لحظه  بروز رسانی 
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ

ـ تو را بارها به یاد

ـ تو را بارها به یاد

ـ


تو را بارها به یاد می‌آورم...
اما نمی‌توانم به سراغت بیایم...
..

زیرا میان ما دردی اتفاق می‌افتد...
که با آن یکدیگر را می‌کُشیم...!





.ــــــــــــــــــــــــ

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 2 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ
ـ غمگین مباش ای

ـ


غمگین مباش
ای دلِ تاوَل‌نشان
که باز

مي‌آید از پسِ
«چه خبر»ها

«سلامتي»
...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشاهده همه ی 8 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ
ـ از روزگار که

ـ



از روزگار که نمی شود گلایه کرد!

مشت می زند زیر چشم خاطرات...
جوری که اشکْ بند نمی آید....

به این سکوتِ ناخواسته ی مطلق...
به این نفس های تلخِ آخر ، قانعم ...

کمی گریه گذاشته ام برای شب...
کمی آه ِ جگر سوز برای صبح...

به این اجبارِ مکررِ زیستن ...
تا پایان ،قانعم....


___________________

مشاهده همه ی 2 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ
ـ تو همان مردِ

ـ



تو همان مردِ چهار شانه ى مقتدر باش...
من همان دخترِ بازيگوشِ لوس!

همه ى ما زن ها...
جايى براى كسى...
ظريف و شكننده بوده ايم....

جايى ناز كرده ايم..
جايى نازمان را خريده اند...

هيچ زنى جانم...
مطلقا هيچ زن بى احساس نيست...


و اگر زنى را ديدىكه نمي خنديد...
كه شاد نبود كه ديوانه بازى هاى زنانه نداشت...

خيال نكنى بى احساس است ها!


تو شخصِ موردِ نظرش ...
براى بيانِ زنانگى هايش نيستى...!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 7 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ

ـ دلــم برای ڪسی تنـگ شــده، ڪہ

ـ دلــم برای ڪسی تنـگ شــده، ڪہ

ـ

دلــم برای ڪسی تنـگ شــده،
ڪہ هیـــچ ڪس جای خالیـــــش را،
برایـــــم پُــر نمیڪنــــد...

وهیــچ چیــز مــــرا از هجــوم خالـی او نمی رهــانــد.


با او خاطراتـــی دارم ڪہ تمـــــام نمیشـــــود،
بلڪہ تمامــم میڪنـــد...

چقـــدر دلــم برای تـــو تنـــگ شـــــده..
دلــم هوایـــــے ات شـــده..
همــان هوایـــے ڪہ
هیــچ وقــت در واقعیـــت بہ مشامــم نرسیـــد.

خستــــہ ام از نبودݧ هایتــــ
خستــہ ام از ندیدݧ هایـتــــ

..








ـــــــــــــــ

مشاهده همه ی 17 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ
ـ کرگدن هارو دیدی؟

ـ


کرگدن هارو دیدی؟

همیشه تنهان ...
و دوست دارن تو لاک خودشون باشن...

انگار یکی رو خیلی وقته ندارن ...
و ازش جا موندن...

انگار دلشون باز تنهایی می خواد ...
و از اینکار لذت میبرن...

منم داشتم عین اون کرگدن ها می شدم..


دوست داشتم تنهایی رو بیشتر تجربه کنم،...
همه رو از خودم طرد کنم ...
و تو عالم خودم ..
هر چیزی که دوست دارم رو کنار هم بچینم...
و تصور کنم...
شاید اینجوری راحت تر می تونستم...
به چیزی که میخوام برسم،...


تو رو گذاشتم کنار همه ی چیزهایی ...
که دوسشون داشتم ...
و رفتم دورُ و دورتر...

نگات کردم.........



انقدر زیبا بودی ..
که دیگه دلم نمی خواست بیام جلوتر...
و از نزدیک ببینمت ...

همون دور موندم ...


و هنوز که هنوزه...
دارم تنهایی مثل همون کرگدن ...
از اون فاصله ی زیاد ...
زیبایی هات رو می بینم...


و چقدر این تنهایی لذت بخشه...




ــــــــــــــــــــــ

مشاهده همه ی 4 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ
ـ محبوبم!

ـ


محبوبم!


مرا بخاطر گریزم از خاطراتمان، از گذشته ای پر شور..
از پاییزهایی که چنان بی محابا ما را بهم نزدیک می کردند، ببخش..

بی تو،
در پاییزی ترین روزهای سال، غمگین ترین آدمی هستم که

با جسارت تمام هنوز روی پاهای خودش ایستاده

و

هنوز آنقدر عشق را مقدس می داند که باورش نمی شود خداحافظ یعنی خداحافظ.............





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 6 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ

ـ ماندن. شیرین و فرهاد

ـ ماندن. شیرین و فرهاد

ـ

ماندن...

شیرین و فرهاد و لیلی
و ڪه و ڪه و ڪه نمی خواهد....


ماندن ،،یڪ من و یڪ توِ ساده می خواهد
یڪ غرورِ فراموش شده

ماندن یڪ دل
ساده می خواهد ...

ـــــــــــــــــــــــ

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 4 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ
ـ پرسیدی از آن

ـ



پرسیدی از آن عشق قدیمی خبری نیست؟!



سربسته بگویم که مرا برده ز خاطر!




ـــــــــــــــــ

مشاهده همه ی 17 نظر
ܓ سـارا ܓ
آروم و عادیآروم و عادی
ܓ سـارا ܓ

ـ برایم آفتابگردانی پست کن

ـ برایم آفتابگردانی پست کن

ـ


برایم آفتابگردانی پست کن...


در پاکتی مهر و موم...
تا روشنی در میان راه هدر نرود!

آدرس همان همیشگی ست...
و " من النور الی الظلمات..." را
تمام پستچی ها بلدند!


بیش از آنچه فکر کنی تاریکم...
و هر چه به پاهایم نگاه می کنم...
چیزی نمی بینم...
دست هایم را نمی بینم...
خودم را نمی بینم...


و چشم هام گذرگاهی مرزی ست..
تا محموله ی نور...
به مقصدش برسد...

برایم آفتابگردانی پست کن...
همراه با کمی بوته های یاس...
و اطلسی البته!


من تاریکم عزیزم...
گوشت و پوست و استخوانم...
با پاییز عجین شده است...
و نور و عطر و رنگ از آن توست!


به پستچی ها اعتماد کن...
و با گل هایی که گفتم...
کمی از زیبایی ات را...
درون پاکت بریز...




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشاهده همه ی 16 نظر