سݪـام دوستـان عـزیـزم بہ ڪݪبـہ ڪوچڪ من خوش اومدید
┈❁❀❁┈•✦❀❀✦•┈❁❀❁┈
بهـ گمانم ذهنیتے ڪهـ آدمها از خود براے هم بهـ یادگار مے گذارند،
از همهـ چیز بیشتر اهمیت دارد
وگرنهـ همهـ آمده اند ڪهـ یڪ روز بروند ...
┈❁❀❁┈•✦❀❀✦•┈❁❀❁┈
❤تآسیس گروه:1398/01/31❤
بروز رسانی 
ʍąɾվąʍ
قاطیقاطی
ʍąɾվąʍ

«دوست»که باشی فرقی نمیکند منطقه زندگی من کجآست

«دوست»که باشی فرقی نمیکند منطقه زندگی من کجآست

«دوست»که باشی فرقی نمیکند
منطقه زندگی من کجآست
و تو کجایي!
سطح تحصیلآت من چقدره و
تو چه مدرکی داری!
دور باشی یا نزدیک،رفاقت فاصله
ها را پرمیکند..
گاهی با حَرف گاهی باسکوت
«دوست» که باشی؛فرقی نمیکند..
ازکدام فصلیم یا کدام نسل،
رفیق بودنمان به تمامی
نداشته هایمان می اَرزد!{-w71-}

مشاهده همه ی 8 نظر
Rad007
آروم و عادیآروم و عادی
Rad007

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ 📖ماجرای آموزنده شاگرد بزاز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

📖ماجرای آموزنده شاگرد بزاز

⭕️جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده [است]. او نمی دانست این زن زیبا و مُتشخّص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت وآمد می کند، عاشق و دلباخته اوست و در قلبش توفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست.

⭕️یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا کردند. آن گاه به بهانه اینکه قادر به حمل اینها نیستم [و]به علاوه پول همراه ندارم، گفت: پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد.

⭕️مقدمات کار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود. خانه از اغیار خالی بود [و] جز چند کنیز اهل سرّ، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین که عنفوان جوانی را طی می کرد و از زیبایی بی بهره نبود، پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه رفت، در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اتاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هرچه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم درحالی که خود را بسیار آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اتاق گذاشت.

⭕️ابن سیرین فهمید که دامی برایش گسترده شده است. فکر کرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس، خانم را منصرف کند. دید خشت بر دریا زدن و بی حاصل است. خانم عشق سوزان خود را برای او شرح داد [و] به او گفت: من خریدار اجناس شما نبودم، خریدار تو بودم!

⭕️ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت، در دل زن اثر نکرد. التماس و خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت: چاره ای نیست، باید کام مرا برآوری و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می کند، او را تهدید کرد، گفت: اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کام یاب نسازی، الان فریاد می کشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آن گاه معلوم است که چه بر سر تو خواهد آمد.

⭕️موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی، ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد که پاک دامنی خود را حفظ کن. از طرف دیگر، سر باز زدن از تمنای آن زن، به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد

⭕️چاره ای جز اظهار تسلیم ندید، ولی فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه باقی است؛ کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم. به بهانه قضای حاجت، از اتاق بیرون رفت، با وضع و لباس آلوده برگشت و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فوراً او را از منزل خارج کرد».

نتیجه:آخرت خود را بخاطر یه هوس زود گذر تباه نکنیم❌

🖋 مرتضی مطهری، داستان راستان، قم، انتشارات صدرا، 1374، چ 22، چ 1، ص 259

مشاهده همه ی 2 نظر
ʍąɾվąʍ
قاطیقاطی
ʍąɾվąʍ

ازم خوشت نمیاد؟ عالیه من هر روز برای تحت تأثیر قرار

ازم خوشت نمیاد؟ عالیه من هر روز برای تحت تأثیر قرار دادنت بیدار نمیشم !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ʍąɾվąʍ
قاطیقاطی
ʍąɾվąʍ

اونجا که نزار قبانی میگه اگر برای تو خیری داشت میماند.اگر

اونجا که نزار قبانی میگه اگر برای تو خیری داشت میماند.اگر دوستدارت بود حرف میزد و اگر مشتاقِ دیدنت بود می آمد.دقیقا همینجاش یه جوابِ بزرگ برای نصفِ سوالامونه ب خودمون بیاییم.....

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید