لحظه  بروز رسانی 
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...
خوشتیپخوشتیپ
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...

سال اول دبيرستان بود .صبح كه مي شد ، هم كلاسيهايش

سال اول دبيرستان بود .

صبح كه مي شد ، هم كلاسيهايش مي آمدند دنبالش

و با هم مي رفتند دبيرستان .

چند روز گذشت ، صبح زنگ درب خانه را زدند .

گفتم : (( پاشو ! دوستانت آمدند دنبالت . ))

گوشي آيفون را داد دستم و آهسته گفت : (( بگوييد نيستم . ))

متعجب نگاهش كردم .

- ولي تو كه هستي !؟

چشم به زمين دوخت .

ديگر نمي خواهم با آنها بروم .

آنها توي خيابان چشمشان دنبال دخترهاي مردم است .

خاطره اي از زندگي : شهيد سيد محمدتقي مجتهد زاده


مشاهده همه ی 1 نظر
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...
خوشتیپخوشتیپ
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...

یه سوالاگه موقعی که کارنامه اعمال ما رو میدن خدمت امام

یه سوال

اگه موقعی که کارنامه اعمال ما رو میدن خدمت امام عصر (روحی فداک)

ایشون مثل مدیرمدرسه که موقع دادن کارنامه یه نگاه به برگه میندازه و یه نگاه تو چشای شاگرد.

آقا هم هی به  نامه اعمال ما نگاه کنه و هی به چشمای ما

بعد با چشمای پر از اشک ، بپرسه : تو شیعه ای ؟

چی جواب میدیم ؟

مشاهده همه ی 5 نظر
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...
خوشتیپخوشتیپ
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقت

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هَـوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیر علی
امیر علی

: «بخوانید شاید آتش گرفتید » یکی از رفقا نقل میکنندکه

: «بخوانید شاید آتش گرفتید »

یکی از رفقا نقل میکنندکه :
حدود ده سال است که ساکن مجیدیه هستیم و در تمام این مدت با یک خانواده ارمنی همسایه ایم که انسانهای شریفی هستند، حدود یک سال پیش دختر همسایه مبتلا به بیماری ای شد که باعث فلج شدن هر دو پایش گردید. از آن روز مدام مداوا و طبابت و عوض کردن این دکتر و آن دکترشان شروع شد، ولی فایده ای نکرد. یک روز که مرد همسایه داشت میرفت سر کار من هم از در بیرون میرفتم و باهم روبرو شدیم و پس از سلام و احوالپرسی جویای احوال دخترش شدم. گفت: این همه دکتر متخصص و گران قیمت هیچ تاثیری نداشت و هنوز دخترم قادر به حرکت نیست. به او گفتم: میخواهی دکتر متخصصی را به تو معرفی کنم که حتما این درمان از دستش بر میاد؟؟
گفت: اگر چنین کسی هست و فکر میکنی میتونه خوب بگو! گفتم: ما مسلمونا یه بانوی بزرگواری داریم به اسم حضرت فاطمه زهرا(س) اگر به او متوسل شوی و از او بخواهی مطمئنم مشکلت حل می‌شود. وقتی این را شنید لبخندی زد و سوار ماشین شد و گفت: از اینهمه دکتر فوق تخصص و متخصص چکاری بر آمد که از توسل بربیاد؟ ولی دوستام چند تا فوق تخصص که تازه از اروپا آمده اند بهم معرفی کردند.
سراغ اونها میرم ببینم چکار میکنند، و خداحافظی کرده و رفت.

من هم به دنبال کارم رفتم و دیگر از آنها خبر نداشتم تا اینکه چند هفته بعد به در خانه ما آمد زنگ زد و مرا کار داشت.
رفتم دم در و پس از سلام و احوال پرسی جویای حال دخترش شدم. با چشم گریان گفت: بعد از آن روز که باهم صحبت کردیم من سراغ چندین متخصص دیگر رفتم ولی هیچ اثری نکرد. در صف انتظار یکی از متخصصین بودم و دخترم در کنارم خواب بود ، ناگهان یاد حرفهای تو افتادم و در دلم متوسل شدم به همان کسی که گفتی و گفتم: ای خانم بزرگواری که فلانی تو را معرفی کرد و من اسمت را یادم نیست ، من تاجر فرش هستم، نذر میکنم که اگر دخترم را شفا بدهی ، برای تمام صحن های حرمت فرش دستباف هدیه میکنم، در همین حال و هوای خودم بودم که دیدم دخترم مرا تکان میدهد، به خودم آمدم ، دخترم گفت : بابا ببین من راه میرم. اون خانم گفت: بابات از من خواسته که تورو خوب کنم. از جات بلند شو و منو بلند کرد و من تونستم رو پاهام واستم و راه برم. و حالا در حالی که از تو برای معرفی این خانم خیلی ممنونم ، ازت خواهش میکنم آدرس حرمش رو بدی تا من نذرمو ادا کنم.
اینجا دیگه من بودم که زار
می‌زدم که ای مرد ، تو بی خبری که خانم بزرگ و با کرامت ما زهرای اطهر نه که حرم ندارد بلکه قبر مشخصی هم ندارد.
...
صلی الله علیکِ یا فاطمه الزهرا

اللهم عجل لولیك الفرج..

مشاهده همه ی 2 نظر
웃❤유آلــــــــــــزایــــــمـــــریــــــ 웃❤유
ناراحتناراحت
웃❤유آلــــــــــــزایــــــمـــــریــــــ 웃❤유

لایک نمیخوام فقط بازنشر

1403870625440351_large.jpg

لایک نمیخوام فقط بازنشر

مشاهده همه ی 27 نظر
ArDaLaN
ناراحتناراحت
ArDaLaN

این مطلب رو اینقدر بازنشرتا به گوش اونایی که باید

109494909-cf87de8acde8df22076174a05f1af2

109494909-1369458330f95dc8c22220698316f1

این مطلب رو اینقدر بازنشرتا به گوش اونایی که باید بشنون برسه ، خانه ساز خانه نشین حسین رستمی کارگر ساده ساختمانی بوده که حدود 9 ماه پیش بعلت سقوط یک فرغون پر از آجر از طبقه سوم و برخورد به او دچار شکستگی ازناحیه لگن گردید ، حسین پس از مراجعه به بیمارستان مشخص میگردد احتیاج به عمل جراحی دارد ، که بعلت هزینه بالا و نداشتن بیمه و حمایت کارفرما و وضعیت نامناسب مالی خانه نشین شده و همسر و فرزندانش از او مراقبت می کنند ، او ماههاست با زخم باز ودرد فراوان دست و پنجه نرم میکند واز کمر به پایین در وضعیت بی حس اعصاب و در حد فلج بودن قرار دارد وضعیت پیش رو برای او بسیار حاد میباشد. حسین دارای همسر و چهار فرزند میباشد ( 3 دختر و 1 پسر ) او در منزلی استیجاری با وضعیت نامناسب زندگی می کند، حسین اهل روستای کوره دره یکی از روستاهای توابع مریوان میباشد

بنام انسانیت این پست را به اشتراک بگذارید.
شاید مقامی ، مسئولی ، کسی پست را دید و کاری برای ان حانواده انجام داد.
دوستان همگی ما مسئولیم.


اين نه افغاني هستش نه فلسطيني نه ......


بابا يه ايراني هستش

مشاهده همه ی 152 نظر
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...
خوشتیپخوشتیپ
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...

در راستای اهداف شیطان و یاورانش در نظر داریم مسابقه ای

در راستای اهداف شیطان و یاورانش در نظر داریم مسابقه ای با جوایز نفیس تحت عنوان "بی حجابی" ترتیب بدهیم؛ لذا از شما متقاضیان دعوت میشود حضور خود را با یک پیامک با متن: "یا شیطان" به شماره 666666 ارسال نمایید.
نکته: همه شرکت کننده گان این مسابقه از جوایز بهره مند خواهند بود.

شرایط مسابقه:

1- در این مسابقه افرادی که بدحجاب تر باشند، برنده خواهند بود.
2- افراد چادری که آرایش میکنند و موهایشان را بیرون میگذارند، از امتیاز ویژه برخوردار خواهند بود.
3- پوشیدن کفش های پاشنه دار و محرّک
4- نپوشیدن جوراب یا حداقل پوشیدن جوراب های رنگ پا یا رنگی محرّک
5- ارادت نداشتن به خون شهدا
5- بی توجهی به دستورات قرآن و سایر ادیان آسمانی
6- شوخی و خنده با نامحرم و عشوه گری (حتی اگر برادر شوهر، داماد یا عموی شوهر هم باشد، پذیرفته است.) 
7- پوشیدن لباس های اندامی و بدن نما
8- استفاده از هرگونه زینت که خلاف آیه قرآن باشد.
9- نداشتن ارادت به امام زمان(عج) 
1۰- فروختن عفت و زنانگی و نجابت با قیمت ارزان
11- توجه به مدل های ماهواره و الگوهای غربی

مکان مسابقه:

- کوچه و خیابان 
- مدرسه و دانشگاه
- مکان های عمومی (پارک ها،سینماها)
- مهمانی های خانوادگی و دوستانه
- روی خون شهدا
- در کشور امام زمان(عج)
- در مجالس عزای امام حسین(ع)

زمان مسابقه:

- از امروز تا هر زمانی زیبایی دارید...
- از امروز تا شب اول قبر...
- از امروز تا هر زمانی خدا به شیطان فرصت داده...

اهداف مسابقه:

- نارضایتی خداوند
- شکستن دل امام زمان(عج)
- سیلی زدن به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
- بی حرمت کردن به خون شهدا
- رضایت شیطان و یاورانش و استکبار جهانی
- لرزاندن دل جوان هایی که شرایط ازدواج ندارند.
- دور کردن جوان ها از خدا و امام زمان(عج) به علت افتادن به گناه
- رواج ابتذال در جامعه
- بی میل کردن مردان جامعه به همسرانشان و تقویت حس تنوع طلبی آن ها
- غارت کردن حیا و عفت دختران
- ایجاد فضای رقابتی جهت بی حجابی
- و صد ها هدف دیگر...

یاوران حجاب

معطل چه هستید!!!

همین الان ثبت نام کنید و جوایز این مسابقه را از دست ندهید...

چشم امام زمان(عج) به شماست؛ برای غریب تر شدنش یک قدم بردارید؛ شک نکن دختر! دستورات قرآن را هم بی خیال شو! این ها مال 1400 سال پیش است... به این هم فکر نکن که در کربلا وقتی دختران امام حسین(ع) و عزیز دردانه هایش را با تازیانه میزدند، زیر شلاق ها فریاد میزدند: ما را بزنید اما به حجاب ما توهین نکنید.... همه این حرف ها را دور بریز و از الان وارد این مسابقه شو؛ نگاه کن ببین خیلی ها آمده اند! مواظب باش از بقیه عقب نمانی...


مشاهده همه ی 4 نظر
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...
خوشتیپخوشتیپ
ای پیــــرتــریـــن جوان تاریخ بـــرگـــرد...

من حق دارم ایام فاطمیه لباس مشکی تنم کنم (حتی

images?q=tbn:ANd9GcQ_x7RNyle7Rmxdi6_RM97


من حق دارم ایام فاطمیه لباس مشکی تنم کنم (حتی تابستون)

 و کسی حق ندارد به من بگوید تو همش در غم و ماتم به سر می بری!

من یک دختر مذهبی هستم …

من حق دارم محرم که می شود زنگ تلفن همراه خودم را مداحی بگذارم

 و کسی حق ندارد به من بگوید تو انسان افسرده ای هستی!

من یک دختر مذهبی هستم …

من حق دارم عکس شهید را به عنوان پس زمینه گوشی ام انتخاب کنم

 و کسی حق ندارد با دیدن عکس شهید به من پوزخند بزند!

من یک دختر مذهبی هستم …

من حق دارم به جای سینما رفتن شبهای جمعه گلزار بروم

مشاهده همه ی 1 نظر
abbas
ناراحتناراحت
abbas

سنگ قبر آین الله بحجت خدا رحمتش کنه به حق علی

سنگ قبر آین الله بحجت

خدا رحمتش کنه به حق علی و اولادش

IMAGE634267001662187500.jpg

مشاهده همه ی 5 نظر
abbas
ناراحتناراحت
abbas

حضرت زهرا و مرد نابینا   امام موسى بن جعفر به

حضرت زهرا و مرد نابینا

 

امام موسى بن جعفر به نقل از اميرالمؤمنين ، علىّ (عليهما السلام) حكايت می فرمايند:
روزى حضرت زهراء (عليها السلام) نزد پدرش ، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بود، كه مردى نابينا وارد شد؛ و حضرت فاطمه (عليها السلام) خود را مخفى كرد.
هنگامى كه مرد نابينا خارج شد، حضرت رسول (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اظهار داشت :
« اى فاطمه ! با اين كه مى دانستى ، او نابينا است و تو را نمى بيند، با اين حال چرا پنهان شدى ؟»
پاسخ داد: «بلى ، او نابينا بود ولى من كه بينا بودم و چشم داشتم .»


و سپس افزود: «همان طورى كه مرد نبايد به زن نامحرم نگاه كند، زن هم نبايد به مرد نامحرم نگاه نمايد، علاوه بر آن ، از اندام زن ، بوئى تراوش مى كند كه نبايد نامحرم نزديك او قرار گيرد.»
حضرت رسول (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمود: «به راستى كه تو پاره تن من هستى».

پی نوشت :
1- بحار الا نوار: ج 43، ص 91، ح 16.

مشاهده همه ی 2 نظر