لحظه  بروز رسانی 
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

روزهـــاي آمدنِ تو. این روزها انگار می آیی،

روزهـــاي آمدنِ تو. این روزها انگار می آیی،
اشک عاشق...

روزهـــاي آمدنِ تو....
این روزها انگار می آیی،
انگار قرار است که بیایی
بیرون از ذهن من و دستان خدا
قرار است بیایی و
رنگ بدهی این بی رنگی مرا
زنگ بدهی این بی صدایی مرا
قرار است وقتی آمدی
من این درد را یادم برود
خط بکشم روی هر چه سردرد است....

قرار است همه آنچه را گذشت پاک کنم
خط پر رنگ بکشم دور تو که بمانی مهم برای خودم!
قرار است آمدی بگویم این
زندگی که گذاشتی و بخشیدی زیاد است...
بعد دوباره پسش بدهم به خودت که ببخشی به خدا!

نمی دانم...شاید
قرار است بمیرم و خلاص شوم
از این همه بی تو بودن...
شاید قرار است این بار بیایی بر مزارم
میدانی طاقت ندارم
طاقت دیدن چشمهای اشک آلود تورا...
قول بده نیایی ،
نیایی تا ابد
تا در انتظار دیدنت بمانم...

بمانم و بسوزم تا بی نهایت نبودن هایت...
___________________________________________________________

کاش هوای یادهای آمدن‌ات
خالی از پیش‌بینی دیروقت رفتن بود.
تا تمام بهار و تابستان را منتظر پاییز و زمستان نمی‌ماندم.....

حالا نمی‌دانم دزدانه به کدام ستاره‌ی دنباله دار وعده داده‌ای
اما از قرار من اگر می‌پرسی
با تمام احتمالات سرزده‌ی این روزها
آمدن‌ات هم شعر است
نیامدن‌ات هم!

این روزها هر وقت دلتنگ می شوم،
یک خواب تازه می بینم .
تو در کنار دلتنگی هر شبم می نشینی
و به من امید به فردا می دهی......

مشاهده همه ی 4 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

یک روز تو را از عمق قصه های

یک روز تو را از عمق قصه های
نازنین...

یک روز تو را از عمق قصه های
هزار و یک شب بیرون می کشم
و به آرامی پای فنجان قهوه ام می نشانم
به تو می گویم که چگونه
از بعیدترین روزن قلبم وارد شدی
و در بهترین نقطه ی آن ساکن !

آنگاه خواهم گفت
چگونه تو را پنهان می کردم
پشت کوهی از تشبیه های شاعرانه
پشت انبوهی از قصه های عاشقانه
پشت غزل و قصیده
پشت کنایه و ایهام
چنان که هیچ چشم پرسشگری تو را نبیند
و هیچ دست مشتاقی به تو نرسد
من تو را دوست خواهم داشت...

آرام و ممتد . . .
ساکت و صبور . . .
چنان که پادشاه قصه های شهرزاد
را ناتمام رها کند
و بهرام از هفت کوشک دل بکند
و شتابان به دیدار تو بیایند...

من می توانم زیباترین
ترکیبها را کنار هم بچینم
و تو را در اوج غزلی زیبا بستایم
ببین !
من عاشقت بودن را خوب بلدم !
دوست داشتنت
را به من سپردی
راحت باش من
همیشه دوستت دارم. . .
___________________________________________

شعرهاي من چشم دارند
حتي چشم هاي شعرم را که مي بندم
تو بر کلماتم راه مي افتي و مي رقصي...

خواب هم که باشم
صداي تق تق کفش هایت
در سرسراي خوابم مي پيچد
کور که نيستم
گل قشنگم
آمدنت را تماشا مي کنم
و اين لبخند براي توست ...

مشاهده همه ی 19 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

برای رسیدن به دَمی ارامش بغض هایم ،

برای رسیدن به دَمی ارامش بغض هایم ،
کجا باید برم...

برای رسیدن به دَمی ارامش بغض هایم ،
همیشه حسی از تو
در من هست ،
تا ترکیدنش را به تاخیر بی اندازد...
تا من در تاریکیِ ترسناکِ سردِ اتاقم
تکیه دهم به جای خالی تو...
راستش دیگر انقدر محو شده ام
انگار که در حجم سنگین نبودن تو
جوشیده باشم!
عجب توصیف دردناکی از
حل شدن در غمت ،
آه و آخ! از تو ، امان از تو

می نشینم به غرق شدن
در خاطرات شیرین و خیالات زیبای تو
باور کنی یا نه
نشسته ام این گوشه تا با تو حرف بزنم
حالا شاید شمال باشی یا جنوب...
یا در خیالم در راه اینجا....
چه فرقی می کند وقتی که نیستی
کجا باشی!

به این که الان کجایی
نمی خواهم فکر کنم
من آن نگاهت را می خواهم که
در امتداد رد نگاهم بدود...
بعد کمی مکث کنی تا گرمای شانه هایت
به روی لُختیِ بی کـَسی شانه هایم بکشد...

بگویی:
تمام شد عزیزم...
تمام شد بعد این همه مدت...
دیگر نه بگویی نه من بپرسم ،
فقط به پایان برسد این درد...

حالا که از آن پاییز و زمستان
بیش از هزاران روز و سال...می گذرد
انگار به چشم می بینم
و با جانم حس میکنم
شکیبایی ام آرام آرام می میرد...
سردم است ، بغض دارد خفه ام می کند...
لب هایم را می گزم
نمی خواهم اشک هایم سرازیر شوند...
کسی اما در درونم گریه سر می دهد بلند بلند...

خالی و بی رمق
لَم می دهم به شانه های تو...
جای مُمتد خالی شانه هایت
دیوار بلند کنار تختم است...!
دلم یکهو می ریزد ،
برایت شور می زند...
می دانم که بی دلیل نیست...

پنجره را باز می کنم...
می گذارم سوز که پشت در
ایستاده بود تمام شب بیاید...
خدایا خوب باشد حالش فقط همین...
وگرنه میدانی خدایا که مانند
هرصبح و شب از نگرانی بیچاره می شوم
شماره ای که
ندارم و نمی توانم به او زنگ بزنم...
نه نشانی که به کویش بروم
چه کنم؟ کجا برم؟...

باز هم باید همینجا کنار تنهایی
وخیالت کز کنم...
____________________________________

ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !

مـــن ،
همیــن جا ،

کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت
و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!

مشاهده همه ی 6 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂 بچه که بودیم مدام می گفتند در

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂 بچه که بودیم مدام می گفتند در
شب طولانی

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂
بچه که بودیم مدام می گفتند
در مورد پاییز انشاء بنویسید.
شور بختانه یکی هم نبود
تا بگوید آخر یک کودک از کجای پاییز بنویسد؟

شاید می خواستند به فراغ عادتمان دهند!
شاید می خواستند بگویند بچه جان
خوشی ماندگار نیست!
کسی چه می داند آخر پاییز برای
نوخاسته کودکی پر شر و شور چیست!
جز پشمینه کلاه و عطسه ی گاه و بیگاه...
جز ، پریدن رنگ شادی و پایان تعطیلات...
چیزی جز حسرت بازی های نکرده و .... .

ولی پاییز برای کسان دیگر
جور دیگری است
اگر به عاشق بگویی از پاییز بنویس
برایت گنجینه اش را باز می کند.
در خیالش تو را به جایی می برد که
در آن با معشوقش قدم می زند
و صدای خرد شدن برگ های رنگ و رو رفته را
به روح بخش ترین تصنیف ها تبدیل می کند
و برایت عاشقانه ترین ترانه های عالم را می سراید‌...

تو را میهمان می کند
به وقتی که
سرمای دستان معشوق را
با گرمای دستان خود عوض می کند
به حالی که قلبش گرم می شود ،
به شیرین ترین لحظه ی عالم
همان آن که معشوق از سرمای هوا
به گرمای سینه ی فراخ عاشق پناه می اورد
و انگاه میشود آنچه باید
و او می شود
شهریار عالم...
برایت می گوید که پاییز سرد چگونه
صاحب هزار رنگ شده است
و سرما چگونه آتش در جانش زده است...
وقتی در کنار چرخ طوافی می ایستد
و با دست خود ارمغان شیرین آن را
در دهان یار می گذارد و همان دم
آرزو می کند، قلبش را ،
آن پاره پاره ی درون سینه اش را
بیرون بکشد
و نه ارمغان شیرین چرخ طوافی را
بلکه آغشته به خون قلب دیوانه ی خود را
در کام معشوق بگذارد.
تا شاید به آرامشی ابدی که
همان
جاودانه شدن ،
در جان معشوق است
دست یابد...

آری پاییز این هزار رنگ دلربا
و این سرمای پر بها ،
چرخی طوافی پر از خون دل بی نواها دارد ،
فصلی است که در آن فقط عاشقان
نطقی چو بلبلان بهاری دارند...

🍂🍁🍂🍁💖💖🍂🍁🍂🍁🍂

و زمستان هم آمد ….
دور قلبتان شال گردن بپیچید
که در کولاک آدمهای یخ زده
این دیار ، منجمد نشود ….

مواظب سرمای سوزان
ناملایمات این دنیا باشید ،
مبادا روحتان سنگ شود…

حواستان به برگهای زیر پایتان باشد،
آنها روزی
عروس درختی بودند،
له شان نکنید
خلاصه زمستان زیبا آمده ،
مواظب انسانیتهای
به خواب زمستانی رفته باشید…
زمستانتان زیر کرسی عشق ،
گرم گرم گرم باد

مشاهده همه ی 10 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

دلتنگی هایم را ببین. سالهاست در گلویم جمع می

دلتنگی هایم را ببین. سالهاست در گلویم جمع می
عطر تو...

دلتنگی هایم را ببین...
سالهاست در گلویم جمع می شود
و از چشمانم سرازیر....

قاب عکست....
هنوز لبخند خودش را حفظ کرده...
مرور میکنم....خنده هایت را....
یک....دو....سه....
تکرار...تکرار....تکرار...
صبر...صبر....
نمی دانم چرا طاقت این همه
درد کشیدن را دارم....

چه می دانی چه می گذرد
بر ثانیه های بی قراری
که بی ضربآهنگ حضور تو،
به اجبار تازیانه ی روزگار هروله می کنند...

چه می دانی چه می گذرد
بر شرمساری هوای این خانه
که بی هرم تن تو،
ریه های مرا پرو خالی میکنند....

چه می دانی چه می گذرد
بر روزها و شب هایی که
از ترنم صدای تو ،
بی بهره مانده اند...

چه می دانی چه می گذرد
بر غمباد غصه هایی که
در دل ابرهای سیاه سینه ام
تلنبار شده اند
و به یاد خاطرات تو ،
سیلاب سیلاب می گریند....

این جا که منم ،
تا اینجا که نیستی...
از روزی که تو نیستی،
آسمان بغضش را
همیشه نیمه کاره شکسته است...

این جا ،
از روزی که تو نیستی ،
نسیم بهاری اعتصاب کرده است
و بادهای آلوده ،
رنگ روزها را خاکستری کرده اند...

این جا،
از روزی که تو نیستی ،
مانند زاینده رود در پستوی خانه اش کز کرده
و تن ترک خورده اش تمسخرگاه این شهر شده....

این جا،
از روزی که تو نیستی ،
بهار از اعتبار افتاده است....

لحظه های بودنت ،
لحظه های زندگی بودند
و اینک دوریت همان
طعم گس آروزهای اجابت نشده....

لحظه های بودنت
تمامی تاویل زندگی بودند...
و هم کلامی های بی پایانمان
از قرابتی شیرین ریشه می گرفت
و تا سکوت یکدلی قدم می کشید...
لحظه های بودنت،
"لحظه های بودنِ"
من و ما بودند

و حالا حجم خالی اوقات چه دارند که به آن بنازند
و حالا این خانه که از قداست حضور تو روزه دار شده
با ملاحت کدام کلام افطار کند
تا خانه و صاحبخانه رو خوش بیاید؟

و حالا این سکوت است
که سرشار از تمامی ناگفته ها
و نگفتنی هاست ؛
سکوتی که از هزاران ضجه و درد
آبستن است...
و جز در خلوت این چاردیواری خش نمی خورد ؛

سکوتی که هیچ گوشی نمی شنود
و هیچ زبانی به معنا نمی نشیند
و هیچ چشمی نمی بیند
که صاحب آن گوش ها و زبان ها و چشم ها
که می شنیدند و می خواندند و می دیدند..
به هجرتی تبعید شده تا از دسترس
طراوت دستان من به دور باشد...

حالا هر لحظه جای خالی
عصمت نگاه های عاشقانه ات
و طنین طپش آور صدای آرامت
و مهربانی گوش دادن های با همه جان و
تن ات،
دل مرا ریش ریش میکند.

حالا هر لحظه و هر ساعت
بی تو بی برکت است...
حالا چاره ی همه ی این درد ها

خاطره ها و یاد توست...
_______________________________________________________

روزهای زیادی است
کلمات را بازی نمی دهم...
می آیند...
گوشه ای می نشینند...
زل میزنند به چشمانم...
به لب هایم...
که زمزمه کنم...

تا بسازم جمله یی را که در شان آن هاست...
اما دست هایم...
یاری ام نمیکنند...
دست به قلم شدن کار هر کسی نیست...

آرام بنشینید...
میترسم بگویم...
آنچه...
نباید گفت...
آرام باشیــــد...
آرام کلمات ناگفته ی من...

مشاهده همه ی 2 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

دوست ندارم روزهایی بنویسم که حالم

دوست ندارم روزهایی بنویسم که حالم
نگار...

دوست ندارم
روزهایی بنویسم
که حالم خوش نیست!
اما انگار فقط همین روزهاست
که وقت نوشتن دارم....

همین روزهاست
که تـــــو را بیشتر
دوستت دارم!

همین روزهاست
که خدا را بیشتر
در خاطر می آورم....
حتی اگر درد امانم را بریده باشد!

چندی است خدا....
مـــدام! یادم می آورد
که چقدر ، شرمنده اش هستم ....
با حال این روزهایم ،
حال این روزهایی که ،
دست به گریبانی است با روزگار.....

خدا کمک کند پشتش را به خاک میمالم
و باز میشوم همان
یه روزی...
یه جایی....
همیشگی!

روزگار و درد دستشان در یک کاسه است....
میجنگند با
من و دل!
باز روزهای امتحانِ سخت است
چیزهایی
میبینم،
میشنوم،
میخوانم
که تا مغز استخوانم
درد میپیچد!
سخت میگذرد این دانستن ها
و به روی خود نیاوردن ها!
سخت ،
خیلی سخت...

آنقدر سخت
که به رویاهایم پناه می برم...
عـصـرهـا دلــــــم
هـوایِ قـدم زدن بـا تـو را مـی کـنـد...

تــــو کـه نـیـسـتـی...
بـا دلـــــم قـدم مـی زنـم..
مـثـلِ تــو مـهـربـان اسـت...
بـرایـم حـرفـهـایِ عـاشـقـانـه مـی زنـد...
مرا بـه آنـجـا مـی بـرد کـه بـا تـو مـی رفـتـم...

مــی دانــی کـــجــا؟
آنجا که غمی نیست ،
هرچه هست عشق است ،
مـَــــرا غـَـرق مـی کـنـد...
غرقِ
در آغــــوشـَــت

درسـت مـثـلِ تــــــــــــــــو.....
____________________________________________________


می خواستم پیرمرد قصه های مادربزرگ شوم
همان که در سال های دور
کنار نیمکت پارکی نزدیک خانه می نشست
عصایش را می گذارد کنارش
و هی با چشم های کم سویش
به ساعت نگاه می کرد
تا بانوی خانه از دلواپسی
با پا درد
به دنبالش بیاید
اخم کند و با همان بی حوصلگی سنش بگوید:
آخر نمی گویی من دلم هزار راه می رود؟
و بعد بی فکر عصا
تکیه به شانه های بانویش می دداد
و تا خانه را حافظ می خواند...

پیرمردی که در گوش بانو می گفت:
بانو جان...
من برای همین دلواپسی هایت تا بحال
نفس در سینه قایم کرده ام!
من باید همانی می بودم که
اگر روزی دست روزگار مرا به خاک می سپرد
هر که از کنار خاکم گذر کرد

بگوید:
او بود...
برای یکی بود...
برای یکی ماند...
برای یک عشق
مانند یک مرد...

مشاهده همه ی 7 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

امروز ، چرکنویس ِ پاک ِ یکی از

امروز ، چرکنویس ِ پاک ِ یکی از
حالا من...

امروز ،
چرکنویس ِ پاک ِ یکی از
نامه های قدیمی را
پیدا کردم!

کاغذش هنوز ،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک...

چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لب های تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!

هنوز هم سرحال که باشم ،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر ، چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خواب های هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدم های تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم ،
بعد بر می گشتم...
و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم!

حالا، بعضی از آن ترانه ها ،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تو هستند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی ,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!
می بینی؟

نه نمی بینی...
نباید هم ببینی ،
نباید هوایی شوی...

تو رفته ای و زندگی زیباتری داری
همان که آرزویش را داشتی

همان که آرزویش را داشتم...
_________________________________________________________

گریـــــه
آخرین چیزی‌ست که باقـی می‌ماند ،
و بغـض یکی مانده به آخری‌ست
و امیـــد پیش از بغض می‌تـرکد
من این مرحله‌ها را ،
مثل مسیر خانه تا بازار
مثل مسیر حول‌حالنا تا یلـــدا ،
کوچـــــه به کوچه از برم...

این کوچه‌هــــا
هر شب
پر از بادکـــــنک‌هایی‌ست که
یکی‌یکی می‌ترکــــــند...

اول امید
بعد بغض
و گریه ...
آخـرین چیزی‌ست که
پناه بی کسی ام بعد توست....

مشاهده همه ی 7 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

گاهی اوقات. احتیاج به یک آدمی داری ٬

گاهی اوقات. احتیاج به یک آدمی داری ٬
اسمت که میاد...

گاهی اوقات...
احتیاج به یک آدمی داری ٬
یک دوستی ٬
که بایسته رو به ‌روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که توی صورتت خم بشه
و تو دستت رو بذاری روی گونه‌ت
و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه ٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوست ته...

که نگاش کنی ٬
همون‌جوری که دستت روی
اونطرف صورتت که
اون بهش کشیده زده ٬
بهت بگه:
« تو چته؟»
بسه ٬
به خودت بیا ...

«تو چته ... »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یهو بلرزی ٬
که بری بغلش ٬
که بغلت کنه ٬
همون دستی و که
کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت ٬
توی موهات ٬
که سرت رو فشار بده
توی گودی‌ شونش ٬
که تو چشمات رو ببندی ٬
روی شونه‌ش گریه کنی ٬
بلرزی ٬
و با خودت فکر کنی که:
« تو واقعاً چته .. »
ولی وای به وقتی که تنهایی... _________________________________________________

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد ...
فـقـط می خندی تا دیگران ،
غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند
به جز سوختن و ساختن بادل ...

مشاهده همه ی 12 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین
عروسک...

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها
سرزمین سینه ام را می سوزاند...
کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی
پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد
هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی
هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی
همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای
زود از دنیای تو می رود...

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم:
پر از لحظه های سیاه بی تو بود ،
جز لحظه های داغ و پرالتهاب ،
بی قراری ،
دلتنگی ،
افسردگی ،
خاموشی ،
سکوت ،
اشک ،
سوختن ....
چیزی نیافتم.

دلم به درد می آید وقتی
سرنوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را
دوباره با آن روزهای شیرین عجین کرد...
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است.

زندگی ام در اوج جوانی
به تنهایی
بین شب و روزهایی گذشت
که باید با تو
بهترین
سال های زندگی ام می بود ،
عشق تو و روحم
چنان به هم گره خورده است
که نبود یکی شان
منجر به نابودی همه جانبه ام می شود ...

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از عشق و عاشقانه های تو
پشیمان نبوده و نیستم...
من از بی تو بودن
و به یاد تو زیستن
و تنها از خاطرات گذشته
تغذیه کردم و زنده ماندم ...

دلم می خواهد
تمام بغض هایم را جمع کنم
با تمام وجود و
تمام اشک هایم بگویم:

جا مانده ام آن سوتر
غمگین تر
خیس تر
دلتنگ تر
بی قرارتر
افسرده تر
تنهاتر...

اما
تو شورِ عشق و مستی من
تو چون مصرعِ شعری زیبا ،
سطرِ برجسته ای از زندگی من ...

و من هنوزم هم دلم
راضی به پریشانی ات نیست...
زیرا تو خورشید منی
و ایمانی که به آن زنده ام
تو قدرت صدای منی
و پاهایی که با آنان راه میروم
تو عشق منی
و میل و رغبت من
برای خندیدن به تمام رنج هایم...
_________________________________________________

روزی هزار بار بر صفحه دل نوشتم:
میان بودن و نبودنش
تنها یک حرف فاصله است ...
به همین سادگی ...

و من روز و شب
جریمه سنگین رفتنش را پرداختم
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد ...

کسی نفهمید که
از "ب" بودنش تا "ن" نبودنش
فاصله تا بی نهایت بود ...!

مشاهده همه ی 2 نظر
Hossain Hakimi
آروم و عادیآروم و عادی
Hossain Hakimi

آبان هوایش غرق دلتنگی ست عطر تو را

آبان هوایش غرق دلتنگی ست عطر تو را
دلم گرفته...

آبان هوایش غرق دلتنگی ست
عطر تو را در مشت خود دارد
فهمیده خیلی دوستت دارم
هی پشت هم با عشق می بارد
آبان از اول هم مُردِّد بود
عطر تو را جاری کند یا نه

می خواست لبریزت شوم
اما
اینگونه باران گَرد و ‌رسوا.. نه
او دیده بود از اولِ پایی‍ـز
هرشب به یادت شعر می خوانم
فهمیده‌ بودم زیرِ این باران
تو میروی من خیس می مانم ...

آبان شدم در اوجِ بی مهری
ابری شدم اما نمی بارم
بعد از تو این پاییزِ لاکردار
گفته هوای بدتری دارم ...
آنقدر از عشقت نوشتم که
ما دسته جمعی ‌عاشقت شدیم
دروازه ی این شهرِ عاشق را
جز تـو به روی هر کسی بستیم ...

هرگز نگران نباش شیرین ترینم
تو در
شعر من
کلمات من
عاشقانه های من
همیشه هستی

تو ممکن است
با گذشت سال ها مُسِن شوی
اما در عاشقانه هایی
که با همه ی جانم نوشته ام
همیشه ، جوان خواهی ماند"
من از پیر شدن بی تو می ترسم...

باز هم بگویم؟
_________________________________________________

زندگی دقیقا از همانجایی
شروع می شود
که یک نفر می خندد و
خنده ی او
با دیگران فرق دارد...

مشاهده همه ی 4 نظر