لحظه  بروز رسانی 
فاطمـ ـــه مهتــ ــاب
مهربونمهربون
فاطمـ ـــه مهتــ ــاب
مدیر اجرائی سایت

«گاهے زندگے مجبورت مےڪنہ ڪاری رو انجام بدے ڪہ دوست ندارے

«گاهے زندگے مجبورت مےڪنہ ڪاری رو انجام بدے ڪہ دوست ندارے
بماند هنوز تو فڪرتم

«گاهے زندگے مجبورت مےڪنہ ڪاری رو انجام بدے ڪہ دوست ندارے ...»
من این رو بهتر از هر ڪسے مےدونم.
با گوشت و پوست و‌ استخونم بهش رسیدم.‌
واسم یہ شعار نبود ، یه تیتر بزرگ وسط قلبم بود. قلبے ڪه حالـا مدت ها فقط براے زنده موندن می‌زد نه براے زندگے ڪردن ... زندگی ڪردن با چاشنے اجبار چیزي نبود ڪه تو بچگے آرزو ڪرده باشم ... چیزے نبود ڪہ انتخاب ڪرده باشم ‌... چیزے نبود ڪہ تو یڪـ شب تا صبح اتفاق بیفتہ.
اجبار قدم به قدم اومد تو زندگیم ...‌
از چیزاے ڪوچیڪ شروع شد.
از اتفاقاتے ڪہ خیلے بےاهمیت بودن...ڪم ڪم اجبار تموم زندگیم ‌رو درگیر ڪرد.
دیگه یادم نمیومد دوست دارم چجورے زندگے ڪنم.
روز به روز نسبت به خواستہ هام بے حس تر شدم... روز به روز از آرزوهام بیشتر دور شدم‌...
بہ خودم اومدم و دیدم تمام زندگیم پر از اجباره
... خنده هاے اجبارے تو روزایے ڪه حالم ، حال خندیدن نبود ...‌ بودن های اجباری ڪنار ڪسایے که هیچ وقت اولویت زندگیم نبودن...
از همه بدتر تسلیم شدن مقابل سرنوشت بود.
حالا خوب می دونم اجبار مثل یڪ غده ے سرطانے میاد تو زندگی و ڪم ڪم بزرگ میشہ...
رشد می ڪنہ و همہ چیز رو خراب مے ڪنہ. شاید بگید چرا هیچ وقت نخواستم شرایط رو تغییر بدم ...
این همون سوالی هست ڪہ هر شب از خودم می پرسم. جوابش خیلے دردناڪه « اجبار عادت میاره... عادت بہ پذیرفتن هر اتفاقے»

یادگـــارماندگـــار
مشاهده همه ی 16 نظر