لحظه  بروز رسانی 
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

افراد نابالغی که به دام عشق می‌افتند، آزادی یکدیگر را

افراد نابالغی که به دام عشق می‌افتند، آزادی یکدیگر را

افراد نابالغی که به دام عشق می‌افتند،
آزادی یکدیگر را نابود می‌کنند. حسادت می‌آفرینند، زندانی درست می‌کنند.
اما افراد عاشق به هم کمک می‌کنند تا آزاد باشند تا غل و زنجیر را پاره کرده، هر نوع بردگی و اسارت را نابود سازند.
آنگاه که عشق با آزادی آمیخت، زیباست. وقتی عشق همراه با وابستگی باشد زشت است.
جی_پی_واسوانی

ما انسان‌ها مدام در چرخه‌ی اسارت و اسارت کشی هستیم: همدیگر را به بهانه دوست داشتن به بند می‌کشیم غافل از آن که این کار تنها طرفین را فرسوده‌تر می‌کند و در نهایت از همدیگر می‌راند.

یکی از مشکلات ما در ایجاد رابطه با دوستان، فرزندان، والدین، خانواده و ... این است که در روابطمان شروع می‌کنیم به "احساس مالکیت" و افراد را با اشیا -که مالکشان هستیم- اشتباه می‌گیریم.

از همین جاست که به قول دکتر ویلیام_گلاسر در کتاب "تئوری_انتخاب" شروع می‌کنیم به "کنترل‌گری‌"های بی‌جا.
کنترل‌گری‌هایی که با نام عشق، مراقبت یا تعهد صورت می‌گیرد:
از آنجایی که خود را مالک فرزندمان ( و نه فقط والدین آنها) می‌دانیم شروع می‌کنیم به گذاشتن محدودیت‌های نابه‌جا و اوامر بی‌جا،
مثلا آن رشته‌ای که بنظر من خوب است را بخوان!
از آن‌جایی که خود را مالک شریک زندگی‌مان می‌دانیم خواسته‌های نامعقول سر می‌گیرد؛ مثلا دیگر با دوستان قدیمی‌ات بیرون نرو!

از آن‌جایی که خود را مالک دوستانمان می‌دانیم انتظارات عجیب شکل می دهیم مثلا فلان کار را تو به جای من انجام بده!

این کنترل گری، ادامه می یابد تا جایی که رفته رفته، خواسته‌ها و انتطارات ما با این شگرد تامین نمی‌شود.
اینجاست که شروع می‌کنیم به "باج‌گیری عاطفی"!
باج_گیری_عاطفی معمولاً متوجه کسانی است که مطمئن هستیم که ما را دوست دارند؛ بنابراین عواطف‌شان را مستقیم یا غیر مستقیم مورد هدف قرار می‌دهیم تا به خواسته‌های خودخواهانه‌ی‌مان برسیم: اگر مرا دوست داری... ؛
تو منو دوست نداری...
دیگه مامانت/بابات نیستم...
و جملاتی مثل این، که می‌توانند مقدمه‌ای برای باج‌گیری عاطفی باشند.
چه باید کرد؟

مهم‌ترین چیز این است که بدانیم عشق (چه از نوع دوستانه، والد و فرزندی یا همسرانه) در تضاد کامل با مالکیت است،
عشق از جنس آزادی است نه اسارت؛
این آزادی از جنس اعتماد است
و اعتماد پایه‌ی اساسی هر رابطه‌ای.

اگر رابطه‌ای در گرداب کنترل‌گری یا باج‌گیری عاطفی افتاده باشد، ادامه آن به هر دو طرف آسیب می‌زند.

آوای زندگی
مشاهده همه ی 3 نظر
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

هميشه وقتی جروبحثمون ميشد، دستام شروع میكردن به لرزيدن. نميتونستم خيلی

هميشه وقتی جروبحثمون ميشد، دستام شروع میكردن به لرزيدن. نميتونستم خيلی

هميشه وقتی جروبحثمون ميشد، دستام شروع میكردن به لرزيدن. نميتونستم خيلی خوب تايپ كنم. بهش ميگفتم زنگ بزنم حرف بزنيم و حلش كنيم؟
ميگفت نه! نميخوام صحبت كنم.
مجبور ميشدم يه نفس عميق بكشم و خودمو كنترل كنم، دوباره شروع به تايپ كردن كنم تا از دلش دربيارم. مهم نبود بحث چيه! مقصر كيه! مهم اين بود اون آدمی كه ترس از دست دادن داشت من بودم.
پس بايد هميشه معذرت ميخواستم.
تندتند تايپ ميكردمو سعی ميكردم قانعش كنم كه نبايد ازم دلخور باشه!
همه‌ی اون موقع‌ها ميتونستم چهره‌شو توو اون لحظه تصور كنم. انگار يه پادشاه نشسته و يه خرابكار التماسش ميكنه كه عفو شه! اما دوست داشتن دست و بالمو بسته بود! نميذاشت اون كلمه معروف كه همه رابطه‌ها رو به آخر رسوند رو بگم و خلاص شم از اين همه خواهش و تمنا.
بگم «به جهنم!».
ميموندم و خواهش ميكردم ازش تا دوباره اون «بله» گفتنا بشه «جانم».
انقدر حال دلش آروم بود كه تو صفحه چتمون نميموند ببينه اين منِ درمونده بعد از دقيقه‌ها «ايز تايپينگ» حرفم چيه. مينشستم تو صفحه چتمون تا بالاخره بخونه!
وقتی ميخوندو شروع به نوشتن ميكرد چشامو ميبستم كه دلشوره‌هام بيشتر نشه. پيامو كه ميفرستاد، اول آخرشو ميخوندم كه نكنه گفته باشه «خداحافظ برای هميشه» وقتی ميديدم خبری از رفتن نيست آروم ميشدم.
يه‌روز توو همه اين جرو بحثا، باز براش نوشتم و نوشتم. اما ديگه نخوند. ساعت‌ها و روزها نخوند و من هرروز به انتظار ديدن اون دوتا تيكِ لعنتی پايين پيام.
يه‌روز خوند. يه‌روزی از روزا كه ديگه يادم رفته بود منتظرش بودم. جواب داد، منم خوندم. اما ديگه از ذوق تو چشمام اشك جمع نشد! ديگه دلم نريخت!
اينبار من ديگه جواب ندادم، هيچوقت جواب ندادم! و هنوز هم منتظره!
ولی شايد يكروز بفهمه
هرچيزی بايد سر ذوق و زمان خودش اتفاق بيفته!

نیلوفر_رضایی

»«»«»«»«»«»«»«»
‌‌
روزی هزار بار برای خودتان بنویسید «عزت نفس»
روی آینه، کف دست، گوشه کتاب، روی یخچال، آلارم موبایل.
با خط قرمز هم بنویسید که هی جلوی چشم‌تان باشد که باباجان!
خط قرمزِ هر رابطه‌ای، کاری، عشقی، عاطفی، رفاقتی و حتی خانوادگی، عزت_نفس است.
که هی حواس‌تان باشد اگر دارید به خیال خودتان رابطه‌ای را نجات می‌دهید،
توی عملیات نجات، کرامت انسانی خودتان را فدا نکنید.
توی اتاق عملش هم اگر لازم باشد،
دست و سر و گوش و چشم و مری و معده را دور می‌اندازند که قلب و مغز زنده بماند.
آقاجان! از خودتان هم اگر گذشتید، از «خود»تان نگذرید؛
«خود»تان را که از سر راه نیاورده‌اید، آورده‌اید؟
روی دست خودتان که نمانده‌اید. مانده‌اید؟

حسین_وجدانی

مشاهده همه ی 12 نظر
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

عقده‌ها و کمبودها اگر نبودند! اول دبستان بودم، همون روزای

عقده‌ها و کمبودها اگر نبودند! اول دبستان بودم، همون روزای

عقده‌ها و کمبودها اگر نبودند!
اول دبستان بودم، همون روزای اول سر کلاس نقاشی مداد قرمزم از لابه‌لای مداد رنگیام گم شد، پدرم روی گم شدن وسایلم حساس بودو روم نمیشد بگم انقدر زود یه چیزیمو گم کردم…
مجبور بودم از بقیه بچه‌های کلاس مداد قرمز قرض بگیرم، اما کار آسونی نبود چون اوایلش هیچکی با هیچکی رفیق نبود و کاری که باید می‌کردم یا پیدا کردن دوست بود یا اینکه با روشی بتونم مداد قرمز از یکی بگیرم…
کلاسمون گرد بود و همه همدیگرو میدیدن، از کلِّ کلاس،دو نفر از بچه‌ها، سر کلاس نقاشی داوطلبانه مداد قرمزشونو بهم دادن، بعد از اون روز تلاش کردم تغذیه‌ی بیشتری بیارم تا با بچه‌ها توی مدرسه تقسیم کنم تعداد دوستام بیشتر شدنو سر کلاس نقاشی یه تعداد از اونایی که بهشون تغذیه داده بودم مداد قرمزشون رو چند جلسه بهم قرض میدادنو یه تعدادیشون با اینکه بازم ازم تغذیه میگرفتن سر کلاس نقاشی وانمود میکردن که نمیدونن من مداد قرمز ندارم؛ و بالاخره منم مداد قرمز خریدم اما خوبی نداشتنش برام این بود که نوع روابطم برام معلوم شد…
و من از بچگی یاد گرفتم، کمبودها و عقده‌های ما روابط ما را می‌سازند و ما بعد از شناخت کمبودهایمان به دنبال کسانی می‌رویم که کمبودهای ما را ندارند و چه بسا عقده‌های ما نقطه قوّت آنهاست…
آن ها را پیدا میکنیم؛ تعدادی از آن‌ها بی‌منّت عقده‌ها و خلأهای ما را پر می‌کنند، تعدادی از آن‌ها کمی به منافعشان فکر می‌کنند و بعد خالی‌هایمان را پر می‌کنند و عده‌ای هم عقده‌های خودشان را با تو در مان می‌کنند اما وانمود می‌کنند که تو را درک نمی‌کنند تا مبادا کاری کنند…
عده‌ی اول رفاقت‌ها و عشق را می‌سازند؛
عده‌ی دوم دوستان قابل احترامی می‌شوند؛
و عده سوم آشنایان ما خواهند شد…
و نهایتا کمبودهایمان به مرور ترمیم می‌شوند و عمق روابطمان هم معلوم می‌شود و رابطه‌هایمان درد می‌گیرد اگر ارزش آن‌ها را اشتباه بفهمیم…

و اما بزرگترین درس زندگی برای من این بود که ما به اندازه کمبودهایمان، نیازمند می‌شویم، رفیق یا نارفیق می‌شویم و حتی عاشق یا فارغ می‌شویم؛ و عقده‌ها و کمبودها اگر نبودند ما هیچ‌وقت برای داشتن “نداشته‌هایمان” به یکدیگر نگاه نمی‌کردیم…

آوای زندگی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﻣَﺤﺮَﻣَﺖ

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﻣَﺤﺮَﻣَﺖ

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ،
ﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﻣَﺤﺮَﻣَﺖ ﻧﯿﺴﺖ...!
و ﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ...
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺑﻮﺩﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﻨﯽ و ﻏﺮﻭﺭﺕ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﺮﺯ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﭘﯿﺶ ﺑﺒﺮﯼ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ...
ﻫﺮﮔﺰ...
ﺗﻨﻬﺎ...
ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ...
"ﺁﺭﺍﻣﺶ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ، ﺗﻮ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﺪ ﻭ ﺷﺮﻃﯽ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ..."

مشاهده همه ی 3 نظر
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

بهم گفت عشق مثل بازی می‌مونه. تو هر بازی یکی

بهم گفت عشق مثل بازی می‌مونه. تو هر بازی یکی

بهم گفت عشق مثل بازی می‌مونه.
تو هر بازی یکی می‌بره یکی می‌بازه.
بازی عشق مساوی نداره، یا می‌بری یا می‌بازی.
بگو ببینم تو عاشقی بردی یا باختی؟

تو چشماش خودم رو نگاه کردم و گفتم می‌دونی اولین بار کِی دستش رو گرفتم؟ تو بازی « نون بیار کباب ببر»!

سال آخر دانشگاه همه بچه‌ها دور هم تو کافه جمع شده بودیم. بعضیا تخته بازی می‌کردن، بعضیا شطرنج و بقیه هم دوز ! فقط من و اون بودیم که نشسته بودیم و بازی بقیه رو می‌دیدیم.
بهش گفتم چرا بازی نمی‌کنی؟
گفت این بازی ها رو دوس ندارم.
دلم بازی های قدیم رو می‌خواد.
گفتم مثلا چی؟
گفت مثلا نون بیار کباب ببر!
دستم رو گرفتم رو‌ به روش.
دستش رو گذاشت رو دستم.
تو چشماش زل زدم. خندید و دستش رو کشید.
گفت نزدی رو دستم... باختی.
دلم می‌خواست بهش بگم آخه کدوم احمقی می‌زنه رو همچین دستی... نگفتم.
دستش رو گرفت جلوم... دستم رو گذاشتم رو دستش.
باز تو چشماش نگاه کردم. زد رو دستم و خندید و گفت باختی.
یه بار زد، دو بار زد، سه بار زد.‌
بعدش گفت اصلا بازی رو بلدی؟ باید دستت رو بکشی من نتونم بزنم!
گفتم می‌دونم.
گفت پس چرا دستت رو نمی‌کشی؟
گفتم نمی‌دونم!
دستم رو گرفت گذاشت رو دستش و تو چشمام نگاه کرد. دیگه نزد رو دستم.
دیگه نگفت باختی.
دستم تو دستش موند.
فهمید برای بردن بازی نمی‌کنم...

درست میگی رفیق!
عشق مثل بازی می‌مونه ولی نه بازی آدم بزرگا،
نه بازی که یکی می‌بره و یکی می‌بازه.‌
تو بازی عشق اگه به بردن فکر کنی باختی!!!
اگه بزنی رو دستش، اگه دستت رو بکشی باختی!!!
تو بازی عشق باید صبور بود.‌ باید گذشت کرد.

حسین_حائریان

پ‌.ن:
تو بازی عشق، وقتی می‌بری، یادت باشه یکی می‌بازه...
و باخت اون، باخت خودته ...

آوای زندگی
مشاهده همه ی 5 نظر
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

پنج سالم که بود بابام برای بار اول منو برد شهربازی

پنج سالم که بود بابام برای بار اول منو برد شهربازی

پنج سالم که بود بابام برای بار اول منو برد شهربازی.
این شهربازی طوری بود که کنارش یه پارک معمولی بود که جزو مجموعه شهربازی به حساب میومد.

یه پارک مثل همه پارک‌ها با تاب و سرسره و…
من که تا حالا تاب و سرسره ندیده بودم با دیدن بچه‌هایی که داشتن بازی می‌کردن خیلی هیجان زده شدم و منم مشغول بازی شدم. آنقدر سرگرم بازی بودم که دیگه وارد شهربازی نشدیم.
روز بعدش خوشحال و خندون رفتم پیش دوستم که بهش گفته بودم قراره برم شهربازی. با هیجان ازم پرسید:
خب امیر، رفتی شهربازی؟ گفتم: آره.
پرسید ترن هوایی سوار شدی؟ نه!
چرخ و فلک چطور؟ منم که اصلا نمیدونستم این چیزایی که میگه چیه گفتم نه.
پس چی سوار شدی؟
ماجرا رو واسش تعریف کردم. گفت:
زِکی! پس تو که اصلا شهربازی نرفتی!

٢۵ سال از اون ماجرا گذشت.
چند روز پیش همان دوستم رو تو اینستاگرام پیدا کردیم. اون حالا صاحب یه شرکت شده و وضع اقتصادی خوبی داشت. من رو به شرکتش دعوت کرد. رفتم پیشش و کلی با هم گپ زدیم. خیلی سرزنده بود و کلی به وضع مالیش می‌بالید.
بهش گفتم: تعریف کن ببینم. چیکارا میکنی؟
چی بگم والا زندگی می کنیم.
پرسیدم عاشق شدی؟ و چند سوال دیگه ازش پرسیدم. جواب همه شان «نه» بود.
چندثانیه بهش نگاه کردم و گفتم:
زِکی! پس تو که اصلا شهربازی نرفتی!
(داستانی از امیر حافظی با اندکی تغییر).
_________-----_________-------_________--------

ادامه برای با حوصله‌ها...

تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آنچه در بالا خواندیم حکایت بسیاری از ماست. بسیاری از ما «زنده مانی؛ زندگی توهمی» را تجربه می‌کنیم اما «زندگانی: زندگی واقعی» را نه. به همین خاطر هم هست که شاعر و نویسنده سرشناس ایرلندی بسیار گزنده و تلخ گفته است: زندگی کردن، یکی از نادرترین پدیده‌ها در دنیاست. بسیاری، فقط وجود دارند (خواهش می‌کنم یک بار دیگر این جمله را بخوانید!)
ساعتی را با خود خلوت کنید و پنج سوال سخت زیر را از خود بپرسید.

۱- آیا تا به حال بودن من تاثیر مثبت عمیقی روی زندگی فردی غیر از افراد خانواده‌ام گذاشته است؟
۲- آیا همان‌گونه که سه بار در روز غذا می‌خورم، سه بار در روز به مطالعه یا تفکر می‌پردازم؟

۳- آیا تا به حال جرات کرده‌ام خلاف جریان آب شنا کنم؟
یا اینکه نه؛ احساس می‌کنم روی پله‌ برقی ثابت ایستاده‌ام و مسخ شده، به سمت خط پایانی محتوم در حرکتم.

۴- آیا مرگ را بخشی از زندگی می‌دانم یا پایان زندگی؟
آیا گهگاهی به آسمان نگاه می‌کنم؟
یا همه چیز را در زمین می‌دانم؟

۵- آیا تا به حال به عشق یا عقیده‌ای متعهد شده‌ام؟
آیا برایش هزینه داده‌ام؟

آوای زندگی
مشاهده همه ی 3 نظر
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

فرافکنی سایه در روابط معمولا هر آنچه در

فرافکنی سایه در روابط معمولا هر آنچه در

فرافکنی سایه در روابط

معمولا هر آنچه در شخصیت دیگران موجب آزارمان می‌شود، بخشی از سایه‌ی خودمان است. اغلب رنجش ما از افراد دیگر به علت مشکلی حل‌نشده در وجود خود ماست. هر قضاوتی که درمورد دیگران می‌کنیم معمولا فرافکنی آن چیزی است که در سایه‌ی خودمان مخفی شده است. ما معمولا نقطه‌ضعف‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهیم و مطالبی منفی که درمورد دیگران می‌گوییم، درواقع همان چیزهایی است که باید به خودمان بگوییم. وقتی درمورد دیگران پیش‌داوری می‌کنید، در حقیقت دارید درمورد خودتان پیش‌داوری می‌کنید.

ما بیشتر سایه‌هایمان را چنان مخفیانه از دید خود مخفی می‌کنیم که اگر پدیده‌ی فرافکنی وجود نداشت، شاید تمام عمر از نگاه ما مخفی می‌ماندند. بنابراین به هرچه که درمورد دیگران می‌گویید یا می‌اندیشید، دقت کنید و سعی کنید تا آن ویژگی‌ها را در خود تشخیص دهید. ما حتی قسمت روشن سایه‌ی خود را نیز فرافکنی می‌کنیم. هر صفتی که در دیگران تحسین می‌کنید، چیزی است که به‌طور بالقوه در شما وجود دارد و نیازمند توجه و شکوفایی است. اگر عظمتی مشاهده می‌کنید، درواقع عظمت خودتان است. بنابراین به هرچه که در دیگران به عنوان سرزنش یا تحسین نگاه می‌کنید، آنها را به عنوان سایه‌های تاریک یا روشن خود بپذیرید و سعی کنید که پیام‌شان را درک کنید. بدین ترتیب تولد بخشی جدید از وجود یکپارچه‌ی خود را شاهد خواهید بود که به زندگی شما غنا و عظمت بیشتری می‌بخشد.

آرامِـ ــ دِل
نظرات برای این پست غیر فعال است
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

تمرین شناخت سایه سایه‌ی شخصیت، مخزن

تمرین شناخت سایه سایه‌ی شخصیت، مخزن

تمرین شناخت سایه


سایه‌ی شخصیت، مخزن صفاتی است که نمی‌خواهیم داشته باشیم: خودخواه، طمع‌کار، بزدل، حسود، نالایق، پُررو، بی‌ظرفیت، خشمگین، تنبل، حیله‌گر، ساده‌لوح، زشت، کوته‌فکر، سلطه‌جو، پلید، کینه‌توز و … این فهرستی بی‌پایان است و تمام ویژگی‌هایی که ناخوشایند می‌دانیم در آن قرار می‌گیرند. شناخت سایه مستلزم دقیق شدن در وجود خویش است. برای تشخیص سایه‌های خود سعی کنید تا به این سؤالات فکر کنید و آنچه را که به ذهن‌تان می‌رسد، بنویسید:

از کدام ویژگی‌های خودم، بدم می‌آید؟
می‌ترسم دیگران چه مطالبی را درمورد من بفهمند؟
فهمیدن چه چیزی درمورد خودم، بیش از هر چیز برایم ترسناک است؟
کدام بخش‌های وجود خود را نفی می‌کنم؟
پذیرش کدام ویژگی‌هایم، برایم مشکل است؟
از چه چیزی بیش از هر چیز می‌ترسم؟
بزرگ‌ترین دروغی که تاکنون به خودم گفته‌ام چیست؟
بزرگ‌ترین دروغی که تاکنون به دیگران گفته‌ام چیست؟
همه‌ی ما بدون استثنا دارای سایه‌هایی هستیم. برای شناخت بهتر سایه‌های خود از افراد نزدیک به خود نظرخواهی کنید. تمام پاسخ‌ها را یادداشت کنید. حال تمام آنها را به عنوان بخشی از وجود خود بپذیرید. آنها را چون کودک طرد‌شده‌ای در وجودتان، در آغوش بگیرید و ببینید که چه موهبت‌هایی را برای شما به همراه دارند.

دلدادگـــی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

ارزش سایه سایه، ارزشمندترین موهبت‌های ما را

ارزش سایه سایه، ارزشمندترین موهبت‌های ما را


ارزش سایه
سایه، ارزشمندترین موهبت‌های ما را در خود پنهان کرده است. فقط درصورت رویارویی با این ویژگی‌هاست که به این آزادی دست می‌یابیم تا وجود یکپارچه و شکوهمند خود، اعم از خوب و بد و تاریک و روشن را تجربه کنیم. تا وقتی که با سرکوب سایه‌های خود درحال نقش بازی کردن، پنهان‌کاری و فرافکنی هستیم، نمی‌توانیم به معنای واقعی آزاد باشیم. با پذیرش سایه و در آغوش گرفتن تمامی شخصیت خود، این فرصت را می‌یابیم که رفتارها و اعمال خود را آزادانه انتخاب کنیم.

سایه‌های ما، به ما آموزش می‌دهند و ما را راهنمایی می‌کنند. احساسات برآمده از سایه فقط هنگامی زیان‌بخش هستند که آنها را سرکوب کنیم. وقتی که سایه را سرکوب می‌کنیم، قطب مخالف آن را نیز سرکوب می‌کنیم. با نفی زشتی‌های خود، از زیبایی‌های خود نیز می‌کاهیم، با نفی ترس خود، از شجاعت خود کم می‌کنیم و با نفی حرص و آز خود، بخشندگی‌مان را نیز کاهش می‌دهیم. فقط ویژگی‌های منفی، تاریک و سیاه نیستند که در سایه پنهان شده‌اند. بلکه «سایه‌ی روشن» نیز وجود دارد و ما قابلیت‌ها، استعدادها و اصالت خود را در آنجا دفن کرده‌ایم.

گروه سرای شادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

سایه‌ های شخصیت چیست؟ کارل گوستاو

سایه‌ های شخصیت چیست؟ کارل گوستاو

سایه‌ های شخصیت چیست؟


کارل گوستاو یونگ، روان‌شناس سوئیسی، برای اولین بار مفهوم «سایه‌ی شخصیت» را مطرح کرد. یونگ، واژه‌ی «سایه» را برای اشاره به بخش‌هایی از شخصیت به کار برد که به دلیل ترس، جهل، خجالت یا نبود عشق، طرد شده‌اند. یونگ می‌گوید «سایه آن کسی است که شما نمی‌خواهید باشید.» سایه‌ی شخصیت مثل نیمه‌ی پنهان ماه است. سایه، نیمه‌ی تاریک وجود ماست. سایه شامل تمام آن ویژگی‌های شخصیتی ماست که سعی در پنهان کردن آنها داریم. سایه شامل جنبه‌های منفی و تاریک و حتی شیطانی وجود ماست که از نظر خانواده، دوستان، جامعه و حتی خودمان قابل پذیرش نیست. سایه بخشی از گذشته‌ی بدوی و اولیه‌ی ماست؛ همان انسان وحشی، حقیر و همراه با حرص و آز، که دارای هیجانات عاطفی شدید و کنترل‌نشده است.

سایه در اعماق آگاهی ما دفن شده است و ما یا دیگران مستقیما از آن‌ آگاهی نداریم. اما پیام آن روشن است. هرگاه پیام‌هایی از قبیل «من خوب نیستم. من مشکل دارم. من دوست‌داشتنی نیستم. من شایستگی ندارم. من بی‌ارزش هستم» را از بخشی پنهان در وجود خود دریافت کردید، بدانید که سایه‌تان با شما درحال حرف زدن است. ما معمولا از مواجهه با این نیمه‌ی تاریک وجود خود می‌ترسیم و سعی می‌کنیم تا به‌طور آگاهانه آن را هرچه بیشتر به فراموشی بسپاریم و سرکوب کنیم.

آوای زندگی
نظرات برای این پست غیر فعال است