لحظه  بروز رسانی 
Hussein
عاشقعاشق
Hussein
اهنگی که دوسش دارم

اواز

مشاهده همه ی 1 نظر
Hussein
عاشقعاشق
Hussein

جشن تولد چهارده سالگیم بابام دستم رو گرفت و من رو

جشن تولد چهارده سالگیم بابام دستم رو گرفت و من رو به زیر زمین خونمون برد وگفت: "حالا وقتش رسیده که چیز مهمی رو بهت نشون بدم، این یه راز بزرگه"
من هیچ وقت اجازه نداشتم به زیر زمین برم، واسه همین همیشه فکر می کردم که تو زیرزمین خونمون یه نقشه گنج یا یه راه مخفی وجود داره، اما وقتی بابام در زیر زمین رو باز کرد، دیدم که اونجا کلکسیونی از پروانه های کمیاب رو جمع کرده. بابام که انگار دیدن اون پروانه ها همیشه واسش تازگی داشت، سیگارش رو روشن کرد و به من گفت: "حیرت انگیزه، نه؟ دوست داری بی نظیرترینشون رو ببینی؟" گفتم: "البته!"
آستین هاش رو بالا زد و شروع کرد بین کلکسیونش گشتن. در همون حال هم سیگارش رو دود می کرد و پروانه های رنگارنگ رو نشونم می داد و از اون ها و نحوه شکارشون می گفت. تا اینکه بالاخره پروانه ای که مد نظرش بود رو پیدا کرد، ولی اون پروانه معمولی ترین پروانه ی کلکسیون بابام بود، با بال های سفید که هیچ طرح خاصی نداشتن. چند دقیقه خیره موند به اون پروانه، بعد سیگارش رو انداخت کنار و گفت: "خودشه، می بینی؟ حرف نداره، شاید به نظر ساده بیاد اما این با همشون فرق می کنه، این یکی خودش بی هوا پیداش شد، واسم رقصید، دلبری کرد و بعد بال زد و رفت، من بلافاصله تور شکارم رو برداشتم و افتادم دنبالش. من پروانه های زیادی داشتم، از همه رنگ و از همه نوع، اما واسه این یکی خیلی تلاش کردم، مدت ها دنبالش دویدم، واسش جون دادم، این یکی من رو به نا کجا برد، این یکی بدجور گمم کرد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Hussein
عاشقعاشق
Hussein

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن.لب وا کن و با

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست...بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم...لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم...مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد...دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی...بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست...یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند...پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود...تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو...دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست...این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Hussein
عاشقعاشق
Hussein

1392/01/25 - 19:54 یکی از پستای

1392/01/25 - 19:54

یکی از پستای قدیمی خودم بود


نوستالژی یعنی بری کمدتو مرتب کنی به خودت بیای ببینی نه تنها کمدت مرتب نشده تازه دورت پر شده از عکسها و کاغذهای قدیمی و دو ساعت هم گذشته
...
نوستالژی یعنی وقتی میخوای عکسهای قدیمی رو تو آلبومهای جدید بزاری، خیلی اتفاقی یه عکس 3در4 قدیمی از پدرت پیدا کنی که برای مامان نوشته بود: عزیزم آدمیزاد بنده عشق و تو خود عشقی، به رابطه خودمون جدی تر فکر کن ... دیگه نمیخوام داداشی تو باشم ... عاشق تو کامبیز ... بهمن 1354 بندر پهلوی
...
نوستال‍‍‍‍‍‍ژی یعنی بعد از 24 سال بری اسم دخترتو تو همون دبیرستانی بنویسی كه خودت توش درس خوندی و طوری غرق در خاطراتت بشی كه اصلا یادت بره واسه چی اومدی اونجا
...
نوستالژی یعنی همه چی رفت بی آنکه بفهمیم... مانده ایم با انبوهی نداشته ها... خونه داریم، ماشین داریم، زندگی لوکس داریم، اما به این باور رسیده ایم که ایکاش اینها را نداشتیم و آنها را داشتیم... این داشته ها اینقدر شادمان نمیکند که آن نداشته ها دارد آتش به جانمان میزند... سال به سال دریغ از پارسال
...
نوستالژی یعنی با 60 سال سن بری سر کمد بابات که 30 سال پیش فوت شده بشینی سر فرصت یکی یکی عکسها، روزنامه مرد امروز، توفیق، کتاب شعر نسیم شمال، مجله های صحافی شده موزیک و ... را تماشا کنی و گاهی با پشت دست نم اشکاتو از صورتت پاک کنی
...
نوستالژی یعنی مامانت از تو چمدونای قدیمی لنگ جوراب یک سالگیتو پیدا کنه و تو واسه خنده اونو پات بکنی و ببینی الان به زور شصت پات رو
می پوشونه
...
نوستالژی یعنی میخوای با فرزندت تکلیفش رو انجام بدی یا دیکته بگی همون صفحه ای رو که مادرت با تو وقتی همون سن بودی دیکته میگفت و تمرین میکرد و به یاد بیاری به خاطرش چقدر دعوات کرده و جالب این که فرزندت همون اشتباهی رو بکنه که تو اون موقه میکردی چی میخای بهش بگی؟ من سن تو که بودم...
...
نوستالژی یعنی بری تو کلاس درس دانشگاه شروع به تدریس کنی برگردی ببینی یه جفت چشک بهت خیره شدن که تو را تا حد سکته ببرن... آره! قیافه دختره عین مامانشه که بیست سال پیش هم رو می پرستیدن و خونوادش چون دانشجوی فقیری بودی بهت ندادنش... و از اون نوستالژیک تر اینه که این واقعا اتفاق افتاده باشه
...
نوستالژی یعنی منه 6 ساله با خواهر 3 ساله چادر سرمون کردیمو رفتیم تو پیاده رو، بلند بلند یه جملات نامفهومی میگفتیم، مثل: میییییییو، آوووووووو با کلی حرفای بی معنی تا به خیال خودمون مردم فکر کنن ما خارجی هستیم

مشاهده همه ی 1 نظر
Hussein
عاشقعاشق
Hussein

مغز های بزرگ، در خصوص ایده ها صحبت میکنند، مغزهای


مغز های بزرگ، در خصوص ایده ها صحبت میکنند، مغزهای متوسط، در مورد حوادث بحث میکنند، و مغزهای کوچک درباره ی مردم



آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های كوچك بطورکلی بی دردند
آدم های بزرگ سكوت را برای سخن گفتن بموقع برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های كوچك با سخن گفتن بسیار، فرصت سكوت را از خود می گیرند

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید