بعضی وقتها لازم است با خدا حرف بزنیم . چهره به چهره ، نفس به نفس
بعضی وقتها لازم است به خدا پیام بدهیم . شعر ، قصه ، داستان ، متن ادبی
بعضی وقتها لازم است به خدا کارت پستال بفرستیم . عکسی ، تبریکی
بهضی وقتها لازم است به یاد خدا باشیم . دعا کنیم ، آرزو کنیم
بعضی وقتها لازم است سکوت کنیم . اشک بریزیم ، زمزمه ای کنیم
بعضی وقتها لازم است همه ی آنچه به ما لازم است را بشماریم . دوست ، خدا
بروز رسانی 
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

انرژی 25 چشمک می زند عشق به

انرژی 25

چشمک می زند عشق
به تو ، به من
مدار چرخش عوض می شود .

چشم می بیند
دل می پسندد
سر به باد می رود .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
زلیخا
آروم و عادیآروم و عادی
زلیخا

فاضل نظری در راه رسیدن به تو گیرم

فاضل نظری

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی‌ست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته‌ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
زلیخا
آروم و عادیآروم و عادی
زلیخا

فاضل نظری هــــــم دعـــا کـن گره از کار

فاضل نظری

هــــــم دعـــا کـن گره از کار تو بگشايد عشق
هــــــم دعـــا کــــن گره تـازه نيــــفزايـد عشق

قـايقـــي در طلـــب مـــوج بــــه دريـــا پيوست
بايـــد از مــــرگ نترســـــيد ،اگـــــر بايد عشق

عــــاقــبـت راز دلــــم را بــــه لبــــانـــش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ،شايد عشق

شـمع افــــروخــت و پــروانـــــه در آتش گل کرد
مــــي توان ســـوخت اگــر امـر بفرمايد عشق

پيلــــه ي عشق مـــن ابــــريشم تنهايي شد
شـمع حـق داشت، به پروانه نمي آيد عشق

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
آروم و عادیآروم و عادی
Maryam

قطعه ای از کتاب (ﻧﯿﻞ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ) ﻭ

قطعه ای از کتاب (ﻧﯿﻞ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ) ﻭ

قطعه ای از کتاب

(ﻧﯿﻞ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ) ﻭ (ﺑﺎﺯ ﺁﻟﺪﺭﯾﻦ) چند هفته ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺍﮐﺘﺸﺎﻓﯽ ﺁﭘﻮﻟﻮ11 ﺑﻪ کره ماه ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺩﻭﺭﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﻏﺮﺏ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﻪ محیطی ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻩ داشت به تمرین می‌‌پرداختند ، ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﮑﻮﻧﺖﮔﺎﻩ ﭼﻨﺪﯾﻦ قبیلۀ ﺳﺮﺧﭙﻮﺳﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ.ﺩﺍﺳﺘﺎن جالبی ﺩﺭﺑﺎﺭۀ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻀﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ : ﻓﻀﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺑﺎ ﺳﺮﺥﭘﻮﺳﺘﯽ ﭘﯿﺮ ﺭﻭﺑﻪﺭﻭ ﺷﺪﻧﺪ که ﺍﺯ آنها ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁنجا ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻋﻀﻮ ﻫﯿﺎﺕ ﺍﮐﺘﺸﺎﻓﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﻋﺎﺯﻡ ﻣﺎﻩ ﺧﻮﺍهند ﺷﺪ . ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ سرخپوست ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻓﻀﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻟﻄﻔﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮑﻨﻨﺪ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ؟ پیرمرد ﮔﻔﺖ : قبیلۀ ﻣﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪ است ﮐﻪ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺁﯾﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﭘﯿﺎﻡ ﻣﻬﻤﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﻪ آنها ﺑﺮﺳﺎﻧﯿﺪ ؟ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﻪ ﭘﯿﺎﻣﯽ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ قبیلۀ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻓﻀﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺷﻮﻧﺪ . بعد ﻓﻀﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﻣﻌﻨﯽﺍﺵ ﭼﯿﺴﺖ ؟ ﺳﺮﺧﭙﻮﺳﺖ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ این ﺭﺍﺯﯼﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﻣﺎ ﻭ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﺳﺎﮐﻦ ﻣﺎﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﻀﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﻗﺮﺍﺭﮔﺎه ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻨﺪ ﻓﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺁﻥ ﭘﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﮐﻨﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺘﺮﺟﻢ شلیک ﺧﻨﺪه ﺭﺍ ﺳﺮ ﺩﺍﺩ و در حالی که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد گفت ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪ این ﺍﺳﺖ :

مشاهده همه ی 3 نظر
زلیخا
آروم و عادیآروم و عادی
زلیخا

کوچه 16 در کوچه های شهر


کوچه 16

در کوچه های شهر
نشد گم عصای ما
زیرا برای هر کسِ پاپیچ خورده ای
همسایه ها - بپا - همه دستی عصا شدند...
اما
خدا کجای خیابان به گِل نشست ؟
وقتیکه عشق
پای تجدد گسسته شد
همسایه ای نماند که دستش عصا شود
پاها چو آب خوردن، چه آسان شکسته شد !
تاریخ !
در عزای عصا : یک دقیقه هیس !!!!!

مازیار

مشاهده همه ی 3 نظر
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

انرژی 24 و اینکه وقتی آفتابگردان

انرژی 24

و اینکه
وقتی آفتابگردان قنوت می شود
آسمان ، دامنش را می بوسد
و اینکه
وقتی آدم عاشق می شود
حوا ، زمین به پرواز در می آید .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه 12 یکی بود یکی نبود

قصه 12

یکی بود یکی نبود
آنکه بود داشت سیگار می کشید
داشت به این فکر می کرد چه کار کند
کفشش را پوشیده بود
ولی ساکش هنوز زمین بود
پکی به سیگار زد
آهی کشید
سیگار را زیر پایش له کرد
ساکش را برداشت و رفت ... و
و شد آنکه نبود .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه 11 یکی بود یکی نبود

قصه 11

یکی بود یکی نبود
یکی بود که می خواست قله قاف را فتح کند
ولی سیمرغی نبود
با خودش گفت : " یکیش من ، موند بیست و نه تا مرغ دیگه "
فکر کرد
رفت جلوی آینه به خودش گفت : " اینم دومی ، موند بیست و هشت تا مرغ "
اطراف را نگاهی کرد دید که کسی نیست یک چشمش را چپ کرد و گفت : " با منه دوم می مونه بیست و هفت تا با منه دوم آینه هم باید بیست و شش تا بمونه "
خندید دست برد قاب عکس خودش را برداشت و آورد مقابل آینه گذاشت به عکس خودش نگاه کرد و خندید و گفت : " تو که هستی می مونه بیست و پنج تا "
قاب عکس را مقابل آینه گذاشت و گفت : " موند بیست و چهار تا ، یه دونه مرغ پخته هم توی قابلمه هست "
با انگشت هایش شمرد : " موند بیست و سه تا " موذیانه می خندد
امروز بیست و دوم ماه است او باید بیست و یکم می رفت یه روز تاخیر داشت ولی هنوز مرغ ها تکمیل نشده است همه چیز باید بیست باشد تا بتواند پرواز کند .
عمیق به فکر فرو رفت روی مبل تکنفری نشست چیزی به ذهنش رسید گفت : " آخ جون پیداش کردم چهار تا مرغ هم توی فریزر هستش اونوقت می مونه نوزده تا خیلی عالیه "
در هیجده سالگی پرواز به قله قاف جرات زیادی می خواهد که او داشت خوب می دانست در هفده سالگی بلوغ عاشقی اش تکمیل میشود از شانزده سالگی منتظر این روز بود
در پانزده سالگی فکر می کرد شب چهاردهم وقتی ماه کامل است باید پرواز کند ولی متوجه شد این جمله درست نیست حتی فهمید که عدد سیزده هم نحس نیست بعد از اینکه همه چیز را فهمید دوازده ماه سال را روی پنجره خط می کشید تا وقت پرواز برسد .
اکنون که قصه یازدهم را می نویسم به شما قول می دهم او ده سال دیگر پرواز خواهد کرد .
نه ساله بود که توانست هشت را به هفت ضرب کند و ربع حاصله را از خودش کم کند عدد شش را بدست بیاورد این نشان دهنده ذوق پرواز در نوجوانی او بود .
***
پنچ شنبه ها ، چهار بعدازظهر فاتحه سه چیز را می خواند : مرغ ، قله و پرواز
او بزرگ شده است اکنون دو پایش را در یک کفش کرده که خیال پردازی را کنار گذارد .

مازیار

مشاهده همه ی 3 نظر
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی
پست شماره 319847845 از علی احمدی

...............................................................

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
زلیخا
آروم و عادیآروم و عادی
زلیخا

غزلی از فاضل نظری موج عشق تو اگر

غزلی از فاضل نظری

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه ‌است به شب اما نه
شب که این‌قدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یک‌دل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من این تو و این سینه من
من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌ست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری

نظرات برای این پست غیر فعال است