لحظه  بروز رسانی 
رضوان
رضوان

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا جان

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا جان

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رضوان
رضوان

می‌آیم به تو مثل رنگ به چهره ات مثل

می‌آیم به تو مثل رنگ به چهره ات مثل

می‌آیم به تو
مثل رنگ به چهره ات
مثل لباس به تنت
مثل عینک به صورتت
می‌آیم به تو
به داشتنت
از همان آمدن ها
که رفتن ندارد..

مشاهده همه ی 3 نظر
رضوان
رضوان

دیدمش گفتم منم! نشناخت او

دیدمش گفتم منم! نشناخت او

دیدمش
گفتم منم!
نشناخت او...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رضوان
رضوان

بر سرت یک شاخه گل خواهم زد از جنس وفا

بر سرت یک شاخه گل خواهم زد از جنس وفا

بر سرت یک شاخه گل خواهم زد از جنس وفا
سرنوشتی سبز میخواهم برایت از خدا

آفتاب از بام اشراق تو می آید برون
شرم از روی تو دارد ماه و خورشید سما

چشم آهوی تو در دل باز غوغا می کند
وه ، چه زیبا و دل آرایی و ناز و دلربا !

موجی از دریای چشمان سیاهت پا گرفت
کشتی دل را بهم زد پیش چشم نا خدا

بر سر کوی تو محراب عبادت ساختم
تا کنم هر لحظه بر آن سرو قامت اقتدا

تا تو لب تر میکنی یا پلک پایین آوری
جان فدایت میکنم ، جانانه از سر تا به پا

چشم زیبای تو حیران میکند هر دیده را
روی خود چون غنچه پنهان کن ، سپس بیرون بیا

مشاهده همه ی 3 نظر
رضوان
رضوان

هرکه با چشم تو درگیــــــــــــر شود می داند ماه با

هرکه با چشم تو درگیــــــــــــر شود می داند ماه با

هرکه با چشم تو درگیــــــــــــر شود می داند
ماه با چشم توعمـــــری است که جریان دارد

مشاهده همه ی 4 نظر
رضوان
رضوان

هرگز نشود قلبی بی درد و رها باشد گر

هرگز نشود قلبی بی درد و رها باشد گر

هرگز نشود قلبی بی درد و رها باشد
گر بود چنین قلبی از عقل جدا باشد
آنرا که بوّد ,,روحی, غافل نشود از غم
گر روح ندارد او... نامش نبّود ,,آدم,,!!!
گر کودک و گر پیر یست گر مرد ...و یا یک زن
هر دل به مرام خود دارد غم این برزن
اورا که به غهمایش پیوسته فرو رفته
هر دم به خدای خود رنج وغم دل گفته
آری ... شب بیداری از یک دل غمدار است
از غصه بسی دلها غمدیده و بیدار است
اینگونه دلی هر شب دستی بدعا دارد
نجوای دلش هر شب ره سوی خدا دارد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رضوان
رضوان

من کوله بار دردم کی قد من بد آورد دوباره

من کوله بار دردم کی قد من بد آورد دوباره

من کوله بار دردم کی قد من بد آورد
دوباره خنجر از پشت دوباره دل کم آورد
من بی ستارگیم و به آسمون نمی گم
احساس من غریبه ست
کی میدونه چی میگم؟!
اصلا زمونه می خواد کسی نمونه باهام…
اونقدر قدم میزنم که درد می گیره پاهام
من خونه ی غرورم کسی نمیشه هالی
خراب شه سقف خونه
روی سر اهالی
اصلا زمونه می خواد کسی نمونه باهام
اونقدر قدم میزنم که درد می گیره پاهام
من خونه ی غرورم کسی نمیشه هالی
خراب شه سقف خونه
روی سر اهالی

مشاهده همه ی 1 نظر
رضوان
رضوان

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من
من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من
من دل و رسوا میکنم فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی فقط به خاطر من
رشته رو محکم می کنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم میکنی فقط به خاطر من
من خودم رو گم میکنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش میکنی فقط به خاطر من
شب رو فراموش میکنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم میزنی فقط به خاطر من
دنیا رو بر هم میزنم فقط به خاطر تو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رضوان
رضوان

حافظ کنار عکس تو من باز نیت می کنم انگار

حافظ کنار عکس تو من باز نیت می کنم انگار

حافظ کنار عکس تو من باز نیت می کنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت می کنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمیدانم چرا
دارم به این بدقولیت دیریست عادت می کنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر ویران می کنم من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هرجای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هرچند اندک باشد آن را با تو قسمت می کنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت می کنم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رضوان
رضوان

داشتن هر کسی اندازه ای دارد به طول یک عمر

داشتن هر کسی اندازه ای دارد به طول یک عمر

داشتن هر کسی اندازه ای دارد
به طول یک عمر
بقدر یک اغوش
یا
به حد یک نگاه
من تو را دارم
به وسعت یک ارزو

مشاهده همه ی 2 نظر