خـــوش اومــــــــــــدیـــــــــــــد
بروز رسانی 
asenat72
asenat72

باید از فاصله ها بین دو دل پُل بزنم پلی

باید از فاصله ها بین دو دل پُل بزنم
پلی از همـدلی و عشق و تعامُل بـزنم

از همان پل بروم تا وسط جنگل سبز
کلبه ای رو به خــدا بـا پَرِ سنبُل بزنم

روی چشمان در و روی تن پنجـره ها
پــرده ی ململی از جنس تساهُل بزنم

هر زمان باد صبا بگـذرد از پنجـره ها
بــوسه ای روی تـن ناز گِلایـول بـزنم

آنقَدر شعر پر از واژه بچینم کـه مگر
روی هر بیت غزل چادری از گل بزنم

من کــه در بحر رمَل تارِ تبحر زده ام
ســاز گیـراتـری از نغمـه ی بلبـل بزنم

شب یلـــدا بنشینم بــه هـوای رخ یار
همچنان با غــزل خـواجـه تفـال بزنم

با نگاهی بشوم خیـره بـه بانـو عسلم
روی چشم و لب او ثانیه ها زُل بزنم

مشاهده همه ی 1 نظر
asenat72
asenat72

اگرچه هم قدم گردباد می گردم دمی نرفته ز یادم

اگرچه هم قدم گردباد می گردم
دمی نرفته ز یادم که کمتر از گردم

چرا ز سینه‌ی من دود آه سر نزند
که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم

نه پر خروش! که من، آبشار یخ زده ام
نه پرغرور! که آتشفشان دلسردم

فریب خورده‌ی عقلم، شکست خورده‌ی عشق
من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم

همیشه جای شکایت به خلق بسیار است
ولی برای تو، از خود شکایت آوردم

فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه

جان روی به عالم همایون آورد
وز چون و چگونه دل به بیچون آورد
آن راز که تاکنون همی بود نهان
از زیر هزار پرده بیرون آورد
جان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم

جان را جستم ببحر مرجان آمد
در زیر کفی قلزم پنهان آمد
اندر دل تاریک به راه باریک
رفتم رفتم یکی بیابان آمد
جان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش

جان چو سمندرم نگاری دارد
در آتش او چه خوش قراری دارد
زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی
کز وی سر من عجب خماری دارد
جان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از

جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از

جان باز که وصل او به دستان ندهند
شیر از قدح شرع به مستان ندهند
آنجا که مجردان بهم می‌نوشند
یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند
جان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه

جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه

جامی که بگیرم میش انوار بود
بینی که بگویم همه اسرار بود
در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من
بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود
جان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
asenat72
asenat72

🌹🌹🌹 ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﻴﺴﺖ . ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ

🌹🌹🌹
ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﻴﺴﺖ ...
ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ ؛ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻳﻚ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺑﻐﺾ ؛ ﻧﻔﺴﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ...
ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ...
ﻛﻪ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﻲ ﻳﻚ ﺑﻐﺾ ﺷﺪﻱ
ﻭ دلي ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻱ ...
ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻱ ﺑﻐﺾ
ﭘﺎ پي ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...
ﻭ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ ...
ﻫﺮ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ...
ﻣﺤﺾ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...
ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻜﻨﻲ ...
ﺁﺭﻱ ؛ ﺍﻳﻦ ﭼﻮﺏ ؛ ﭼﻮﺏِ ﺧﺪﺍﺳﺖ ...👌🏻


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
asenat72
asenat72

زندگی یعنی چه؟ از خیاط پرسیدند: زندگی

زندگی یعنی چه؟

از خیاط پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دوختن پارگی های روح با نخ توبه؛

از باغبان پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاشت بذر عشق در زمین دلها
زیر نور ایمان؛

از باستان شناس پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: کاویدن جانها
برای استخراج گوهر درون؛

از آیینه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: زدودن غبار آیینه ی دل
با شیشه پاک کن توکل؛

از میوه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت: دست چین کردن خوبی ها
در صندوقچه ی دل

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید