افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
Saqar
Saqar
3.jpg

بگذار ، از یک بغض و یک تکـــرار بنویسم
از اشک ... روی دسته ی گیتار بنویسم
دلتنگی ام امروز ، یک سالش شده بگذار
از روزها و ... حسرت دیـــدار بنویسم
بگذار حالا که نفس گرم است ، بنشینم
از آاااااااه های خسته و کشدار بنویسم
بی پرده بنویسم پریشانم ، دلم تنگ است
حتی اگر آن را همین یکبار ، ... بنویسم
کاغذ نباید تر شود ! ... خوب است دردم را
بر شانه های خســته ی دیــوار بنویسم

مشاهده همه ی 2 نظر
Bahareh
Bahareh
3.jpg

اگر خطا نکنم، عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است

مشاهده همه ی 5 نظر
Mohammad
Mohammad
6.jpg

اشتباه نکن
نه زیبایی تو
نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمی
مرا بوسیدی
من عاشقت شدم

مشاهده همه ی 1 نظر
مرجان
مهربونمهربون
مرجان
4.jpg

ﺑﺎﻧﻮ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ... ﻭﻗﺘﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ ... ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﯿﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ... ﺍﻣﺎ ... ﺣﺎﻻ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﺑﺘﺮﺱ ! ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺘﺮﺱ ﻭ ﺩﻭﺭﯼ ﮐﻦ . ﺑﺘﺮﺳــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺎﻥ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﺑﺘﺮﺳـــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﻧﻮﺍﺯﺷﮕﺮﺷﺎﻥ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻥ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .. ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺍﻭﻝِ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ "ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ " ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ... ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﮐﺒﺎﻟﺖ ﺗﻮﯼ ﺩﺍﺷﺒﺮﺩ ﻣﺎﺷﯿﻨﺸﺎﻥ، ﺗﻮﯼ ﮐﺸﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﻣﻄﺐ ﺷﺎﻥ،ﯾﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺷﺎﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .. ﺑﺘﺮﺳـــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﺎﯾﺖ ﺗﺮﻣﺰ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ - ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﺮﺳﻮﻧﻤﺘﻮﻥ ﺑﺘﺮﺳـــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﯼ ﺗﻮ ﺷﺮﻭﻉ، ﻭ ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻦ ﺩﮐﻤﻪ ﯼ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .. . ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ Alldays ﻭ always ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ . ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻣﻨﺎﺳﺒﺘﯽ ﯾﮏ ﺣﻮﻟﻪﯼ ﻧﻮ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﮐﻤﺪﺷﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﻧﺪ !!!! ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ : " " nicepic " ﭼﻪ ﻫﯿﮑﻞ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ..." ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐِﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ : « ﺟﺎﻥ ... ﺟﺎﻧﻢ ...» ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ : « ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﭼﯿﻪ ﺩﻭﺭ ﭼﺸﻤﺎﺵ ...» ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ :« ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺮﺧﻮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﺎﻧﻮ ! » |: ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﺖ « ﻋﻠﯽ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ » ﯼ ﻓﺮﻭﻍ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ «ﯾﻪ ﺷﺐ ﻣﻬﺘﺎﺏ » ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺭﺍ . ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺸﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﺍﺳﺖ،ﺧﯿﻠﯽ ﺟﻤﻊ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﺹ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﭘﺴﺘﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﺕ، ﺳﺮﺥ ﻣﯽﺷﻮﯼ . ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺬﺕ ... ﺑﺘﺮﺳــــ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻨﯽ ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﯽ . ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺯﻧـــﺪﮔﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﭼﯿﺰ ﺩﻝﻧﺸﯿﻨﯽ ﺑﺎﺷﺪ !!!!... ﺍﻣﺎ ﻧــﯿـﺴﺖ ...... ﻓﻘﻂ ﻟﻄﻔﺎ "ﺑــﺘـــــــــﺮﺱ ﺑـﺎﻧـــﻮ " خاهش ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ " ﺑـــﺘـــــﺮﺱ " ﻭ ﺩﻭﺭﯼ ﮐﻦ...

مشاهده همه ی 4 نظر
Sahar
Sahar
3.jpg

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی‌ها و مشکلات ما نیست !
اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم،
سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته‌ایم
و همهٔ چیزهای تلنبارِ مربوط و نامربوط را زیر و رو می‌کنی

مشاهده همه ی 5 نظر
Monireh
Monireh
1.jpg

نمیدانم چرا وقتهایی که تشویش با تمام قوا به من هجوم می آورد
تنها راه نجاتم را در هم آغوش شدن با یادش می یابم
یادش را که در آغوش میگیرم
یکجور عجیب، آﺭﺍﻡ ﻣﯽشود روح سرکشم
گوییا ﺁﺗﺶ جان گداخته ام را جز خنکای انفاس مردانه اش ، التیامی نیست
برهنه روبروی آینه می ایستم
عطشی ﻏﻤﻨﺎﮎ مرﺍ ﻣﯿﮑﺎﻭد
تن تبدارم نوازش دستانی را میخواهد که فرسنگها دور از من است
به یاد ﺩستانش، ﺑﻪ ﺗﻨﻢ دست ﻣﯽکشم
از سربالاییه سینه هایم درست مثل خودش ، آرام بالا میروم
ﻧﻮﮎ ﺳﯿﻨﻪﺍﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺰند
عطش، ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻻﯼ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ است
ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﯾﺶ میکشم
ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽطلبد انگار
ﺁﺗﺸﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺷﻌﻠﻪ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺳﻮﺯﺍﻧﺪ
ﺳﺮﻡ ﺭﺍ در رویا ﺑﻪ سینه ی مردانه اش - دیوار کنارم - میچسبانم
گرمای نفس هایش را که پشت گردنم میریزد حس میکنم
ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ میبندم
و دﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ دستان بزرگ و مردانه ای را میبینم
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﻧﺪﺍﻣﻢ ﻣﯽﻟﻐﺰد
لبانی ﺭﺍ میبینم
ﮐﻪ حریصانه ﻧﻮﮎ ﺳﯿﻨﻪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ میمکند
ﮔﻮﺷﻢ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯽشنود
نه صبر میشناسم
نه حیا و نجابت میدانم
دست رویاهایم مثل مار روی پوست مردانه اش میخزد
و از شیار بین دو ران به هم چسبیده اش
لابلای رانهایش میرود
مردانگی اش ﺭﺍ ﺩﺭ دست میگیرم
ملتهب ، سخت ،قطور و بگمانم اندکی لیز است
آرام مینوازمش ،از پایین تا به بالا
ﺑﺎ ﻫﺮ بار رفت و آمد دستم
شعله ای ﺩﺭ چشمهایش ﺯﺑﺎﻧﻪ ﻣﯽکشد
آهی از نهادش برمی خیزد
و از خود بی خود تر میشود
مردانگی اش ﺩﺭ ﻣﺸﺘﻢ ﻗﺪ ﻣﯽﮐﺸﺪ ﻭ ﺭﺷﺪ میکند
عطش و شهوت در کمرش تجمع میکند
با تند شدن ریتم نفس هایش
من هم سریع تر مینوازمش
ﺩﺳﺘﻢ رﻭﯼ مردانگی اش ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ میرود
و لب هایم گردنش را برای شلیک هدف گرفته است
آﻩ ﻣﯽکشد
عصیانگر میشود
ناگاه ، ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩش ﻣﻨﻘﺒﺾ میشود
و عطشش، ﺁﺏ ﺷﺪه ﻭ ﺍﺯ جانش ﺑﯿﺮﻭﻥ میجهد
و جسمش آرام میگیرد
حس میکنم
تشویش های جان من است
که ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ می چکد از سر آلتش
و رﻭح سرکشم آرام میگیرد
به خودم می آیم
دستم هنوز مشت است و سرم هنوز چسبیده به سینه ی دیوار
اما جان بیتابم آرام گرفته است
براستی که آرامش معشوق
برای عاشق ، بالاترینِ آرامش هاست
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ آرام میگویم : دوستت دارم ، قرار دل بیقرارم ...

مشاهده همه ی 3 نظر
Elnaz
Elnaz
Del.jpg

دلش را پس نخواهم داد
نگاهش را
بسیار از من میدزدید

مشاهده همه ی 11 نظر
Narsis
Narsis
2.jpg

محدودم کن
به دوست داشتنت
دلم میخواهد جز تو
چیزی به چشمِ دل نیاید.

مشاهده همه ی 1 نظر
مینا یزدانی
مینا یزدانی
2.jpg

اردیبهشت را می شود ،
آرام آرام عاشقی کرد...
اردیبهشت را می شود
آرام آرام مُرد..!
به من باشد میگویم هیچ عشقی نباید توی اردیبهشت تمام شود ، هیچ دلی نباید توی اردیبهشت بگیرد ، تنگ شود...
اصلا" اردیبهشت را باید دوباره از نو عاشق شد..!
بهار باید اول جاده ی دل بستن ها باشد ، اول عاشقی کردن ها...
آن زمان که دلت و احساست بنفش ملایم است و دنیا مثل رنگین کمان چند رنگ عشوه میاید و چشمک میزند، اردیبهشت را باید روی دور آهسته زندگی گذاشت و زندگی کرد...
اردیبهشت را باید از پشت تمام شال های نخی رنگی به تماشا نشست
ملایم آرام یواش
دقیقا "یواش"

مشاهده همه ی 2 نظر
آوا
آروم و عادیآروم و عادی
آوا
3.jpg

نگاهم که می کنی زیبا می شوم
مثل علف زیر شبنم
و نیزارهای بلند
چهره ی حیرت زده ی مرا نخواهند شناخت
آنگاه که از رودخانه می گذرم.
از دهان غمگینم شرم دارم
از صدای شکسته و زانوان سر سختم.
از وقتی که آمیی و نگاهم کردی
خود را در مانده و عریان احساس می کنم.
سنگ سر راه نیست
آن کس که محروم تر از روشنای سپیده دمش یافتی
این زن رو به سوی روشنایی دارد
و تو برای شنیدن آوازش
سرت را بالا گرفتی.
سکوت می کنم
تا آن ها که از دشت عبور می کنند
از درخشش پیشانی زبرم
و لرزش دست هایم
خوشبختی ام را در نیابند.
شب است
شبنم از روی علف می غلتد
به من نگاه کن
با من به مهربانی سخن بگو
فردا
هنگام عبور از رودخانه
آن کس را که دیده بودی
با بوسه ی تو زیبا خواهد شد.

مشاهده همه ی 3 نظر