لحظه  بروز رسانی 
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

آخرین خبر/ تا به حال اندوه یک زن را

آخرین خبر/ تا به حال اندوه یک زن را
بزن زیر گریه...

آخرین خبر/
تا به حال اندوه یک زن را دیده ای؟
اصلا میدانی دلتنگی شان چگونه است؟
برایت بگویم جانم؟
بگویم که ماتیک سرخ نشان شادی اش نیست؟
راز خط چشم نازکش را چه؟...بگویم؟!
شال صورتی اعلام جنگ است،میدانستی؟
باکه؟

نه نه نترس...
او با کسی کاری ندارد
فقط جنگ با خودش را بلد است
جنگ با دلش
با چشمش
با آن خفته در گلو...
با آن زخم عمیقِ چپِ سینه

از شب‌های تنهاییش خبر داری؟
سیگار بلد نیست بکشد...
و قدم زدن زیر باران در نیمه های شب برایش رویاست...
راستی داشتم از جنگ‌هایش برایت میگفتم
پیش خود مغرورترین است
آنقدر که گوش‌هایش فقط صدای خنده‌هایش را شنیده اند...
و دست‌هایش تنها تاریکیِ جیب‌هایش را میشناسند
آینه را به هرلحظه دیدن تضاد
چشم‌های غمگین و لب‌های خندانش عادت داده...

خیلی که زمانه سخت بگیرد
چشمهایش را تر کند...
سریع خودش را جمع و جور میکند
زیباترین لباسش را میپوشد
سرمه میکشد
خنده هایش را می‌آراید
سیاهی سرمه را از زیر چشمش پاک میکند
دوباره سرمه میکشد
و در آینه به خود لبخند میزند
"اندوه زن با هیچ چیز مداوا نمیشود"
_________________________________________________________

بیا جای مان را عوض کنیم
دلم تنگ شده
برای اینکه ...
کسی عاشقم باشد...

مشاهده همه ی 14 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

سالهاست زن بودن را فراموش كرده ای! در عوض

سالهاست زن بودن را فراموش كرده ای! در عوض
گل سرخ...

سالهاست زن بودن را فراموش كرده ای!
در عوض راننده خوبی شده ای!
حسابدار خبره،
مأمور خرید زرنگ،
مدیر توانمند،
باربر قوى،
استراتژیست باهوشى شده ای!
اما دیگر خودت نیستی!
مدت زیادی است که در خودت گم شده ای!

چه كسی تورا به عرصه های مردانه کشاند؟!
در حالی که شانه هایت،
بازوانت و زانوهایت هنوز زنانه اند!
هنوز برای مرد شدن ساخته نشده ای!

افسوس كه ناآگاهانه مدت هاست به مرد بودنت افتخار می کنی!
فراموش کرده ای که زن بودن اوج افتخار است!
صبرت، عواطفت، هنرت
ارزشمندتر از چیزهایی است كه به دست آورده ای!

دلم برای نوه هایت می سوزد،
چه كسی می خواهد به دخترانت مادر بودن را بیاموزد!

خانه ها بی مادر شده اند!
مردان دیگر نگران هزینه های زندگی نیستند!
نگران خرید،
دیر رسیدن بچه ها،
آینده خانواده و ... نیستند!
به لطف مرد شدن شما زنها ،
آنها فرصت زیادی برای سرگرمی پیدا کرده اند!

بهشت زیر پایتان بود!
ولی اکنون در جهنم دوگانگی می سوزید؟!
دلم خیلی برای زن بودنتان تنگ شده است...


________________________________________________


خشونت علیه زنان همیشه
یک چشم کبود و دندان شکسته و بینى خونی نیست!!!!!!

خشونت اضطرابی ست
که در جان زن است
که فکر میکند باید لاغرتر باشد،
چاق تر باشد ،،
زیباتر باشد،
خوشحال تر باشد،
سنگین تر باشد،
خانه دار تر باشد،
عاقل تر باشد....

خشونت آن چیزی ست که زن نیست و فکر میکند باید باشد!!!
خشونت آن نقابی ست که زن به صورتش میزند تا خودش نباشد ..
هزینه و وقت بسیار برای آرایش کردن است
تا برای مرد کافی باشد....!!

عطر سوسن
مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

خسته ام. می خواهم الهه ناز گوش کنم

خسته ام. می خواهم الهه ناز گوش کنم
الهه ی ناز...

خسته ام...
می خواهم الهه ناز گوش کنم
و با دمپایی در اتاق راه بروم
و به گلهایی برسم که در حصار گلدان هنوز نفس می کشند.

می خواهم دانه بریزم برای آن پرنده ی بی نوا
که در آستانه ی فصلی سرد خود را به شیشه ی پنجره می چسباند
بلکه شاید کسی اندکی به او توجه کند.

می خواهم قاب عکس های غبار گرفته ی خانه را
دستی به سر و گوش شان بکشم
و یکبار دیگر غرق شوم در خاطراتی که خوب یا بد
در حافظه ام ثبت شده اند و هنوز در من زندگی می کنند.

می خواهم لم بدهم روی کاناپه
و به تماشای فیلمی بنشینم که
هر بار برایم تازگی دارد
و هر بار به من نشان می دهد
دنیا غمگین تر از آن است که فکرش را می کنم
و حتی غمگین تر از آنی که فکرش را هم نمی کنم...

می خواهم تلفن را بردارم و زنگ بزنم به تمام معلم هایی که
با من مهربان بوده اند
و از پشت گوشی لبخند های لاغرشان را در آستانه ی کهنسالی ببوسم.

می خواهم در خیابان های شهر قدم بزنم
و گاهی به آسمان نگاه کنم
و به چترهایی فکر کنم که
اگر باران نبارد دلشان می گیرد آنقدر که هرگز باز نمی شوند.

می خواهم به پرواز فکر کنم.
میخواهم به جنگل فکر کنم.
می خواهم به دریا فکر کنم
وقتی که طوفانی ست
و دلش به حال هیچ قایقی نمی سوزد.

می خواهم به "من" وقتی که تنهاست
و هیچ کس و هیچ چیز تنهایی اش را پر نمی کند...

خسته ام !
می خواهم کمی زندگی کنم !
_____________________________________________________

در من
دیـوانه ای جا مانده
که دست از
دوست داشتنت بر نمیدارد...

با تو قدم میزند
حـرف میزند
میخندد
شعـر میخواند
قهوه میخـورد...

فقط
نمیتواند
در آغوش بگیردت ...
به گمانم
همین بی آغوشی
او را
خواهد کشت ...

مشاهده همه ی 2 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

از چه جنسی هستی زن؟ از کلاه کدام جادوگر

آرام من...

از چه جنسی هستی زن؟
از کلاه کدام جادوگر بیرون آمده‌ای؟
هر کس ادعا کند از اسرار عشقت ،
رازی را دزدیده است ،
دروغ می‌گوید

هرکس بگوید از گنجینه‌ات،
النگویی طلا
را به تاراج برده ،
دروغ می‌گوید

هرکس ادعا کند
یکی از شانه‌های عاج
که با آن‌ها
موهایت را شانه می‌کنی را دزدیده
دروغگوست...

هرکس ادعا کند
از دریای چشمانت
ماهی کوچکی گرفته
دروغ گفته است

هرکس ادعا کند که
فهمیده است چه عطری می‌زنی
و یا آدرس مردی که
برایش نامه می‌نویسی را پیدا کرده
دروغ گفته است...

هر کس ادعا کند
تو را تا یکی از هتل‌های دنیا همراهی کرده
و یا برایت گردنبندی از گل‌های یاسمن خریده
دروغ می‌گوید
دروغ می‌گوید
دروغ می‌گوید

تو مانند موزه‌ای هستی که
درهایش بسته است
روزهای شنبه تعطیل است ...
و روزهای یکشنبه
روزهای سه‌شنبه ...
روزهای چهارشنبه
تمام روزهای هفته تعطیل است

موزه‌ای که
درهای آن بسته است
به روی همه مردم
همه روزهای سال...
____________________________________________________

تو فصل پنجم عمر منی
و تقویمم
به شوق توست که
تکرار میشود هر سال

تو کیستی که
سفر کردن از هوایت را
نمی توانم ،
حتی به بال های خیال......

مشاهده همه ی 6 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

خاتون کلام تو سنگ را آب ميکند

خاتون کلام تو سنگ را آب ميکند
تو ای خاتون خواب من...

خاتون
کلام تو
سنگ را آب ميکند
خواب را خواب و ايوان را پر از مهتاب

میدانم که از پس این سالها
این تندیس سنگی من با کلام تو خرد می شود...

خاتون
در کلام خود شناوري
چون شکوفه ي سفيد ماه در چشمه
بيابان خويشتني
چون فواره اي در حوض نقره

تورا در کلامت ميچينم
تورا در کلامت مي بويم

خاتون!
تو ميداني ميان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخواني
تو ميتواني
آتشي را به آتشي ديگر خآموش کني
تو مي تواني از ما بلا بگرداني

مرگ چنان گوش به قصه ات ميسپارد
که از کار خويش باز ميماند

خاتون شبي با خیال تو
به صبح رسیدن خوش است
ميخواهم
گيسوانت را بشنوم

لب ميگشايي؟
نسيم شبانگاه
سراپا گوش ميشود
کلام تو سرانجام
آغوش ميشود؟


___________________________________________

بي‌صدا
فرو مي‌ريزم
زير حجمي از سکوت‌
يک بار دست کم
مرا به نام کوچکم
صدا بزن...

مشاهده همه ی 5 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

تولدی بی تبریک!!!!!! خدای را سپاس بخاطر روز تولدم!!

تولدی بی تبریک!!!!!! خدای را سپاس بخاطر روز تولدم!!
تولد بی تو

تولدی بی تبریک!!!!!!
خدای را سپاس بخاطر روز تولدم!!
زیرا که در این روز مرا خلق کرد و آفرید!
سپاس خدای را
فقط بخاطر اینکه مرا بدنیا آورد تا لیلایم را دوست بدارم!!!

لیلای همیشه لیلایم!
کاش کمی! به اندازه ذره ای!!!
ساعتی دقیقه ای چند لحظه ای با من بودی!
فقط کمی...
کاش حداقل در این روز کمی هم می آمدی...
در حد یک تبریک!

میدونی؟؟!!!
یکی باید باشه
یکی باید باشه انگار
تو زندگی
که آدم به خاطرش ، قهرمان بشه....
بی خوابی بکشه یا صبح زود پاشه
یا غروبی به عشق خسته نباشید گفتنش تلفن جواب بده
بی خوابی شیفت شب یا بی خوابی از سر بی قراری و هیجان

یکی باید باشه تو زندگی که آدم واسش
تو فرودگاه هول هولی از فری شاپ ،
سوغاتی بگیره و فکر هیچ قیمتی را هم نکنه
یکی باس باشه که آدم ته قنوتش دعاش کنه ،
شب قدری ته جوشن کبیر واسه سلامتی
و حال خوبش یه چیکه اشک بریزه

یکی باید باشه که....
موقع دیدن فیلم عشقی ، زیر چشی بپادش
یا فیلم های خوب را بدون اون نبینه
حتی اگه سه ماه تو کمد تلنبار شده باشه....

یکی باس باشه واسه آدم بلیط کنسرت چارتار بگیره
که اون وسط تو تاریکی داد بزنی:

آشوبم.....
یکی باس باشه آدم به خاطرش حسود بشه
و بره ببینه نکنه یه دل دزد واسش لایک زده
یکی باید باشه که به خاطرش عاشق بشیم ،
زیر بارون ترانه بارون بارونه زمینا تر میشه رو زمزمه کنیم
و اون بهمون بفهمونه ، گاهی اوقات چقدر ضعیفیم...

یکی باس باشه تو زندگی آدم که غربت زمین ، دلش رو نَپوکونه!
حال خرابی عصر جمعه به عشقش
دم نوش ذغالی بذاری که بیاد دوتایی بزنیم
یکی باید باشه انارا را به عشقش دون کنی
دم نوش ذغالی بار بذاری که بیاد دوتایی بزنید....

یکی باس باشه شعر علیرضا روشن رو براش
تو صفحه اینستاش بذاری چشم حسودا بترکه.

یکی باس باشه بهت بگه اشکالی نداره نامرد زیاده ،
من تا آخرش هستم باهات

یکی باس باشه
و اگه براتون هست ، که چقدم خوبه
ولی هیچ وقت نره........
ولی هیچ وقت...
هیچوقت خدا نره!!!

هیچوقت...
_____________________________________________

هــر ســال...
روز تــولــدم،
شمــع‌هــای بیشتـری
بــرایــم...
اشــک مــی‌ریــزنــد...

اشــک شــوقی بــرای فرصــت هــای فــرداها
یــا اشــک غــم،
در حــسرت فـرصت هــای دیــروز...؟!

نــمیدانم...!
بــگذریم...!
راســـتی...!
تـــقویــم هــای کــاغــذی نـــمیدانــند...
لـــحظــه تــولد مــن روزی بــود کــه
تــو بــرای اولــین بــار گــفتــی:

"دوسـتــت دارم"
تــــولـــدم " بـــی تـــــــو " مــــبـارک ...

مشاهده همه ی 14 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

«اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم…

«اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم…
(رفیق)

«اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم…
و از عشق بی‌بهره باشم ،
طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم،
اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم
و همه اسرار جهان را دریابم
و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم
و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که
کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم،
کسی نیستم.

اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم
و جسم خویش را به آتش بسپارم
و از عشق بی‌بهره باشم
مرا هیچ سود نخواهد بخشید.

عشق بردبار و مهربان است
عشق از حسد برکنار است
عشق لاف خودستایی نمی‌زند
عشق اطوار ناپسند ندارد
عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید

و اندیشه شر نمی‌کند
و از بی‌عدالتی خشنود نیست
اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است
همه چیز را تحمل می‌کند
همه چیز را باور می‌کند
و به همه چیز امیدوار است
و هیچگاه از پای نمی‌افتد...

اما پیشگویی ها همه شکست می‌خورند
و زبان‌ها همه قطع می‌شوند
و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند
و دانش ما جزیی است
و نبوت ما جزیی است
و آنچه جزیی است روی در فنا دارد
آنچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است
و از این هر سه،
عشق را برترین مقام است.» ...

«اگر صد آب حیات را خورده باشی
چو عشقی در تو نبود مرده باشی»
وحشی بافقی



________________________________________________________


چه کسی می توانست
مثل من
تو را
توصیف کند ؟

این شعرها ، تویی
تقصیر من نیست
اگر تو
ذاتا ممنوعه ای

بگذار اجازه ی چاپ ندهند
شعرهایی که برایت گفتم
در حافظه ی مردم
منتشر خواهد شد
و جاودانگی
جاودانگی ست
چه در تاریخ
چه در یک دفترچه

همه ی تو
جز نامت
در این شعرهاست

یک روز
همه
تو را خواهند شناخت
و اگر هم نشناسند
به “ تو ” ی این شعرها
حسادت خواهند کرد

افشین یداللهی

مشاهده همه ی 28 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

زخمهای بزرگ ، یقین دارم ،‌ زخمهای بزرگ

زخمهای بزرگ ، یقین دارم ،‌ زخمهای بزرگ
همیشه یکی هست...

زخمهای بزرگ ،
یقین دارم ،‌
زخمهای بزرگ ،
بی مهری آدمهای اطرافمان نیست .
زیرا آدمهای بی مهر بزرگ نیستند که بی مهری هایشان بزرگترین زخمها شود.
زخمهای بزرگ خیلی بزرگتر از این حرفهاست.
زمانی که این زخمها را تجربه کردی به زخمها و دردهای کوچک خواهی خندید ...

بی مهری آدمها هم چند روزی پریشانت می کند ،
غمگینت می کند ولی عاقبت فراموش می کنی و در نهایت می بخشی!
و تنها چیزی که در میان زخمهای ریز و درشت تو را سرپا نگه می دارد عشق است.
عشق به همه ی خوب ها ، به همه ی خوبی ها ...
عشق به یک گیاهی که با محبت بی دریغ تو به زندگی برگشته
و در حال جوانه زدن های پی در پی است.
در نگاه مهربان سگی که در جنگل به او می رسی و تکه نانی به او می دهی
و وقتی سیر شد می نشیند تو را بر و بر نگاه می کند.
عشق در حس رضایتت از اینکه پیرمردی ناتوان را تا چند خیابان
آن طرف رساندی حتی اگر مسیرت به کلی عوض شد .

عشق در دلتنگی های من است برای کسی که دوستش دارم ...
عشق در نگاه من است به کسی که دوستش دارم
و در ضربانهای قلبم زمانیکه سرشار از احساس دوست داشتنم.
عشق یعنی مزه شیرین یک لیوان آب میوه در کنار یک دوست
که نگاهش را دوست داری که روحش را دوست داری ...
و بودن آن لحظات با طعم پرتقالیش را ...

عشق یعنی بودن یک «تو»
در تمام لحظات دلتنگی و تنهائی ...

عشق یعنی هر چیز قشنگ ...
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ای اشکال
و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنهاعشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن ...

گاهی «باید» به جای پرداختن به زخمها و کالبد شکافی آنها ...
رفت و یک پرنده شد!
در کنار تمام چیزها و تمام کسانی که قادر خواهی بود دوستشان بداری .
تمام آن چیزهائی که برایت می شود «تو»!
و دراز بکشی روی چمن ها ، چشمهایت را ببندی و یک پرنده شوی ...



___________________________________________________________________
من درست رفته ام
در تمام طول راه
دره های سیب بود و خستگی نبود
در تمام طول راه یک پرنده پا به پای من
بال می گشود و اوج می گرفت
پونه غرق در پیام نورس بهار
چشمه غرق در ترانه های تازگی
فرصتی عجیب بود
شور بود و شبنم و اشاره های آسمان
رقص عاشقانه ی زمین ...
زاد روز دل
ترانه
چشمک ستاره
پیچ و تاب رود
هر چه بود ، بود
فرصت شکستگی نبود
در کنار من درخت
چشمه
چار سوی زندگی
روبروی من ولی
در تمام طول راه
روبروی من تو بوده ای ...

کلبه دوست
مشاهده همه ی 12 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

دارم به نام کوچکت فکر می کنم. تو را

دارم به نام کوچکت فکر می کنم. تو را
بی تو...

دارم به نام کوچکت فکر می کنم...
تو را چه بنامم؟
تو را که بهار منی ، بهار من؟
تو را که سبز می کنی مرا با نگاهی ، سبز آبی کبود من؟
تو را چه بنامم..
دریا ، آسمان ، آبی روشن ، باد پاییزی ، نارنجی ،
یکی یک دانه ی دلم ،
آفتاب ، سیاه ناب ،
نازنین نگار ،
چشم و چراغ خانه ،
شراب ، لبخند ، آینه ،
آرام و قرارم ،
رویای دلپذیر یا..

تو را چه بنامم ،
تو بگو..
تو را که مدام در خیال منی ،
در دلم..
به چه نام بخوانمت؟

نمی دانم..
همه چیز تویی و هیچ چیز تو...
دارم به نام کوچکت فکر می کنم...
تو را چه بنامم بی کران من؟

هنوز خطوط آبی انگشتانت بر تنم جا مانده است
و عطر موهایت بر شانه های من...
هنوز گره ی کور گیسوانت، با دستانم ، باز نشده...

می دانی؟
سال های سختی را گذرانده ام..
تنها به این امید که روزی ،
یک روزی می رسد که چشمانم از دیدنت می درخشد...
یک روز می رسد که زخم های دل و روحم
خوب می شوند...
سرت را روی سینه ام می گذاری
و با لبخند چشم هایت را می بندی..
یک روز که حکایت ما جاودانه می شود..

می دانی؟
پس از تو با کسی آشنا نشدم ،
یعنی نخواستم که بشوم...
همان طور که قبل ازتو ناآشنا بودم...
می دانی که عطر چای ،
عطر بی قراری های ما بوده است همیشه...
پس از تو آرزوی هیچ آغوشی را نداشتم ،
هوس از سر گرفتن دنیا ،
ساختن خانه ای که امن ترین جای دنیا باشد برای عشقمان ،

بی تو خانه ای ساخته ام
بی پنجره ،
بی سقف ،
بی دیوار ،
خانه ای در هوا که دیوارهایش را باد برده بود
و آجر هایش را..
خانه ای که بی تو باز نمی شناسمش دیگر ،
خانه ای که بی تو
دیگر دست و دلم
به ساختنش نخواهد رفت هیچ وقت...
خانه ای که ندارمش دیگر...

" انا الله خبیر بما یصنعون"

_____________________________________________

منی در من با صدای بلند فریاد می زند:
"دلتنگ شده ای"..
انکار نمی کنم...
دلتنگ شده ام!

یادگـــارماندگـــار
مشاهده همه ی 2 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

و آنگاه که عشق را فهمیدی . و

و آنگاه که عشق را فهمیدی . و
هم درد...

و آنگاه که عشق را فهمیدی ...
و آنگاه که عاشق شدی کسی در گوش تو می می خواند :
وَ تَمت کَلمَة ربکَ صِدقا وَ عَدلا...
چرا که بالاترین کلام را فهمیده ای و آن دوست داشتن است...
آن عشق است که فهمیده ای. اگر فهمیده باشی.
و عشق را نوری است که روشن می کند دلت را
و آبی است که آبیاری می کند دلت را
و بادی است که می نوازد دلت را ...
و عشق را فاصله ها معنا می بخشد...

و عاشق همیشه در مسیر است برای رسیدن ،
رسیدن به نگاه یا آغوشی از معشوق که
اگر در مسیر نباشد عاشق نیست.

عاشق آن است که فاصله ها را تحمل کرده و نکرده
به سمت نور معشوق در حرکت باشد
و معشوق همان است که همیشه دور می ماند
و گاه به وصال می آید که لذتی که در وصال یار است
در هیچ چیز نیست.
تو گویی که گل پس از مدت مدید آب بنوشد
یا تابش خورشید را با تمام وجودش حس کند.

غربتی که در غروب دوری است تاریک ترین
و سنگین ترین غروب هاست
و شعف و شوری که در اشراق وصال است،
پس از آن غربت و دوری ها،
روشن ترین طلوع هاست...

و عشق در غربت دوری شدت می گیرد
و عاشق با امید اشراق وصال نفس می کشد
و یا نفس اش بند می آید...

مَن عَشَقَ ثُمَ كَتَمَ ثُم ماتَ ماتَ شَهیدا
و اینگونه روایت كرده اند كه كسی را كه عشق درونش رخنه كند
و حالش را دیگرگون سازد و او این عشق را پنهان بدارد و بمیرد، گویند:
در بارگاه احدیت شهید است.

و گویند و اینگونه گفته اند چرا كه عشق را
آتشی است پنهان نشدنی كه شعله اش در دل روشن می شود
و زبانه هایش به چهره كشیده می شود.
و می توان این گونه تعبیر كرد كه آتش عشق را باید
از دید اغیار پنهان نمو د
چرا كه این نور را چشم آنان تاب نیست
و سعی در از بین بردن این آتش خواهند نمود.
چنان كه مستی باید در خفا باشد به حكم شرع ؛
و عشق و مستی علت و معلول می شوند گاهی.
و هر دو در خفا باید. چه اینكه مست را حد می زنند و عاشق را نیز.
پس هر دو هرچه در پستوهای تو در تو باشد
و در جمع محرمان راز دل خوش تر است
و محرمی بهتر و محرم تر معشوق نیست.
چه در مستی و چه در عشق...

و در عشق اضمحلالی است ازخود و خودیت.
عاشق خود را نمی بیند و معشوق را می بیند
چه در خواب و چه در بیداری.
چه در احوال خوش یا ناخوشی ها.
و عاشق را سكوتی فرا می گیرد از بیان احوال خود
در برابر معشوق و احوالات معشوق برای عاشق از اهم احوالات است...

و در عشق سكوتی است مملو از حرف های ناگفته.
چرا كه عاشق چنان در معشوق ذوب می شود كه
هیچ خواسته ای به نظرش نمی آید.
و عاشق هیچ گاه از معشوق چیزی جز انتهای امال خود
یعنی وصال طلب نمی كند.
و این طلب هم الحق كه حق است و حق را باید ستود...

و عاشق اگر عاشق باشد آتش عشق اش
جاودان در دل شعله ور خواهد بود.
حتی پس از مرگ...
عشق‌تان جاودان و شعله‌های دلتان شعله‌ور

________________________________________________________________

نشاط انگیز و شور انگیزی ای عشق
عجب رسواگر و رسوایی ای عشق
اگر دستت بکامی جرعه ریزد
چنان افتد که هر گز بر نخیزد
ترا یک فن نباشد، ذو فنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو «لیلی» را بشهرت طاق کردی
ز خوبی شهرهء آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی، تو دادی
به او خوی ملک دادی، تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی، تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی، تو کردی
به از «لیلی» فراوان بود در شهر
تو او را کرده ای جانانهء دهر
تو «مجنون» را بشهر افسانه کردی
زهجران زنی دیوانه کردی
تو او را ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلها کز تو چون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است
به «شیرین» دلستانی یاد دادی
وز آن «فرهاد» را بر باد دادی
سر و جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی، ز عشقش بیستون شد
ز «شیرین»، تلخ کردی کام «فرهاد»
بلند آوازه کردی نام «فرهاد»
یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجران نشانی
یکی را همچو مشعل برفروزی
میان شعله ها جانش بسوزی
***

مشاهده همه ی 4 نظر