزدیک باشی اما دور...دور...
تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.
تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند...
پر از کوچه هایی که همه ی آن ها
برای رهگزران عاشق به بن بست میرسند...

فکر کن پای این دیوار های سرد و سنگین
چه لیلی ها و مجنون هایی میمیرند...
خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد؟
حالا نشسته ام برایت نامه ای می نویسم
می دانی نامه ها می مانند حتی وقتی
برای همیشه پنهان باشند و کسی آن ها را نخواند...

قرار نیست این را هم بخوانی...
قرار نیست بی قراری ام را بفهمی...
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد...
قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...
قرار نیست بفهمی چقدر دوستت دارم و چه اندازه این دوست داشتن مرا پیر کرد..

اما برایت این نامه را می نویسم
برای روزی که تو هم دلتنگ باشی...
دلتنگ کسی
که دوستش داری...
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی
و هزار قاصدک را بوسیده باشی...
برای روزی که به هوای هر صدای پایی
تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین
به انتظارش نشسته باشی...
برای شب هایی که در تمام فال های حافظ
هم خبری از امدنش نباشد و هزار
بار پیراهنش را بوییده باشی!!

تو فکر میکنی ان روز
چند سال خورشیدی دیگر است؟
ان روز چقدر از هم دور شده باشیم؟
پای کدام بن بست کنار کدام درخت
پایین کدام پنجره برای اخرین دیدار گریسته باشیم...

هنوز زود است ...
برای تو که از حالم غافلی زود است...
نباید بفهمی که این روز ها
چقدر دلتنگم...
نباید بفهمی که قدم هایم
هر روز پیر و پیر تر شده اند!؟
_______________________________________________

خوش به حال سیندرلا
لنگه کفشش را جا گذاشت
یه لشگر آدم به دنبالش گشتند...

ما دل مان را جا میگذاریم
هیچکس از ما سراغی نمیگیرد
انگار که هیچ وقت نبوده ایم...

ســــــــــــکوتی از جنس فریاد
مشاهده همه ی 13 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

دلم تنگ است براي بوسه عاشقانه اي كه

دلم تنگ است براي بوسه عاشقانه اي كه
نیمه پنهان...

دلم تنگ است
براي بوسه عاشقانه اي كه
بر صورت نازت بنشانم
بوسه اي كه همه ي عشقم را
ارزاني ات كند...

دلم تنگ است
براي نگاههاي عاشقانه ات...
مهرباني خفته در صدايت...
و گرمي دستاني
پر از عشق و عاطفه
دستان تو
ارمغاني است از عشق...

چشمان خسته ام را
اندكي بر هم ميگذارم
تا شايد چهره زيبايت را
در گرمي اشكهايم تجسم كنم...
قلب كوچكم هر لحظه
براي ديدنت و شنيدن
طنين صداي دلنوازت مي تپد
فرشته مهربان زندگي من
اي اسطوره ي عشق و مهرباني...

اگر چه هنوز هم بي تو
براي تو مي نويسم اما
مي دانم كه مي داني
هنوز هم تنهايم ...
هنوز هم تا هميشه تنهايم ...

دوباره تنها شده ام...
دوباره دلم هوای تو را کرده است
برایت از آسمان ابری دلم ....
از باران مینویسم...

کاش میتوانستم
برای تو معنا کنم تنهاییم را
کاش میتوانستم همیشه از تو بنویسم
میترسم روزی نتوانم بنویسم
و دفترهایم خالی بماند
و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیاید

میترسم نتوانم بنویسم
و ادامه ی حرفهاي قلبم را نشنوی....
میترسم نتوانم بنویسم وآخرین نوشته ام
در سکوتی محض بمیرد و به تو تقدیم نشود...

دوباره طپش این دل بیقرار
دوباره تنهایی...
دوباره یاد تو که این دل بیقرار
را زنده نگه داشته است

دوباره تنهایی
__________________________________________________

امشب باز دلم پر ميكشد
به سمت و سويي ديگر
قرار نبود شور و نشاط جواني ...
سرزندگي و طراوت جوانيم نابود شود

اما گويي قرارها
همه بر بي قراري بود
قرارها همه نابود شد
بي آنكه بدانم چرا؟؟

از ناملايمات روزگار قلبم ميگيرد
نديدن آنكه دوستش داشته و دارم
و آرزویم براي او بهترينها بود

اما ......
از آن جوانی
که سرزنده بود و شاداب
نشاني و اثري نيست...

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

وقتي دلم به درد مي آید و کسي

وقتي دلم به درد مي آید و کسي
لیلی بی عشق

وقتي دلم به درد مي آید
و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...
وقتي تمام عالم با من غريبه مي شوند...

و کسي نيست که حرمت
اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوستشان دارم..
آهسته و بیصدا مي گذرم...

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....
می خواهم با تو سخن بگویم....
می خواهم باز چهره ات را با
همان لبخند کودکانه ببینم...
می خواهم هر چیز انتهایش
به اسم تو و یاد تو ختم شود...
شعر هایم ناتمام ماندند...
اسیر دلتنگی شدم من...
و خواب مرا به رویای با
تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم من نبود...
اما..
غصه ای نخواهم خورد...
اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی
دیوار قلبم حک می کنم
و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

روزی از راه می رسد
و ما آن روز دوباره به بودن و رسیدن
به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...
_______________________________________________

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوابهایم را ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...

اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......
مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

مشاهده همه ی 8 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

ببين . خدا كه با من سر ناسازگاري ندارد،

ببين . خدا كه با من سر ناسازگاري ندارد،
کجایی؟ توکجایی؟...

ببين ...
خدا كه با من سر ناسازگاري ندارد،
حالا تو را چه مي‌شود كه هر اردي‌بهشت
با دل بي قرار من،
بي‌قراري مي‌كني نمي‌دانم!

و تو گاهي آنقدر ناسازگاري
كه ديگر نه هُرم و گرماي تنت مرا گرم مي‌كند،
نه عمق چشمانت گرمتر از دست‌هاي من است...

من گم مي‌شوم،
و نه در تو،
نه در خاطراتمان،
نه در مهرباني‌هاي دورت كه ديگر حتي
به خواب هم نمي‌بینم..،
نه در درخت‌ها و گل‌ها و كتاب‌هايي كه ......
به نامت ثبت كردم در كتاب دلم ،
نه در جاده‌هاي باراني تا درياي شمال ،
تا درياي جنوب!

من فقط گم مي‌شوم....
"در همه‌ي خودم،"
به دنبال جواب اين سوال:
كه چرا شروع كردي؟
شايد هم بگردم سوال بهتري پيدا كنم ....
كه بگويم:
چرا من؟
شايد هم خيلي خوشحال باشم
از اينكه تو لیلی بودی
ومن همه‌ي روزهايم
مجنونت شدم...

و بعد جواب بدهم:
"همين طوري بهتر است كه من بودم

و تو شروع كردي مهربانم"!!!
____________________________________________________

* بهار به بهار
در معبر اردیبهشت
سراغت را از بنفشه‌های‌ وحشی گرفتم
و میان شکوفه‌های‌ نارنج در جستجویت بودم

در پاییز یافتمت
تنها شکوفه ی جهان
که در پاییز روییدی

"سید علی صالحی"

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

چه عارفانه، تنهایم. دوباره بهار می شود

چه عارفانه، تنهایم. دوباره بهار می شود
زیبای خواب آلود

چه عارفانه، تنهایم...
دوباره بهار می شود
و چه غمگین روزهایی را
دوباره باید بگذرانم...

ای جان من
تو میدانی چه عاشقانه،
دوستت می دارم.
ای جان من تو میدانی
چه عارفانه، تنهایم.
ای جان من تو میدانی
چه جوان و پیرم...

ای جان من...
تو میدانی،
چه بلند است،
فریاد سکوتم...

ای جان من
تو میدانی
چه خسته است، تمام وجودم...

ای جان من...
عاشقانه در آغوشم بگیر
که دیریست،
آغوش گرم عشق
را گم کرده ام...

ای جان من...
در آغوشم بگیر
که از سیاهی تنهایی
بسیار بیمناکم...

ای جان من
در آغوشم بگیر
تا هنگام جان دادن
تو را در آغوش داشته باشم...

ای جان من...
به سکوتم گوش کن
تا به فریاد مبدل نگشته است...
ای جان من خسته ام به تمام ....
آنچه میدانی و میدانم

سوگند که این بار
دیگر خسته ام...
در آغوشم بگیر خسته ام،

خسته از این همه بهاری
که می آید و می رود
ومن
هیچ سهمی در آن ندارم...
________________________________________

این روزها منتظرم یک دسته نرگس بیاید و باران ببارد

این روزها منتظرم کسی بیاید که مثل هیچ کس نیست و نبوده،
در بزند و تــو باشی...

این روزها بیشتر از روزهای دیگر دلم تــو را هوا کرده....
این روزها منتظرم بگویی این هم کادوی تو

این روزها "خــــدا" تـــــو باید باشی فقط....
این روزها دلم هیچ کس و هیچ چیز را جز تــــو نمی خواهد

که تنگ در آغوشم بگیری و
خیالم را از همه دنیا راحت کنی...

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

ایـن روزهـا ، بـا تـو ، بـه وسـعـت

ایـن روزهـا ، بـا تـو ، بـه وسـعـت
دنیای این روزای من...

ایـن روزهـا ،
بـا تـو ،
بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم ،
حـرف دارم...
امـا مـجـالـی نـیـسـت
تـا بـنـشـیـنـی بـه پـای ایـن هـمـه حـرف ،
دلـم تـنـگ اسـت ،
فـقـط بـرای حـرف زدن بـا تـو...

دیـگـر نـمـیـدانـم چـه کـنـم ،
یـا چـه بـگـویـم...
خـسـتـه ام،
کـمـی هـم بـیـشـتـر...
فـراتـر از حد تـصـورت...
سـخـت اسـت بـرایـم تـوصـیـفـش...

مـیـدانـم تـا بـه حـال ،
ندیـده ای درمـانـدگـی و بـی قـراری هـای مرا...
نه هرگز ندیده ای بـغـض فـرو خـورده در گـلـویـم را
بـهـانـه گـیـری هـای دل بـی قـرارم
و یـا...
غـم نـهـفـتـه در نـگـاهـم،...
کـه بـه خـدا قـسـم،
هـیـچ یـک از ایـن هـا، دیـدن نـدارد...

مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ،
من هنوز هم از پس این سال ها
به همه تنهائیم عادت نکرده ام ...

نگاه کن !
تنم از درد یخ می زند
و چشمهایم از اندوهی گسترده تاول ،
و باز میان تمام لحظاتم تو را تمنا می کنم ...
تا دستهایت را روی گونه هایم بگذاری ،
میان خیالی که همیشه خالی مانده است .

و من چقدر دلم گرفته است
از توئی که همیشه هستی !
با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند
تا در غربت این چاه بی نشان
به تنهائیم عادت کنم ...

چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده !!!
برای صدائی که هرروز
چشم به راهش بوده ام !!!
و برای دستانی که ادامه اش
به قلبم می رسد تا احساسم کنی !!!
و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ،
بی رحم و طغیان گر ...

بگذار دوست داشتن هایم را بگریم ...
مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ،
مثل همیشه هائی که خواستم
سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم .

همیشه هائی که خواستم ...
ولی نبودی ،
......مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی...


_______________________________________


مثل بادبادکی که
دست کودکش را گم کرده باشد
رها شده ام در آسمان تو
که اگر نبودی زمین معنا نداشت
آخر خیلی وقت است
دیگر پاهایم روی زمین نیست
درست از وقتی دستم را گرفتی

من راه رفتن بلد نبودم
و تو پریدن یادم دادی
میدانستی باد مرا می برد ، اگر دستت نباشد؟!

خودت رها بودی،
مرا چرا رها کردی
مرا به باد سپردی ،
که پریدن یاد بگیرم...؟
یا راه رفتن را فراموش کنم...؟

حالا این منم بی تو ،
بی هوای تو
بی دستان تو ،
بی مقصد ،
بی مقصود
بی هیچ امیدی به رسیدن
اصلا می دانی چه می گویم ؟؟؟

به همین سادگی بر بادم دادی گلم
اینها را گفتم تا بدانی،
چرا اینقدر دوستت دارم ...

مشاهده همه ی 7 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

روزهـــاي آمدنِ تو. این روزها انگار می آیی،

روزهـــاي آمدنِ تو. این روزها انگار می آیی،
اشک عاشق...

روزهـــاي آمدنِ تو....
این روزها انگار می آیی،
انگار قرار است که بیایی
بیرون از ذهن من و دستان خدا
قرار است بیایی و
رنگ بدهی این بی رنگی مرا
زنگ بدهی این بی صدایی مرا
قرار است وقتی آمدی
من این درد را یادم برود
خط بکشم روی هر چه سردرد است....

قرار است همه آنچه را گذشت پاک کنم
خط پر رنگ بکشم دور تو که بمانی مهم برای خودم!
قرار است آمدی بگویم این
زندگی که گذاشتی و بخشیدی زیاد است...
بعد دوباره پسش بدهم به خودت که ببخشی به خدا!

نمی دانم...شاید
قرار است بمیرم و خلاص شوم
از این همه بی تو بودن...
شاید قرار است این بار بیایی بر مزارم
میدانی طاقت ندارم
طاقت دیدن چشمهای اشک آلود تورا...
قول بده نیایی ،
نیایی تا ابد
تا در انتظار دیدنت بمانم...

بمانم و بسوزم تا بی نهایت نبودن هایت...
___________________________________________________________

کاش هوای یادهای آمدن‌ات
خالی از پیش‌بینی دیروقت رفتن بود.
تا تمام بهار و تابستان را منتظر پاییز و زمستان نمی‌ماندم.....

حالا نمی‌دانم دزدانه به کدام ستاره‌ی دنباله دار وعده داده‌ای
اما از قرار من اگر می‌پرسی
با تمام احتمالات سرزده‌ی این روزها
آمدن‌ات هم شعر است
نیامدن‌ات هم!

این روزها هر وقت دلتنگ می شوم،
یک خواب تازه می بینم .
تو در کنار دلتنگی هر شبم می نشینی
و به من امید به فردا می دهی......

مشاهده همه ی 12 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

یک روز تو را از عمق قصه های

یک روز تو را از عمق قصه های
نازنین...

یک روز تو را از عمق قصه های
هزار و یک شب بیرون می کشم
و به آرامی پای فنجان قهوه ام می نشانم
به تو می گویم که چگونه
از بعیدترین روزن قلبم وارد شدی
و در بهترین نقطه ی آن ساکن !

آنگاه خواهم گفت
چگونه تو را پنهان می کردم
پشت کوهی از تشبیه های شاعرانه
پشت انبوهی از قصه های عاشقانه
پشت غزل و قصیده
پشت کنایه و ایهام
چنان که هیچ چشم پرسشگری تو را نبیند
و هیچ دست مشتاقی به تو نرسد
من تو را دوست خواهم داشت...

آرام و ممتد . . .
ساکت و صبور . . .
چنان که پادشاه قصه های شهرزاد
را ناتمام رها کند
و بهرام از هفت کوشک دل بکند
و شتابان به دیدار تو بیایند...

من می توانم زیباترین
ترکیبها را کنار هم بچینم
و تو را در اوج غزلی زیبا بستایم
ببین !
من عاشقت بودن را خوب بلدم !
دوست داشتنت
را به من سپردی
راحت باش من
همیشه دوستت دارم. . .
___________________________________________

شعرهاي من چشم دارند
حتي چشم هاي شعرم را که مي بندم
تو بر کلماتم راه مي افتي و مي رقصي...

خواب هم که باشم
صداي تق تق کفش هایت
در سرسراي خوابم مي پيچد
کور که نيستم
گل قشنگم
آمدنت را تماشا مي کنم
و اين لبخند براي توست ...

مشاهده همه ی 19 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

برای رسیدن به دَمی ارامش بغض هایم ،

برای رسیدن به دَمی ارامش بغض هایم ،
کجا باید برم...

برای رسیدن به دَمی ارامش بغض هایم ،
همیشه حسی از تو
در من هست ،
تا ترکیدنش را به تاخیر بی اندازد...
تا من در تاریکیِ ترسناکِ سردِ اتاقم
تکیه دهم به جای خالی تو...
راستش دیگر انقدر محو شده ام
انگار که در حجم سنگین نبودن تو
جوشیده باشم!
عجب توصیف دردناکی از
حل شدن در غمت ،
آه و آخ! از تو ، امان از تو

می نشینم به غرق شدن
در خاطرات شیرین و خیالات زیبای تو
باور کنی یا نه
نشسته ام این گوشه تا با تو حرف بزنم
حالا شاید شمال باشی یا جنوب...
یا در خیالم در راه اینجا....
چه فرقی می کند وقتی که نیستی
کجا باشی!

به این که الان کجایی
نمی خواهم فکر کنم
من آن نگاهت را می خواهم که
در امتداد رد نگاهم بدود...
بعد کمی مکث کنی تا گرمای شانه هایت
به روی لُختیِ بی کـَسی شانه هایم بکشد...

بگویی:
تمام شد عزیزم...
تمام شد بعد این همه مدت...
دیگر نه بگویی نه من بپرسم ،
فقط به پایان برسد این درد...

حالا که از آن پاییز و زمستان
بیش از هزاران روز و سال...می گذرد
انگار به چشم می بینم
و با جانم حس میکنم
شکیبایی ام آرام آرام می میرد...
سردم است ، بغض دارد خفه ام می کند...
لب هایم را می گزم
نمی خواهم اشک هایم سرازیر شوند...
کسی اما در درونم گریه سر می دهد بلند بلند...

خالی و بی رمق
لَم می دهم به شانه های تو...
جای مُمتد خالی شانه هایت
دیوار بلند کنار تختم است...!
دلم یکهو می ریزد ،
برایت شور می زند...
می دانم که بی دلیل نیست...

پنجره را باز می کنم...
می گذارم سوز که پشت در
ایستاده بود تمام شب بیاید...
خدایا خوب باشد حالش فقط همین...
وگرنه میدانی خدایا که مانند
هرصبح و شب از نگرانی بیچاره می شوم
شماره ای که
ندارم و نمی توانم به او زنگ بزنم...
نه نشانی که به کویش بروم
چه کنم؟ کجا برم؟...

باز هم باید همینجا کنار تنهایی
وخیالت کز کنم...
____________________________________

ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !

مـــن ،
همیــن جا ،

کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت
و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!

ســــــــــــکوتی از جنس فریاد
مشاهده همه ی 10 نظر