لحظه  بروز رسانی 
Selma
Selma

نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی

نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم

نمی‌گریم برای عمر از کف رفته‌ام، اما
به حال آرزوهای محال خویش می‌گریم

فاضل نظری

سـتــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Selma
Selma

عمريست که ما زنده ولى زنده به گوريم از بدو

عمريست که ما زنده ولى زنده به گوريم
از بدو تولد همه از اهل قبوريم

انگار که دنيا ز ازل خانه ى ما نيست
يک کوچه ى تنگ است که در حال عبوريم

يک عده که راضى به رضاى خودمانيم
يک عده دگر ديو صفت درپى حوريم

يک جمع به دنبال رسيدن به حقيقت
نزديک به آنيم وخود آنيم و چه دوريم

يک جمع دگر دربه در نور هدايت
غافل شده ازخويش که ذاتا همه نوريم

ديريست که از منتظرانيم و صدافسوس
غايب خودمانيم و به دنبال ظهوريم

حاضرنه حضوراست وحصول است,شعور است
با چشم نبين,دل بگشا ما همه کوريم

آزاد ترين مردم دربند جهانيم !
از دور عقابيم و به زنجير چوموريم

زندانيه باور شده ايم ازسر ايمان
بيچاره ترين نوع ز انسان غيوريم

شب بود وقرار آنکه به صبحش برسانيم
شب رفت,ولى ماهمه در خواب سموريم

من در عجبم زين همه اعجازکه هرگز
ايوب نديديم و چو ايوب صبوریم...

سـتــارگـــان
مشاهده همه ی 2 نظر
Selma
Selma

دل نبستم بہ جهانی کہ همہ وسوسہ است

دل نبستم بہ جهانی کہ همہ وسوسہ است

دل نبستم بہ جهانی کہ همہ وسوسہ است...

از همہ ارث جهان یک تو برایم‌ کافیست...

مسیح_مسیحا

مشاهده همه ی 5 نظر
Selma
Selma

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش ما

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش ما

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش
ما را چه گنه بود ؟ خطا کرد کمندش
با آن همه دلداده دلش بسته ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش
«سیمین بهبهانی»

سـتــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Selma
Selma

حاکمی هر شب در تخت خود به آینده دخترش می اندیشید

حاکمی هر شب در تخت خود به آینده دخترش می اندیشید ...که دخترش را به چه کسی بدهد مناسب او باشد ..
در یکی از شبها وزیرش را صدا زد و از او خواست که شبانه به مسجد برود تا جوانی را مناسب دخترش پیدا کند که مناجات و نماز شب را بر خواب ترجیح دهد ...

از قضا آن شب دزدی قصد دزدی در آن مسجد را کرده بود تا هرچه گیرش بیاید از آن مسجد بدزدد...پس قبل از وزیر و سربازانش به آنجا رسید ...در را بسته یافت و از دیوار مسجد بالا رفت و داخل مسجد شد ..

هنگامی که به دنبال اشیاء بدرد بخورش می گشت وزیر و سربازانش داخل شدند و دزد صدای در راشنید که باز شد بنابراین راهی برای خود نیافت الا اینکه خود را به نماز خواندن مشغول کرد ..

سربازان داخل شدند و اورا در حال نماز دیدند ،
وزیر گفت : سبحان الله ! چه شوقی دارد این جوان برای نماز....
و دزد از شدت ترس هرنماز را که تمام می کرد نماز دیگری را شروع می کرد ..

تا اینکه وزیر دستور داد که سربازان مراقب باشند از نماز که تمام شد نگذارند نماز دیگری را شروع کند و او را بیاورند ،
و اینگونه شد که وزیر جوان را نزد حاکم برد .

و حاکم که تعریف دعا ها ونمازها ی جوان را از وزیر شنید ، به او گفت : تو همان کسی هستی که مدتهاست دنبالش بودم و می خواستم دامادم باشد ، اکنون دخترم را به ازدواج تو در می آورم و تو امیر این مملکت خواهی بود ...

جوان که این را شنید بهت زده شد و آنچه دیده و شنیده بود را باور نمی کرد، سرش را از خجالت پایین آورد و با خود گفت: خدایا مرا امیر گرداندی و دختر حاکم را به ازدواجم در آوردی، فقط با نماز شبی که ازترس آن را خواندم ! اگر این نماز از سر صداقت و خوف تو بود چه به من می دادی و هدیه ات چه بود اگر از ایمان و اخلاص می خواندم !

مشاهده همه ی 2 نظر
Selma
Selma

چوپانی ماری را ازمیان بوته های آتش گرفته نجات

چوپانی ماری را ازمیان بوته های
آتش گرفته نجات داد
ودرخورجین گذاشته وبه راه افتاد.
چندقدمی که گذشت مار از
خورجین بیرون آمدوگفت:
به گردنت بزنم یابه لبت؟
چوپان گفت:آیاسزای خوبی این است؟
مار گفت:سزای خوبی بدی است...!!!
وقرارشدتاازکسی سوال کنند،
به روباهی رسیدندوازاوپرسیدندچاره ی کار را.
روباه گفت:من تاصورت واقعه
رانبینم نمی توانم حکم کنم.
برگشته ومار را درون بوته های آتش
انداختند، ماربه استمداد برآمد و روباه گفت:
بمان تارسم خوبی ازجهان بر افکنده نشود.
نه باید مثل چوپان خوب خوب بود.
نه مثل مار بد بود
بایدمثل روباه بود و دانست
چه کسی ارزش خوبی کردن دارد!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید