خـــوش اومــــــــــــدیـــــــــــــد
بروز رسانی 
Samr Raha
عاشقعاشق
Samr Raha

گَر چہ دورے زِ بَرَم هَمسَفَرِ جاڹِ مَنے قَطره اَشڪے

گَر چہ دورے زِ بَرَم هَمسَفَرِ جاڹِ مَنے قَطره اَشڪے

گَر چہ دورے زِ بَرَم هَمسَفَرِ جاڹِ مَنے
قَطره اَشڪے و دَر دیده گِریاڹِ مَنے
ایڹ مَپِندار ڪہ یادِت بِرَوَد اَز نَظَرَم
خاطِرِت جَمع ڪہ دَرقَلبِ پَریشانِ مَنی
؟؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Samr Raha
عاشقعاشق
Samr Raha

هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر

هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست

هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست

کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست

پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست

با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار

تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست

جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان

نار نماید در او جز گل و گلزار نیست

ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو

رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Samr Raha
عاشقعاشق
Samr Raha

ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات بیا

ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
بیا که از تو شود سیئاتهم حسنات
خیال تو چو درآید به سینه عاشق
درون خانه تن پر شود چراغ حیات
دود به پیش خیالت خیال‌های دگر
چنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات
به گرد سنبل تو جان‌ها چو مور و ملخ
که تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات
به مرده‌ای نگری صد هزار زنده شود
خنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات
زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجت
به خانه خانه دوند از گریزخانه مات
کدام صبح که عشقت پیاله‌ای آرد
ز خواب برجهد این بخت خفته گویدهات
فرودود ز فلک مه به بوی این باده
بگویدم که مرا نیز گویمش هیهات
طرب که از تو نباشد بیات می‌گردد
بیار جام که جان آمدم ز عشق بیات
به پیش دیده من باش تا تو را بینم
که سیر می‌نشود دیده من از آیات
ندانم از سرمستیست شمس تبریزی
که بر لبت زده‌ام بوسه‌ها و یا بر پات


مولوی » دیوان شمس » غزلیات

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Samr Raha
عاشقعاشق
Samr Raha

چو او باشد دل دلسوز ما را چه باشد شب

چو او باشد دل دلسوز ما را
چه باشد شب چه باشد روز ما را
که خورشید ار فروشد ار برآمد
بس است این جان جان افروز ما را
تو مادرمرده را شیون میاموز
که استادست عشق آموز ما را
مدوزان خرقه ما را مدران
نشاید شیخ خرقه دوز ما را
همه کس بر عدو پیروز خواهد
جمال آن عدو پیروز ما را
همه کس بخت گنج اندوز جوید
ولیکن عشق رنج اندوز ما را

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ب ا ر ا ن
ب ا ر ا ن

بگذر تابستان حالم با تو خوب نمی‌شود پاییز حال

بگذر تابستان حالم با تو خوب نمی‌شود پاییز حال

بگذر تابستان
حالم با تو خوب نمی‌شود
پاییز حال مرا خوب می‌شناسد
من زاده‌ پاییزم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رهــــ Rムみムـــــا
لوسلوس
رهــــ Rムみムـــــا

مهم نیست اگر انسان برای کسی که

مهم نیست
اگر انسان برای کسی که
دوستش دارد غرورش را از دست بدهد..
اما فاجعه است اگر برای حفظ غرور
کسی را که دوست دارد
از دست بدهد...




🍂🍁🍂

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
بانو گل
مهربونمهربون
بانو گل

از کنارِ کعبه آن ماهِ دل آرا می‌رسد محض دیدارش

از کنارِ کعبه آن ماهِ دل آرا می‌رسد محض دیدارش

از کنارِ کعبه آن ماهِ دل آرا می‌رسد
محض دیدارش چه بی‌صبرانه عیسی می‌رسد

می‌رسد بر گوش، تا صوت أناالمهدی؛ سریع...
سیصد و چندین نفر دلداده درجا می‌رسد

عاقبت در جمعه‌ای جذّاب می‌پیچد خبر
آخرین معشوقِ والا منسبِ ما می‌رسد

مصحف و نهج البلاغه بعدِ قرانِ کریم
سورۂ نور و قصص، طاها و أسرا می‌رسد

محضرش تقدیم خواهد شد زمین و آسمان
هدیۂ خیل ملَک از عرشِ اعلی می‌رسد

عشقِ مادر دارد و با شیعیانش در بقیع
قبلِ هر کاری به کارِ قبر زهرا (س) می‌رسد

جرعه جرعه لحظۂ دیدار نزدیک است و خوب...
ندبه و عهد و فرج دارد به دریا می‌رسد

پس بگو «لبیک یامهدی (عج)» تویی تو امّتش
دست‌هایت را ببر بالا برای بیعتش!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیــלּ مـבیــرلبخندعشق و آرامش بی پایان
آروم و عادیآروم و عادی
امیــלּ مـבیــرلبخندعشق و آرامش بی پایان

💫 الهی امروزمان گذشت فردایمان را باگذشتت

💫 الهی امروزمان گذشت 
 فردایمان را باگذشتت

💫
الهی
امروزمان گذشت
فردایمان را باگذشتت
شیرین و مصفا ڪن
مابه مهربانیت محتاجیم
دستمان را بگیر . . .

شبتون آروم و فرداتون پرامید

مشاهده همه ی 1 نظر
امیــלּ مـבیــرلبخندعشق و آرامش بی پایان
آروم و عادیآروم و عادی
امیــלּ مـבیــرلبخندعشق و آرامش بی پایان

خود را درگیر طوفان هایی که دیگران برایت می‌سازند،

خود را درگیر طوفان هایی که دیگران برایت می‌سازند،

خود را درگیر طوفان هایی که
دیگران برایت می‌سازند،
نکن
تو آنقدر وقت نداری
تا به هرکس که
به‌ سویت سنگ پرتاب می‌کند،
واکنش نشان دهی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید