بعضی وقتها لازم است با هم حرف بزنیم . چهره به چهره ، نفس به نفس
بعضی وقتها لازم است به هم پیام بدهیم . شعر ، قصه ، داستان ، متن ادبی
بعضی وقتها لازم است برای هم کارت پستال بفرستیم . عکسی ، تبریکی
بهضی وقتها لازم است به یاد هم باشیم . دعا کنیم ، آرزو کنیم
بعضی وقتها لازم است سکوت کنیم . اشک بریزیم ، زمزمه ای کنیم
بعضی وقتها لازم است همه ی آنچه به ما لازم است را بشماریم . دوست ، خدا
بروز رسانی 
زلیخا
آروم و عادیآروم و عادی
زلیخا

کوچه 16 در کوچه های شهر


کوچه 16

در کوچه های شهر
نشد گم عصای ما
زیرا برای هر کسِ پاپیچ خورده ای
همسایه ها - بپا - همه دستی عصا شدند...
اما
خدا کجای خیابان به گِل نشست ؟
وقتیکه عشق
پای تجدد گسسته شد
همسایه ای نماند که دستش عصا شود
پاها چو آب خوردن، چه آسان شکسته شد !
تاریخ !
در عزای عصا : یک دقیقه هیس !!!!!

مازیار

مشاهده همه ی 1 نظر
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

انرژی 24 و اینکه وقتی آفتابگردان

انرژی 24

و اینکه
وقتی آفتابگردان قنوت می شود
آسمان ، دامنش را می بوسد
و اینکه
وقتی آدم عاشق می شود
حوا ، زمین به پرواز در می آید .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه 12 یکی بود یکی نبود

قصه 12

یکی بود یکی نبود
آنکه بود داشت سیگار می کشید
داشت به این فکر می کرد چه کار کند
کفشش را پوشیده بود
ولی ساکش هنوز زمین بود
پکی به سیگار زد
آهی کشید
سیگار را زیر پایش له کرد
ساکش را برداشت و رفت ... و
و شد آنکه نبود .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه 11 یکی بود یکی نبود

قصه 11

یکی بود یکی نبود
یکی بود که می خواست قله قاف را فتح کند
ولی سیمرغی نبود
با خودش گفت : " یکیش من ، موند بیست و نه تا مرغ دیگه "
فکر کرد
رفت جلوی آینه به خودش گفت : " اینم دومی ، موند بیست و هشت تا مرغ "
اطراف را نگاهی کرد دید که کسی نیست یک چشمش را چپ کرد و گفت : " با منه دوم می مونه بیست و هفت تا با منه دوم آینه هم باید بیست و شش تا بمونه "
خندید دست برد قاب عکس خودش را برداشت و آورد مقابل آینه گذاشت به عکس خودش نگاه کرد و خندید و گفت : " تو که هستی می مونه بیست و پنج تا "
قاب عکس را مقابل آینه گذاشت و گفت : " موند بیست و چهار تا ، یه دونه مرغ پخته هم توی قابلمه هست "
با انگشت هایش شمرد : " موند بیست و سه تا " موذیانه می خندد
امروز بیست و دوم ماه است او باید بیست و یکم می رفت یه روز تاخیر داشت ولی هنوز مرغ ها تکمیل نشده است همه چیز باید بیست باشد تا بتواند پرواز کند .
عمیق به فکر فرو رفت روی مبل تکنفری نشست چیزی به ذهنش رسید گفت : " آخ جون پیداش کردم چهار تا مرغ هم توی فریزر هستش اونوقت می مونه نوزده تا خیلی عالیه "
در هیجده سالگی پرواز به قله قاف جرات زیادی می خواهد که او داشت خوب می دانست در هفده سالگی بلوغ عاشقی اش تکمیل میشود از شانزده سالگی منتظر این روز بود
در پانزده سالگی فکر می کرد شب چهاردهم وقتی ماه کامل است باید پرواز کند ولی متوجه شد این جمله درست نیست حتی فهمید که عدد سیزده هم نحس نیست بعد از اینکه همه چیز را فهمید دوازده ماه سال را روی پنجره خط می کشید تا وقت پرواز برسد .
اکنون که قصه یازدهم را می نویسم به شما قول می دهم او ده سال دیگر پرواز خواهد کرد .
نه ساله بود که توانست هشت را به هفت ضرب کند و ربع حاصله را از خودش کم کند عدد شش را بدست بیاورد این نشان دهنده ذوق پرواز در نوجوانی او بود .
***
پنچ شنبه ها ، چهار بعدازظهر فاتحه سه چیز را می خواند : مرغ ، قله و پرواز
او بزرگ شده است اکنون دو پایش را در یک کفش کرده که خیال پردازی را کنار گذارد .

مازیار

مشاهده همه ی 3 نظر
زلیخا
آروم و عادیآروم و عادی
زلیخا

غزلی از فاضل نظری موج عشق تو اگر

غزلی از فاضل نظری

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه ‌است به شب اما نه
شب که این‌قدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یک‌دل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من این تو و این سینه من
من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌ست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری

نظرات برای این پست غیر فعال است
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه های هزار و یک شب بعضی وقتها

قصه های هزار و یک شب

بعضی وقتها لازم است با هم حرف بزنیم . چهره به چهره ، نفس به نفس

بعضی وقتها لازم است به هم پیام بدهیم . شعر ، قصه ، داستان ، متن ادبی

بعضی وقتها لازم است برای هم کارت پستال بفرستیم . عکسی ، تبریکی

بهضی وقتها لازم است به یاد هم باشیم . دعا کنیم ، آرزو کنیم

بعضی وقتها لازم است سکوت کنیم . اشک بریزیم ، زمزمه ای کنیم

بعضی وقتها لازم است همه ی آنچه به ما لازم است را بشماریم :

دوست ، خدا ، عشق . . .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه 10 یکی بود یکی نبود

قصه 10

یکی بود یکی نبود
آنکه بود ، دل شد و رفت .

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
لیلا
ورزشکارورزشکار
لیلا

در روزگاری به سر می بریم که شب آمده است تا

در روزگاری به سر می بریم که شب آمده است تا

در روزگاری به سر می بریم که شب آمده است تا دنیا را در خود ببلعد
در شب دنیا آدم ها آنقدر در چنبره زمان پوشالی خود را به دام انداخته اند و کمان می کنند آنقدر دل مشغولی دارند که حتی فرصت ارسال یک متن کوتاه "از شما تشکر می کنم "، یا یک واژه ساده " تشکر " را ندارند و بی محابا برایت اتواع شکلک هایی را ارسال می کنند که گاه در فرهنگ قدیم ایرانی تعبیری زشت و نازیبا داشت و نمی دانم چه شد یک دفعه در تهاجم غرب و دنیای غرب زدگی همه معیار ها دگرگون شد و به ادم های کوکی و ماشینی مبدل شدیم و در مقوله برقراری ارتباط مدام برای هم " بیلاخ " حواله می کنیم خاصه در اولین ارتباط سعی کنی سلامی بگویی تشکر کنی خدا قوت بگویی ارزوی موفقعیت کنی و به جایش بیلاخ دریافت کنی . گاهی اوقات سکوت بهتر است .

نظرات برای این پست غیر فعال است
maaziyaar
مهربونمهربون
maaziyaar

قصه 9 یکی بود یکی نبود

قصه 9

یکی بود یکی نبود
آنکه بود پادشاه شد
آنکه نبود ، شورشی . . .

و با این جنگ
داوم تاریخ
برای یک قرن دیگر
تمدید و تضمین شد.

مازیار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید