لحظه  بروز رسانی 
محمد
محمد

به خانه ام سری بزن، بهار را بهانه کن دوباره

به خانه ام سری بزن، بهار را بهانه کن
دوباره خلوت مرا، بیا پر از ترانه کن
مرور کن مرا، ببین چقدر با تو شاعرم
دل بهانه گیر را، بمان و بی بهانه کن
تمام واژه های من به پای چشمهای تو!
ببار و دفتر مرا، تو ناب و عاشقانه کن
زلال بی دریغ من! شبیه ماجرای عشق!
تبسمی کن و مرا، بهار جاودانه کن
شبیه بغض پنجره، پر از هوای بارشم
بیا و صبح کاذ ب مرا، تو صادقانه کن
در این هوای اطلسی، در این دقایق غزل
به خانه ام سری بزن، بهار را بهانه کن

بـزن بــاران
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

بگو چگونه بميرمت كه اينگونه در من نفس مي كشي

بگو چگونه بميرمت
كه اينگونه در من نفس مي كشي
بگو چگونه وابسته ي بودنت نباشم
كه اينگونه زندگي ام را با من قدم مي زني
و خنده ات را بيخ گوشم جا مي گذاري
بگو چگونه در تو حبس نباشم
كه اينگونه در من جاري هستي
تو بگو چگونه ترسِ از دست دادنت را نداشته باشم
كه اينگونه با تو حالم خوب است...**

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو یک روز نگشت

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که زِعشق توچه شدحاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

💚ناز_شصتت_عاشقی 💚را خوب معنا کرده ای

💚ناز_شصتت_عاشقی
💚را خوب معنا کرده ای

💚با نگاهت در درونم
💚شعله برپا کرده ای

💚عشق یعنی واژه ها
💚 را سرمه ی چشمت کنم

💚زليخا هستی که
💚 من را هم يوسف کرده....

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

مــــن شعــــــــرهایـــم را از چشـــمهای

مــــن

شعــــــــرهایـــم را

از چشـــمهای تــــــــو می دزدم"

.دیوان قشـــنگیــــست

تمام

چـــــشـــــمانــــــت!

ستـــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام در

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام ...

مشاهده همه ی 2 نظر
محمد
محمد

هرصبح در آغوشت مرا سیر بوسہ ڪن بگذاربهشتم

هرصبح در آغوشت
مرا سیر بوسہ ڪن
بگذاربهشتم را زیباتربدانم
بہ خود میبالـــم
از داشتن تو
چون روزی دیگر را باعشق
تو آغاز کرده ام

‌‌‎‌‌

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮ از ﻣﻼل ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺨﻮاﻧﻤﺖ دوری ﭼﻨﺎن ﻣﮑﻦ ﮐﻪ

ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮ از ﻣﻼل ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺨﻮاﻧﻤﺖ
دوری ﭼﻨﺎن ﻣﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﯿﻮن ﺑﺮاﻧﻤﺖ

ﭼﻮن آه ﻣﻦ ﺑﻪ راه ﮐﺪورت ﻣﺮو ﮐﻪ اﺷﮏ
ﭘﯿﮏ ﺷﻔﺎﻋﺘﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ از ﭘﯽ دواﻧﻤﺖ

ﺗﻮ ﮔﻮﻫﺮ ﺳﺮﺷﮑﯽ و درداﻧﻪ ﺻﻔﺎ
ﻣﮋﮔﺎن ﻓﺸﺎﻧﻤﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ داﻣﻦ ﻧﺸﺎﻧﻤﺖ

ﺳﺮو ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ دادم ﻧﻤﯽ رﺳﯽ
دﺳﺘﻢ اﮔﺮ رﺳﺪ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻣﯽ رﺳﺎﻧﻤﺖ

ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺟﺎن ﺟﺪا ﺷﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎه ﻣﻦ
ﺗﻦ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﺎن دﻫﻢ و وارﻫﺎﻧﻤﺖ

ﻣﺎﺗﻢ ﺳﺮای ﻋﺸﻖ ﺑﻪ آﺗﺶ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ
ﻓﺮدا ﺑﻪ ﺧﺎک ﺳﻮﺧﺘﮕﺎن ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﻤﺖ

ﺗﻮ ﺗﺮک آﺑﺨﻮرد ﻣﺤﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ
اﯾﻨﻘﺪر ﺑﯽ ﺣﻘﻮق

مشاهده همه ی 2 نظر
محمد
محمد

گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم شکستم

گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم شکستم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار من
من بر خودم کردم جفا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی ام
بنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد است
بخشیده ای این بنده را؟! گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که نفسم سرکش است، جایم درون آتش است

ستـــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید