لحظه  بروز رسانی 
طهورا
مهربونمهربون
طهورا

بهـــار.🌸 درمنِ عاشق جوانه زد،گل داد♥️ مرا بسوی درِباغِ

بهـــار.🌸 درمنِ عاشق جوانه زد،گل داد♥️ مرا بسوی درِباغِ

بهـــار...🌸
درمنِ عاشق جوانه زد،گل داد♥️
مرا بسوی درِباغِ عاشقی هل داد

عطر سوسن
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
طهورا
مهربونمهربون
طهورا

ای اتفـاقِ خـــوبِ غــزل های نـابِ مـن! سـالـت

ای اتفـاقِ خـــوبِ غــزل های نـابِ مـن! سـالـت

ای اتفـاقِ خـــوبِ
غــزل های نـابِ مـن!
سـالـت پُـر از غـزل و
اتفاق خوب...! 😍

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
طهورا
مهربونمهربون
طهورا
پست شماره 318466988 از طهورا

.

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 5 نظر
طهورا
مهربونمهربون
طهورا

قرارمان  همین بهار  زیر شکوفه های شعر.!

قرارمان  همین بهار  زیر شکوفه های شعر.!

قرارمان 
همین بهار 
زیر شکوفه های شعر...!

آنجا که واژه ها 
برای تو گل می کنند !
آنجا که حرف های زمین افتاده ام ،
دوباره سبز می شوند 
وَ دست های عاشقمان 
گره در کارِ سبزه ها می اندازند ؛

قرارمان زیرِ چشم های تو !
آنجا که شعر 
نم نم شروع می شود
...

عطر سوسن
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
gholamali26
gholamali26

هرچه دارم در میان خواهم نهاد بی خبر سر

هرچه دارم در میان خواهم نهاد
بی خبر سر در جهان خواهم نهاد
جان چو صبحی بر جهان خواهم فشاند
سر چو شمعی در میان خواهم نهاد
سود ممکن نیست در بازار عشق
پس اساسی بر زیان خواهم نهاد
گر قدم از خویش برخواهم گرفت
از زمین بر آسمان خواهم نهاد
مرغ عرشم سیر گشتم از قفس
روی سوی آشیان خواهم نهاد
تا نیاید سر جانم بر زبان
مهر مطلق بر زبان خواهم نهاد
زهر خواهد شد ز عیش تلخ من
صد شکر گر در دهان خواهم نهاد
آستین پر خون به امید وصال
سر بسی بر آستان خواهم نهاد
دست چون می نرسدم در زلف دوست
سر به زیر پای از آن خواهم نهاد
در زبان گوهرافشان فرید
طرفه گنجی جاودان خواهم نهاد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
gholamali26
gholamali26

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه‌های زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید