لحظه  بروز رسانی 
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

غمی بزرگ تر از این برای این من مست که

غمی بزرگ تر از این برای این من مست که

غمی بزرگ تر از این برای این من مست
که ماله من نباشی درحالی که دلت هست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

دست هام مثل لبوهایی که کنار خیابون میفروختند سرخ شده بود

دست هام مثل لبوهایی که کنار خیابون میفروختند سرخ شده بود ولی سرمایی حس نمیکردم. اشکهام روی صورتم سرازیرمیشد تمام صورتم خیس میشد گرمای اشکها رو توهوای سرد رو صورتم حس میکردم. دونه های اشک از گوشه های چشمم داغ داغ بیرون میریختن و روگونه هام پخش میشدند. از کنارهرکسی رد میشدم نگاه تاسفباری بهم میکرد. پسرای جوون که احتمالا اونام دانشجو بودند ازکنارم که رد میشدند یه چیزی میگفتند. خدا لعنتش کنه.. انشا.. غم آخرت باشه.. ولش کن ارزشش نداره.. یکی ام نیس برای ما گریه کنه..دلت برای مامانت تنگ شده.. نمیخواستم راه تموم بشه حس میکردم جایی که متوقف بشم میمیرم. فاصله ی دورمیدان تا اقبال با قدمهای سریع و بعد با قدمهای اهسته میرفتم و میامدم. نمیدونم چندباراین مسیر رفته و برگشته بودم. ساعت نزدیکی های چهار شده بود ومن پاهام دیگه رمقی نداشتند. پرنده کوچک بیچاره ی من که کنار کلر تو سقف خوابگاه بیجان افتاده بود اگه میتونست دوستداشتن رو حس بکنه چه دردی باید تحمل میکرد. استاد گفته بود اونروز تا ساعت هشت دانشگاه هست ومیتونیم کاری داشتیم دفترش بریم. مقاله ام هنوز تویه کیفم بود. دیگه رمقی نمانده بود به سمت دانشگاه راه افتادم. هنوز نمیخاستم راه تموم بشه. باید باهم تموم میشدیم. برف شروع به باریدن کرده بود. چند ساعتی بود که میبارید همه لباسهام خیس شده بودند. ساعت شش به دانشگاه رسیدم. بدنم خیس اب بود. روبه غروب تو اون هوای سرد کمترکسی میشد تو یه دانشگاه یا تو راهروی دانشکده پیدا کرد. وارد سالن کلاسها شدم لباسهام بقدری خیس شده بود که ازشون اب میچکید و ازجایی که رد میشدم اثر اب باقی میموند. به پله های وسط سالن که رسیدم متوجه شدم اشکی تو چشمام نیست. راهی طبقه سوم و اتاق استاد شدم . باید مقاله رو تحویل میدادم. استاد جلویه دفتر اتاقش منتظر بود هیچ کس نبود. حتی خبری از حراست دانشگاه که همیشه از گوشه کنارسرمیرسیدند. لای در اتاق استاد سجادی باز بود. نمیدونم چرا خودش بیرون وایستاده بود. به سمت ش رفتم ساکت بود مقاله رو از تویه کوله پوشتی درآوردم به سمتش گرفتم بدون اینکه سرم بلند کنم. گرفت. رفت داخل دفترش و در را بست. پشت در سرمای که از بیرون رو بدنم جا مونده بود منو به خودم اورد باید خودم به خوابگاه میرسوندم. سرما کار خودش کرده بود سعی میکردم نفسم تا جای ممکن تو سینه حبس کنم تا جلوی لرز بدنم بگیرم مثل پرندهایی که پراشان پوژ میکنن تصویرشون جلوی چشمم بد و سعی میکردم به ممکن ترین شکل خودمو شبیه شون کنم به خوابگاه رسیدم تاریک شده بود به محض ورود از در ورودی بلوک گرمای داخل به صورتم خورد خسته بودم و نگاهم به پایین بود تا با کسی چشم تو چشم نشم پاگرد هر طبقه چشمهام به سمت آینه روی دیوار می رفت تصویری که از روبه روی آینه رد می شد چیزی شبیه به طبیعت بود و خاصیت انسانیش از دست رفته بود اتاق ما طبقه آخر بود..رفتم بالای تخت پتوی ابی رنگمو کشیدم روم بدنم از سرما کرخت شده بود گرمای مطبوعی داشت اشکهام که درونم یخ زده بودند دوباره آب شدند و سرازیر شدند و من که به هر فکری برای نجات دست میبردم زیر سیل اشکهام می رفت نتونستم راهی پیدا کنم و غرق شدم ولی خواب به موقع روان ویران شده ام رو ربوده بود
زمستان ۸۵ سنندج

مشاهده همه ی 4 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra
❤

مشاهده همه ی 15 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

میله تا میله قفس دلتنگی ست رفت و برگشت نفس

میله تا میله قفس دلتنگی ست رفت و برگشت نفس

میله تا میله قفس دلتنگی ست
رفت و برگشت نفس دلتنگی ست

مشاهده همه ی 19 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra
پست شماره 319655812 از Zahra

...

مشاهده همه ی 14 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra
پست شماره 319621733 از Zahra

...

مشاهده همه ی 15 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

چرا در این بازی همیشه سر نخواستن من دعواست

چرا در این بازی همیشه سر نخواستن من دعواست

مشاهده همه ی 49 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

شب بود و تاریکی همه جارو گرفته بود هوا خنکای مطبوع

شب بود و تاریکی همه جارو گرفته بود هوا خنکای مطبوع اردیبهشت رو داشت بالارو نگاه کردم چراغ روشن بود باد ملایمی میومد و پردهارو که از پنجره ها بیرون زده بودند تکون میداد..به زحمت خودم رسوندم پشت پنجره پشت پنجره ایستاده بودی داشتی با خودت حرف میزدی حرفایی رو با خودت تکرار میکردی نگاهت به بیرون و دور دست ها بود خونت بالای یه پرتگاه بود تو داخل بودی و جات امن بود من بیرون پشت پنحره به زحمت خودم رسونده بودم بالای پرتگاه درست پشت پنجره خونه تو..گفتی من هر شب با تو حرف زدم پس تو هم هر شب بیا من فراموش نکن هر شب بیا هر شب برام حرف بزن ..دستامو مشت کرده بودم و به پنجره ها می کوبیدم داد میزدم من اینجام درست پشت پنجره درست روبه روی تو ولی تو منو نمیدیدی اشک صورتمو خیس کرده بود ولی فایده ای نداشت تو رفتی به زحمت خودم رسوندم داخل تو رفته بودی ولی هنوز خونه احساس ارامش ژرفی داشت پنجرها هنوز باز بودند و پرده ها تو باد تکون میخوردند پرده ها رو کشیدم داخل و پنجره ها رو بستم فکر کردم نشونه خوبی باشه که وقتی برگشتی بدونی من اونجا بودم ولی...
تو برنگشتی تو هیچ وقت برنگشتی نشان به نشانی گل هایی که الان سه سال سر مزارت پر پر میشن و تو هنوز برنگشتی

مشاهده همه ی 44 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

خوشابه حال گیاهان که عاشق نورند و

خوشابه حال گیاهان که عاشق نورند و

خوشابه حال گیاهان
که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

مشاهده همه ی 30 نظر
Zahra
مو قشنگمو قشنگ
Zahra

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

مشاهده همه ی 17 نظر