لحظه  بروز رسانی 
Mohammad
Mohammad

مستی چشمت مـرا اول کمی عیاش کرد رفته رفته از

مستی چشمت مـرا اول کمی عیاش کرد رفته رفته از

مستی چشمت مـرا اول کمی عیاش کرد
رفته رفته از اراذل بعد از آن اوباش کرد
هیچ میدانی که چشمانت چه با من می کنند
آنچه با درد ِ مفاصل شیره‌ی خشخاش کرد.

مشاهده همه ی 1 نظر
Mohammad
Mohammad

گفتی ڪه مستت میکنم پر زانچه هــستت میکنم گـــفتم

گفتی ڪه مستت میکنم
پر زانچه هــستت میکنم
گـــفتم چـــگونه از کجا
گفتی ڪه تا گـفتی خودآ
گفتی ڪه درمــانت دهم
بر هـــــجر پـایـانت دهم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

ای کاش به تو سلام نمی کردم به همین سادگی

ای کاش به تو سلام نمی کردم به همین سادگی

ای کاش به تو سلام نمی کردم
به همین سادگی
توازنم را از دست دادم
شاعری که انگشتانش
رام او نیستند
باید آواره بماند
انگشتانی که عاشق بشوند
شاعر را آواره می کند
هیچگاه به کودتای دستانم
فکر نکرده بودم
همیشه
فکر می کردم کسی که قرار است
تو را از من بگیرد یک غریبه است
حالا انگشتانم تو را از من ربوده اند شیرینم خوب یادت باید باشد
زودتر از قلبم.
برای فتح دوباره ی تو
اگر شعر کارگر باشد
عاشقانه های حماسی می نویسم.و
بیمِ آن دارم که زیاد با تو سخن بگویم
مبادا خسته شوی...
و بیمِ آن دارم که سکوت کنم
مبادا گمان کنی که دیگر برای
قلبم مهم نیستی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

به او که دور است بگویید : در اندیشه ی

به او که دور است بگویید : در اندیشه ی

به او که دور است بگویید :
در اندیشه ی تو
در هوایی بغض آلود
یادت را نفس می کشم ..
به او که گاهی هست
و گاهی نیست بگویید :
بوی عطرِ سیبِ دستهایت
هنوز در این حوالی
به مشام می رسد ..
به اوبگوییدهنوز محبوبه یِ پاییزی ٬ عاشقت هست :
اوبداند مدار دلخوشی هایم
به دور او می چرخد .‌‌.
به آن باده ی ناب
به آن سَروِ خَرام
به آن قُرصِ قَمَر
به او بگویید : دوستش دارم ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس است مرا تبسم

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس است مرا تبسم

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس است
مرا تبسم گل های روی میز بس است
به آنچه یافته ام قانعم! چه کم چه زیاد
اگر بس است همین چند خرده ریز بس است
هیمشه قسمت فوار سرنگون شدن است
تو نیز مثل من ای دوست برمخیز! بس است!
به فکر پرچم تسلیم باش و نامهء صلح
نه دوست مانده نه دشمن، دگر ستیز بس است
به جای گوهر و یاقوت، سنگ در کف توست
هر آنچه یافته ای را زمین بریز بس است

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

برایم قصه میگوید صدای ساز تنهایی که مانده پشت ابهامت

برایم قصه میگوید صدای ساز تنهایی که مانده پشت ابهامت

برایم قصه میگوید صدای ساز تنهایی
که مانده پشت ابهامت دلم با راز، تنهایی
شکایت می کنم ازغم درون دادگاه دل
دوباره می برد با خود مرا سرباز ،تنهایی
شده همدم به شبهایم درودیوار این خانه
وساعت باز میخواند به دل آواز، تنهایی
تولد یافت در فصل بهارم عشق بی رنگی
ندارد انتها انگار این آغاز ،تنهایی
چرا ای آسمان جایی نداری تا رها باشم؟
که با قلبی ترک خورده کنم پرواز ،تنهایی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد ! دیوانه

آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد ! دیوانه

آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد !
دیوانه سر قول و قرارم که نیامد !
بیرون زدم از خانه به آوارگی شهر ،
خود را به نسیمی بسپارم ، که نیامد !
شهری پُر صورت ، ولی از عاطفه خالی !
این چهره و آن چهره ، به کارم که نیامد !
جز چتر چه آوار بریزم به سری که ،
بر خاک نیفتاد و به دارم که نیامد !
تا صبح من و کوچه و دلشوره ی باران ،
می گفت : ببارم که به دارم که نیامد !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

مهرت از خاطرم ای دوست بدر خواهم کرد جان، نثارِ

مهرت از خاطرم ای دوست بدر خواهم کرد جان، نثارِ

مهرت از خاطرم ای دوست بدر خواهم کرد
جان، نثارِ قدم یار دگر خواهم کرد
شب هجران تو با ناله بسر شد همه‌عمر
بعد از این نیز همین‌گونه بسر خواهم کرد
دل و دین از کف من، مهرِ سیه‌چشمان بُرد
دیگر از چشم سیاه تو حذر خواهم کرد
یک‌زمان همقدمِ باد صبا خواهم شد
عالمی را ز جفای تو خبر خواهم کرد
چشم تو بی‌سببی خونِ کسان می‌ریزد
من به عشّاقِ تو اعلام خطر خواهم کرد!
شدم از عشق تو بیمار و ز پا افتادم
باز از این راه خطرناک گذر خواهم کرد
همچو «دانش» به مددکاریِ چشمِ تَر خویش
آخر اندر دلِ سنگ تو اثر خواهم کرد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

به چشمان تو می بخشم همه دار و ندارم را

به چشمان تو می بخشم همه دار و ندارم را

به چشمان تو می بخشم همه دار و ندارم را
به لبخند تو می بازم همه ایل و تبارم را
تو چون خورشیدی بی پایان دلم را گرم خواهی کرد
و من دست تو می سپارم زمستان و بهارم را
دلم را خوب می فهمی ، غمم را خوب می دانی
بگیر از من به لبخندی تو این شبهای تارم را
کمی باران ، کمی دریا ، کمی هم عصر پاییزی
و تو باشی همین کافی است قلب بی قرارم را
به چشمانت فقط باید کمی طعم غزل بخشید
که جدی تر بگیری باز شعر ماندگارم را
همه ایمان من هستی در این بیراهه ی تردید
به لبخند تو می بازم همه ایل و تبارم را..

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mohammad
Mohammad

برای من فصل ها همیشه از چشم های تو شروع

برای من فصل ها همیشه از چشم های تو شروع

برای من فصل ها
همیشه از چشم های تو شروع می شوند !
امروز که نگاهم می کردی
فهمیدم
زمستان چقدر زود آمده است ...

مشاهده همه ی 5 نظر