لحظه  بروز رسانی 
Mahdi
شادشاد
Mahdi

یه داستانی بود توی کتاب دبستانمون یه عالمی توی نوجونیش

یه داستانی بود توی کتاب دبستانمون
یه عالمی توی نوجونیش دنبال علم بود و برا علم زحمت های زیادی میکشید
ولی قصاب محلشون مسخرش میکرد که اگه کل این کتابارو خیس کنی یه گرم خمیر نمیده که باهاش نون بپزی بخوری
یروزی به حسب اتفاق اون مرد میشه نجات دهنده جون شاه و کلی به مال منال میرسه
و به قصاب میگه دیدی اون کتابا چقدر خمیر دادن
حالا داستان ماهم گاهی اینجوری میشه پر سختی و بدبختی....
ولی خدارو چه دیدی شاید یروزی داستان ماهم تهش خوش بود
امیدوار باش کم نیار هنوز خیلی راه داری
Never give up#

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mahdi
شادشاد
Mahdi
زندانی غرور خودمم

زندانی غرور خودمم

مشاهده همه ی 23 نظر
Mahdi
شادشاد
Mahdi

اسنپ جشنواره گذاشت تا عید به همه تخفیف میده وقت

اسنپ جشنواره گذاشت تا عید به همه تخفیف میده وقت

اسنپ جشنواره گذاشت تا عید به همه تخفیف میده
وقت خوبی برا ادمای اضافه زندگیمون یه اسنپ بگیریم که برن!

نظرات برای این پست غیر فعال است
Mahdi
شادشاد
Mahdi

لیدا بریتیش به معنای واقعی از خودگذشته بود.او یک معلم برجسته

لیدا بریتیش به معنای واقعی از خودگذشته بود.او یک معلم برجسته بود که دوست داشت زمان های ازادش را صرف شاعری یا کشیدن نقاشی کند.در ۲۸ سالگی بخاطره سردردهای ادامه دارد پیش دکترش رفت که دکتر گفت تومور بزرگی در سرش هست که احتمال موفقیت جراحی ۲ درصد است او تصمیم گرفت ۶ ماه دیگر جراحی کند اون این شش ماه را صرف نوشتن شعر و نقاشی کرد.تمام نقاشی های او در گالری ها نشان داده میشد و بفروش میرسید بجز یکی تمام شعر های در مجلات چاپ میشد بغیر از یکی.
شب قبل عمل او تصمیم گرفت با از خود گذشتی طی نامه ای اعلام کند اجزای بدنش را اهدا کنند.
متاسفانه عمل ناموفق بود و او درگذشت
چشمانش به بانک اعضای بدنی در ماری لند رفت و یک مرد جوان ۲۸ ساله ای در کارولینا را از تاریکی به دیدن راه پیوند زد
مرد عمیقا سپاس گذار بود و طی نامه ای به بانک در دو کمله احساسش را بیان کرد سپاس گذارم
که بعد ان نامه ۳۲۰۰ چشم به انجا اهدا شد
مرد با پیگیری هایی خانواده بریتیش را پیدا کرد و بدون اطلاع قبلی خود را به انجا رساند
ناک ناک بر در کوبید وقتی مادر چشم های فزرندش را دید مرد را در آغوش کشید و به او گفت من و همسرم عاشقانه از تو میخواهیم اخر هفته را پیش ما باشی.
مرد در انجا ماند و به اتاق دختر رفت و متوجه شد لیدا نمایشنامه هایی خواتده است که او در خط بریل خوانده لیندا هیگل را خوانده که او در بریل خوانده
صبح فردا مادر دختر گفت انگار من شما رو قبلا جایی دیدم اما نمیدانم کجا و تصادفا یادش افتاد این مرد جوان دقیقا شبیه یکی از نقش نگاره هاییست که لیدا قبل مرگ‌کشیده مرد را کنار نقاشی برد. مرد در حالی که بهت زده بود شعر نوشته لیدا رو که زیر نقاشی نوشته شده بود خواند.
دو قلب که در یک شب بهم رسیدند در عشق مردود شدند
و دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند

آرامِـ ــ دِل
مشاهده همه ی 14 نظر
Mahdi
شادشاد
Mahdi

پدرم همه چیزو رو مادی میبینه مثلا وقتی برا تیم

پدرم همه چیزو رو مادی میبینه
مثلا وقتی برا تیم محبوبم حرص میزنم میگه چی به تو میرسه؟
یا وقتی با دوستام میرم بیرون میگه سودش چی بود برات؟
قبلا مسخرش میکردم تو دلم که چرا همش سرش تو حساب کتابه
ولی اینروزا همش فکر میکنم که چه بلاهایی سر دلش امده که اینجوری شده
شایدم حق بااونه...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mahdi
شادشاد
Mahdi

تو بمان و دگران وای به حال دگران😊

تو بمان و دگران وای به حال دگران😊

تو بمان و دگران
وای به حال دگران😊

مشاهده همه ی 2 نظر
Mahdi
شادشاد
Mahdi

عشق تو را چگونه بیابم؟ از که بخواهم تو باشد؟

عشق تو را چگونه بیابم؟
از که بخواهم تو باشد؟
چرا نیستی که من از دیگری بخواهم!
چرا رفتی که من در جستجوی تو باشم؟
قلمم از بدی های تو گریزان است
بگذار ناز چشمت را بنویسم
اما تا کی من بنویسم تو نخوانی!
تا کی بخواهم و نشود؟
تا کی قلمم جای جوهر اشک بریزد؟
من عاجزم..
تو بگو من این دل را به کدام حراجستان ببرم که خریداری قابل داشته باشد؟
اصلا دل دست دوم به درد کدام معشوقه میخورد؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Mahdi
سرما زدهسرما زده
Mahdi

از صبح امید دیدنت پلی زدم به شب تار نبودنت

از صبح امید دیدنت پلی زدم به شب تار نبودنت

از صبح امید دیدنت پلی زدم به شب تار نبودنت
از قرمزی لب رژ زده ات راهی کشیدم به قرمزی چشم هایم بعد رفتنت
از قول های از ته دلت دیروزت خیابانی کشیدم به قهر های امروزت
ولی هر چه کردم راهی پیدا کنم به بودنت بن بست لج کردن نگذاشت
شاید کوچه یکطرفه عشقت همان قطعه محل دفن من است

😊🖤😔

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید