افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
محمد
محمد

دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِی

دِلَم عَجِیب هَوَس کَردِه یَارِ مَن بَاشِی💔

چِقَدر جَای تُو خَالِیست دَر حَوِالِیِ مَن

قَرار بُود هَمِیشِه قَرَارِ مَن بَاشِی💔

قَرَار بُود بِتَابِی بِه دَشتِ زِندِگِی اَم

وَ مَاهِ رُوشَنِ شَب هَایِ تَارِ مَن بَاشِی💔

پُر اَز سُکُوتِ زِمِستَانِ حَسرَتَم... بَایَد

بِیَایِی اَز دِلِ سَرمَا... بَهَارِ مَن بَاشِی💔

دِلَم بَرَای تُو تَنگ اَست... بِی قَرَارِ تُواَم

دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِی💔

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

چگونه بی منی و شانه می زنی مو را؟
خمار می کنی از سرمه چشم جادو را

به اشتیاق کدامین قرار می ریزی
به رود آینه ها آبشار گیسو را ؟

دوباره مست قدم می زنی و می گیری
به دست های ظریفت کدام بازو را؟

مجاب می کنی از فرط دل سپردگی ات
کدام گوشه ی پنهان لبان ترسو را؟

کجاست گرمی آغوش بی منت که چنین
گرفته ام به بغل در غمت دو زانو را؟

غریب ماندم و بی آسمان ندانستی
فضای تنگ قفس می کُشد پرستو را؟

پس از تو خیره به چشمی شدن حرامم باد
چگونه بی منی و بوسه می دهی او را؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست 

چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست
 
کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
 
که حسرت سر و سامان که گفته اینست
 
نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت 

نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست
 
غم غروب و غم غربت وطن بی تو 

نماز شام غریبان که گفته اند اینست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم
از کوی تو آشفته تر از موی تو رفتیم
بگذار بمانند حریفان همه چون ریگ
ما آب روانیم که از جوی تو رفتیم
وصل تو به آن منت جانکاه نیرزد
تا دوزخ هجر تو ز مینوی تو رفتیم
چون آن سخن تلخ که ناگاه شبی رفت
از آن لب شیرین سخنگوی تو رفتیم
ای عود شبی ما و تورا سوخت به بزمی
هنگام سحر حیف که چون بوی تو رفتیم
زین پیش نماندیم که آزرده نگردی
چون عاشقی و دوستی از خوی تو رفتیم .

سیمین بهبهانی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

بــاران عشــــق
مشاهده همه ی 2 نظر
محمد
محمد

آنقدر دوستت دارم
که
خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!

هر بار که می پرسی، چقدر؟!
با خودم فکر می کنم؛

دریا چطور
حساب موجهایش را نگه دارد؟!

پاییز از کجا بداند
هر بار چند برگ از دست میدهد؟!

ابرها چه می دانند
چند قطره باریده اند؟!

خورشید مگر یادش مانده
چند بار طلوع کرده است؟!
و من،
چطور بگویم که،
چقدر دوستت دارم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

با لب نمناک لبت را به هوس می بوسم
از همین لحظه و تا قطع نفس می بوسم
من که زندانی چشمان تو بودم ز ازل
چشم زیبای تو را پشت قفس می بوسم
دل من را ندهی وعده به وصلت … پس از این
طرح لب های تو را هم به عبس … می بوسم
نه که پنهانی و با ترس و نه در خوف و رجا
در همین کوچه و نزد همه کس می بوسم
هم به هنگام اذان و دم محراب نماز
هم کلیسای مسیح وقت جرس می بوسم
ابتدا نقش دو چشمان تو را می کشم و
روی این دفتر زیبا و سپس می بوسم
وقت این قافیه تنگ است و غزل مست تو شد
شکوه داری که چرا روی تو بس می بوسم ؟؟

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.
دوستت دارم چون زایید ه ی احساس پاک منی
دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی
دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد
محمد

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را
بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله
تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را
رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را
از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم
فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی ما را ربود سیلت
اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو
همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم
زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

مشاهده همه ی 5 نظر
محمد
محمد

از کفم رها جانم شد قرار دل
نیست و دست من خدا اختیار دل
|هیز و هرزه گرد، ضد اهل درد
گشته زین در آن، در مدار دل
|بی شرف تر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار، کار و بار دل
|خجلتم کشد پیش چشم از آنک
بوده بهر من در فشار دل
دل به هر کجا جانم رفت و بر نگشت
دیده شد سپید خدا ز انتظار دل
|عمر شد حرام، باختم تمام
آبرو و نام، در قمار دل
خون دل بریخت جانم از دو چشم من
خوش دلم از این خدا انتحار دل
|هر دو ناکسیم گر دگر رسیم
دل به کار من، من به کار دل
|داغدار چون لاله اش کنم
تا به کی توان بود خار دل
|همچو رستم از تیر غم کنم
کور، چشم اسفندیار دل

عارف قزوینی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید