لحظه  بروز رسانی 
@SHAMSs-99

در اساطیر یونانی موجودی هست بنام مدوسا. ویژگی مدوسا این است

در اساطیر یونانی موجودی هست بنام مدوسا. ویژگی مدوسا این است

در اساطیر یونانی موجودی هست بنام مدوسا. ویژگی مدوسا این است که اگر در چشمانش خیره شوی به سنگ تبدیل می‌شوی. به چیزی سرد. به چیزی خالی از انسانیت و همدردی و همدلی. به چیزی که از آن بیزاری.

هر کدام از ما مدوسایی داریم که باید از خیره شدن در چشمانش بترسیم. مدوسا برای یکی درسی است ‌که خوانده. برای یکی ثروت و خانه و زندگی. برای یکی چهار نفری که برایش هورا می‌کشند، برای یکی شهرت.

خیره شدن در چشم اینها ضعف‌هایمان را از خاطرمان می‌برد. فراموش می‌کنیم که چقدر فاصله‌مان با فروپاشی کم است. یادمان می‌رود که کجای کاریم.

به مدوسا باید از دور نگاه کرد، با فاصله، با فاصله خیلی زیاد. هیچ چیز ارزش سنگ شدن ندارد.

اُردیبهشت
نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

کاش! جان و دل و فکر و روح ما هم، فصلی

کاش! جان و دل و فکر و روح ما هم، فصلی

کاش! جان و دل و فکر و روح ما هم، فصلی داشت به نام پاییز تا برگ ریزان شوند، تک تکِ شاخه‌های عقده، کینه، حسادت، تنگدلی، سنگدلی، کم بینی، بدخواهی، خودخواهی، ناامیدی و خلاصه؛ هر آن چه که ما را از زندگیِ ساده و بی آلایش مان دور می‌کند و از خوشبختی و سعادت حقیقی، دورتر...

کاش! بارانِ پاییزِ فصلِ جان مان، آن قدر می بارید و می شست و می‌بُرد تا اقیانوسی از بهارِ عشق، طراوت، دلدادگی و امید به زندگیِ پاک و مقدس را در تمام فصول زندگی مان جاری سازد...

کاش! مدام، باد پاییز می وزید تا برگ برگِ زرد و خزان زده ی تکبر و حسادت، از درخت روح ما بر زمین هلاکت می افتاد و زیر پای عابران دوروبرمان، ذره ذره می شد تا گل افشانِ سرسبزیِ اخلاق و اندیشه‌هان گردد...

کاش! همه ی ما یک پاییز می داشتیم همیشگی، پرباران، با بادهایی همیشه موافق...

دلدادگـــی
نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

‌دوست داشتن، به جانِ آدم سنجاق می شود

‌دوست داشتن، به جانِ آدم سنجاق می شود

‌دوست داشتن،
به جانِ آدم سنجاق می شود.

آن را برای كسی كه تو را نمی فهمد،
حيف نكن.

آدم، يک جان كه بيشتر ندارد!






همه میروند،
و بعضی ها تو را نیز با خود می برند!

نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

شاید هنوز خیلی‌ها نمی‌دانند که دل، سرزمینِ حاصل‌خیزی است که وقتی

شاید هنوز خیلی‌ها نمی‌دانند که دل، سرزمینِ حاصل‌خیزی است که وقتی

شاید هنوز خیلی‌ها نمی‌دانند که دل، سرزمینِ حاصل‌خیزی است که وقتی می‌آیند و بذرِ مهر، محبت و علاقه را در آن می‌کارند، آن مهر به سرعت جان می‌گیرد، بزرگ می‌شود، چنان باغی سرسبز، که به آن عشق می‌گویند!

اما در رفتن‌های نابه‌هنگام، گویی آتشی را در آن باغ رها می‌کنند، باغ شعلــه می‌کشد، دل می سوزد و دیگر هیچ‌وقت، مثل آن روزها، حاصل‌خیز نمی‌شود.





حافظه و درد، همراه هم‌اند.

نمی‌توان درد را کُشت،
بدون آنکه حافظه را لِه نکرد.

نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

صدای هیجان پرنده ها روی درخت، صدای قدم های آهسته من

صدای هیجان پرنده ها روی درخت، صدای قدم های آهسته من

صدای هیجان پرنده ها روی درخت، صدای قدم های آهسته من در کوچه ای باریک، صدای کشیده شدن چمدانی روی زمین، صدای جیرجیرک های کنج دری قدیمی، هنگامی که آخرین بوسه را بر پیشانی‌ام می زدی،

صدای رفتن…




جای خالیِ آدم‌ها زنده‌اند!

جان دارند، نفس می‌کشند، فریاد می‌زنند.
آدم‌ها، حتی ردپای مخصوص به خودشان را دارند. چیزی منحصر به‌فرد مثل اثر انگشتانشان، که وقتی می‌روند، با رد پای هیچکسِ دیگر پُر نمیشود.
حالا هرچه میخواهند بگویند که کسی می‌آید، که میتواند جای دیگری را پُر کند!
اصلا محال است جای کسی با دیگری پُر شود، خصوصا اگر آن جا، آغوش باشد.

نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

سهم هر انسان از خوشبختی، به اندازه عشقی‌ است که دریافت

سهم هر انسان از خوشبختی، به اندازه عشقی‌ است که دریافت

سهم هر انسان از خوشبختی، به اندازه عشقی‌ است که دریافت می‌کند …

میان این همه آغوش باز، تو بیا و شانه باش. میان این همه تردید، تو بیا و اطمینان باش، دست باش. میان این همه بی‌رحمی، تو رحم باش، عطوفت باش. میان این همه بغض، تو نوازش باش. میان این اجبارهای تلخ، تو بیا و شیرین‌ترین اتفاق باش. میان این همه دیوار، این همه سقوط، تو بیا جاده امید، آینه، و آب باش. میان این همه آغوش باز، تو بیا، تو بیا و شانه باش …



اگر برای عشق خانه‌ای در قلبت می‌سازی،
سعی کن معمار مهربانی انتخاب کنی …

نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

هیچ میگویی اسیری داشتم، حالش چه شد؟ خسته‌‌ی من

هیچ میگویی اسیری داشتم، حالش چه شد؟ خسته‌‌ی من

هیچ میگویی اسیری داشتم،
حالش چه شد؟
خسته‌‌ی من نیمه جانی داشت،
احوالش چه شد؟ …



🍁 همیشه که پاییز فصل عاشق شدن، قدم زدن، و شعر خواندن نیست. گاهی هم فصلی‌ست که میشود روی بعضی از خاطره‌ها مثل برگ‌های ریخته شده درخت، پا گذاشت و رفت ...



عفو هرکسی،
به اندازه عشق اوست. بخشنده‌ها عاشق‌ترند …

اُردیبهشت
نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

خیره بودم به تَرک‌های دیوار و با خودم مرور میکردم سرنوشت

خیره بودم به تَرک‌های دیوار و با خودم مرور میکردم سرنوشت

خیره بودم به تَرک‌های دیوار و با خودم مرور میکردم سرنوشت تلخ دیوار را، که پایی ندارد برای دویدن، دستی ندارد برای گرفتن، و عشقی ندارد برای خواستن، اما به اندازه‌ی تمام نداشته‌هایش شانه‌های پهن و عریضی دارد برای تکیه دادن، گریستن، و آرام شدن. دیوار خوب می‌فهمد فلسفه‌ی ناگزیر ماندن را، فلسفه‌ی درخت بودن و به پای ریشه سوختن را، فلسفه‌ی تلخ ایثار صخره برای آرام گرفتن موج را، و من بیشتر از هر چیزی دلم کسی را می‌خواست تا از دردها، ترس‌ها، شک‌ها و یقین‌هایم با او حرف بزنم. کسی که برای حرف‌هایم گوش باشد، و برای رنج‌هایم مرهم. کسی که با او قدم بزنم، کسی که دوستم داشته باشد. من نیاز داشتم با کسی بدوم، با کسی سفر کنم، و رنج‌های احساسم را التیام بخشم. من نمی‌خواستم شبیه صخره‌ها و درخت‌ها، من نمی‌خواستم شبیه دیوار باشم …



و من عاشق دلتنگی هم می‌شوم،
اگر که برای تو باشد …

بـ ـزن بـ ـاران
نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

عشق واقعی رابطه‌ای دو طرفه است، نه اينكه يكی به تمنا

عشق واقعی رابطه‌ای دو طرفه است، نه اينكه يكی به تمنا

عشق واقعی رابطه‌ای دو طرفه است، نه اينكه يكی به تمنا بماند، و ديگری سرش جای ديگری گرم باشد. عشق واقعی شور دارد. دو قلب را سرشار می‌كند و دو نگاه را بهم می‌دوزد، نه اينكه نگاهی نگران و چشم به در، و نگاهی ديگر حواسش پرت باشد. عشق واقعی فرو ريختن دل دارد، و گرم شدن و آرام گرفتن دو آغوش، نه اينكه آشفته و سردرگم و بلاتكليف، حواست به رفتار خشک و خشن کسی بماند، و از حال خوب عشق دور بمانی. عشق واقعی دو انسان را درگير هم می‌كند، نه یک طرف را درگیر دیگری. احساسی كه يک طرفه باشد، نامش عشق نيست! فقط يک حس کور است، كه نام و دليلش را هم اغلب نمی‌دانی …



مرا با مهر در آغوش بگیر.
آنقدر که دنیا از خزان عشق نترسد …

نظرات برای این پست غیر فعال است
@SHAMSs-99

حال خوب، یعنی کسی جایی آن طرف‌تر و یا شاید بسیار

حال خوب، یعنی کسی جایی آن طرف‌تر و یا شاید بسیار

حال خوب، یعنی کسی جایی آن طرف‌تر و یا شاید بسیار دورتر نشسته باشد و رو به آسمان دعایت كند، و برایت خیر و شادی بخواهد، و تو ناگهان پَركشیدن مرغ آمین را حوالی دلت احساس كنی …



نوازش آدما با کلمات، توی ذهنشون از هر خاطره‌ای پُر رنگ‌تر ثبت میشه. پس سعی کن آدما رو با حرفایی که میزنی، نوازش بدی …


تقدیر چنین می‌خواست،
آرامش من باشی …

نظرات برای این پست غیر فعال است