لحظه  بروز رسانی 
sina
آروم و عادیآروم و عادی
sina

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز، نامه

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز، نامه

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،

نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و

آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.

خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست

از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...

به همین سادگی،

به خدا به همین سادگی؛

اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید

از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،

لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی

ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز

درمانده در شناختنش شویم...

نادر ابراهیمی

مشاهده همه ی 7 نظر
تینـــــــا...※
تینـــــــا...※

نامه ای از خدا. ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ


نامه ای از خدا...

ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻡ!
ﺑﺮﻭﻳﺪ، ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻡ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻴﺪ ،

ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﮑﻨﻴﺪ .
ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ میخواهید ﺳﺮ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﮐﻼﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ ، ﭼﺮﺍ ﭘﺎی ﻣﻦ ﺭﺍ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪ؟
ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﻳﻢ ﭼﺮﺍ موسی ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺷﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﻄﻴﻞ ﮐﻨﺪ ، عیسی ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻳﮏﺷﻨﺒﻪ ﻭ به مسلمانها ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ؟

ﭼﺮﺍ ﮐﺎﺭی ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻋﻴﺴﻮی ﺷﺮﺍﺑﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ یعنی خانه خدا راحت ﺑﻨﻮﺷﺪ! ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎی ﺷﺮﺍﺏ، ﺷﻼﻕ ﺑﺨﻮﺭﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﯾﮑﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﻮﺷﺪ؟
ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺧﺪﺍئی که شما میگوئید ﺑﻮﺩﻡ، ﭼﺮﺍ باید بگذارم به اسم من ﮐﻠﻴﺪ ﺑﻬﺸﺖ بفرﻭﺷﻨﺪ ؟!
ﻳﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ کنند؟
ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺟﻬﻨﻤﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ!
ﺧﺪﺍیی ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁنﭼﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ، ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭﻋﺪﻩ ﻣﯽﺩﻫﺪ..!!

ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ!
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ايد!!!
اگر به دنبال من میگردید مرا در عشق، مهربانی، بخشش ،آگاهی، گذشت، راستگوئی و انسانیت پیدا کنید
البته اگر .... به دنبال من میگردید !

‌ای

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina
آروم و عادیآروم و عادی
sina

هرجا سوی چشم کار کند زرد و نارنجی در هوا و

هرجا سوی چشم کار کند زرد و نارنجی در هوا و

هرجا سوی چشم کار کند زرد و نارنجی در هوا و زمین خیره ات میکند
چه خودنمایی باشکوهی دارد خزان که هرچه بهار و تابستان بافتند پاییز بی مهابا میشکافد و رنگ میپاشد و
دل می کَند و خیلی زود همه
از شروع فصلی جدید دم میزنند...
حتی گلدون توی اتاق هم بدون دیدن هم نوعی میفهمد وقت زرد شدن رسیده
آنوقت تو انتظار داری که دل قرار کند
در این پاییزی که همه حرفش را میزنند
دل هم میخواهد دلتنگی اش را
به زمین بگوید...
پاییز عجب فصل عجیبی...
یکی از عشق رفته اش میگوید
و یکی از قدم زدن با معشوقش
یکی با اصرار گدایی میکند
و یکی با غرور رفته و به پشت سرش هم نیم نگاهی نمیکند
تکلیف این هوا با خودش هم
مشخص نیست
یک آن خیس میشوی از بارون چشم هات یک آن میدوی روی برگ های نم زده و هوایت نه گرم میشود نه سرد نه خیلی دل تنگ نه خیلی آرام این هوا با خودش رویایی می آفریند که
همه را شاعر میکند...
یادت نرود دل آرام کنی، بخوانی و بخواهی زیر باران صلابت را...



{-35-}{-35-}

مشاهده همه ی 2 نظر
sina
آروم و عادیآروم و عادی
sina

لبخند را تو بیاور شعر تازه را من

لبخند را تو بیاور شعر تازه را من

لبخند را تو بیاور

شعر تازه را من دم میکنم

در فنجان حس زندگی می ریزم

می نشینیم گپ میزنیم

هنوز هم کلی حرف نگفته داریم

از خدا ... از زندگی ... از خنده گل ... از بوی صحرا

گلایه ها و تلخیها را هم می دهیم دست نسیم تا با خودش ببرد

زندگی پر است از شادی های کوچک که ما ساده از کنارش می گذریم


شاد باشید...

مشاهده همه ی 4 نظر
sina
آروم و عادیآروم و عادی
sina
پست شماره 317630873 از sina

...

مشاهده همه ی 7 نظر
sina
آروم و عادیآروم و عادی
sina

آری، پاییز نزدیک است، اما پاییز که همیشه

آری، پاییز نزدیک است، اما پاییز که همیشه

آری، پاییز نزدیک است،

اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست،

پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید،

پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است،

گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده،

گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.

پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست،

گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز،

گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد

و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.

ساده بگویمت،

دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...

روزبه معین

نظرات برای این پست غیر فعال است
تینـــــــا...※
تینـــــــا...※

✍️ حواسمان به چروک هایِ دور چشم مادرانمان

✍️ حواسمان
به چروک هایِ دور چشم
مادرانمان و لرزش دست های پدرانمان باشد
حواسمان به ترشدن های
گاه و بیگـاهِ چشم هایِ
کم سو و دلتنگیِ شان باشد
حواسمان باشد آن ها
خیلی زود پیــر می شوند
و خیلی زودتر از آنـچه
فکـرش را می کنیـم
از کنارمان می رونـد....
حواسمان باشد به دلگیـریِ
غروب هایِ تنهاییِ شان...
حواسمـان باشد که آن ها
تمامِ عمـر حواسشان به مـا،
به آرام قد کشیدنمان،
نیاز ها وناز هایمان بوده است....
آن ها یک روز آنقدر
پیـر میشوند که
حتی اسم هایمان را هم
فراموش می کنند....
حواسمان به گرانترین
و بی همتا ترین عشق هایِ زندگیمان به "بابا" به "مامان" ها خیلی باشـد
خیلی لطفـا....

مشاهده همه ی 4 نظر