لحظه  بروز رسانی 
NASRIN
خوشتیپخوشتیپ
NASRIN

h.e.reza.jpg

مشاهده همه ی 5 نظر
r888
مهربونمهربون
r888

c1512_4v5uvyvza2mbw91x9j3.jpg

مشاهده همه ی 4 نظر
♥♥♥دختر کش منع ساز♥♥♥
♥♥♥دختر کش منع ساز♥♥♥

الهی، بشکنه اون دست که قرآن رو می سوزونه


الهی، بشکنه اون دست که قرآن رو می سوزونه. لایک کن و بگو آمین.

(آتش زدن قرآن توسط تندرو هایِ هندو)

باز نشر کن تا همه ببینن و یه لعنت بفرستن

مشاهده همه ی 15 نظر

چيست دلچسب ترين نعمت اين شهر الله ؟ يک

چيست دلچسب ترين نعمت اين شهر الله ؟

يک سحر، وقت اذان ، صحن ابا عبد الله...

31435800135316776762.jpg

مشاهده همه ی 2 نظر
r888
مهربونمهربون
r888

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وق

2943397.jpg

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد.
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.
زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

مشاهده همه ی 1 نظر