لحظه  بروز رسانی 
مامان کوچولو
مامان کوچولو

پ.ن: سلام دوستان عباداتتون قبول باشه امیدوارم خدا اتفاق های خوبی

پ.ن: سلام دوستان عباداتتون قبول باشه امیدوارم خدا اتفاق های خوبی

پ.ن: سلام دوستان عباداتتون قبول باشه امیدوارم خدا اتفاق های خوبی رو برامون رقم بزنه{-47-}
دوستای خوبم کتاب من چگونه اروین یالوم شدم از رو تموم کردم به نظرم کتاب خوبی بود و مارو با شخصیت و روحیات و علایق واحساسات این نویسنده بزرگ بیشتر آشنا میکرد امیدوارم شما هم کتاب شو بخونید و لذت ببرید
یخلاصه کلی از کتاب رو هم در ادامه براتون مینویسم کتاب بعدی که شروع میکنم کتاب پیامبر و دیوانه از هستش سعی میکنم قسمت هایی از کتاب رو که دوست دارم براتون اینجا قرار بدم تا شما هم از خوندنش لذت ببرید
_________________________________
نام اروین یالوم همیشه برای من، به همراه کلمه اصالت تداعی می‌شود. مردی فرزانه که همیشه ما را به این تشویق می‌کند که خودمان باشیم و از این که به خود واقعیمان تبدیل شویم، ابایی نداشته باشیم. او شاید مستقل‌ترین روانشناس زنده دنیا باشد؛ به راحتی به روانپزشکی و درمان‌های رفتاری شناختی (به عنوان درمان‌های غالب) می‌تازد و با وجود انتقادات، از فرویدی تجلیل می‌کند که بسیاری از روانشناسان جدید سعی در طرد او دارند. او همخوانی و اصالت را در کتاب “من چگونه اروین یالوم شدم” به اوج خود رسانده و با قلمی گیرا و خودافشایی ستودنی، از تاریک‌ترین بخش‌های وجود خود از نوجوانی تا کهن‌سالی سخن گفته است و خودش را به زیبایی تحلیل کرده است. این نوشته می‌تواند علاوه بر خلاصه کتاب، یک زندگینامه مفصل از اروین یالوم بزرگ باشد.

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 23 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

📕 من چگونه اروین یالوم شدم ✍ #اروین_د_یالوم

📕 من چگونه اروین یالوم شدم ✍ #اروین_د_یالوم

📕 من چگونه اروین یالوم شدم

__________________
پ.ن: نظر و برداشت شما از مواج بودن چیه؟!

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 7 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

📕 من چگونه اروین یالوم شدم ✍ #اروین_د_یالوم

📕 من چگونه اروین یالوم شدم ✍ #اروین_د_یالوم

📕 من چگونه اروین یالوم شدم

__________________________
پ.ن: نظر شما درباره این نوشته چیه دوستان؟!{-14-}
دوست دارم برداشت شما رو هم هم از این نوشته بدونم {-35-}{-29-}

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 21 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

📕 من چگونه اروین یالوم شدم ✍ #اروین_د_یالوم

📕 من چگونه اروین یالوم شدم ✍ #اروین_د_یالوم

📕 من چگونه اروین یالوم شدم

_______________________

پ.ن: دوستان تصمیم گرفتم بخش هایی از کتابهایی رو میخونم و برام جالبه با شما به اشتراک بدارم خوشحال میشم برداشت شما رو بدونم پس برداشت خودتون رو کامنت کنید تا باهم دربارش حرف بزنیم😊
پ.ن۲ : الان در حال خوندن کتاب من چگونه اروین یالوم شدم از اروین یالوم هستم

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 29 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه

خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه

خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد . خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد . به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید .
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود ، اما من نگران نیستم چون می دانم که خدا حواسش به من هست .
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته !

📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم

پ.ن : خدایا توکل کردم به خودت {-63-}

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 6 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

تفاوت آدمها و انسان ها : آدم ها زنده هستند

تفاوت آدمها و انسان ها :
آدم ها زنده هستند ، انسان ها زندگی می‌کنند !
آدم ها می‌شنوند ، انسان ها گوش می‌دهند
آدم ها می‌بینند ، انسان ها عاشقانه نگاه میکنند!
آدم ها در فکر خودشان هستند ، انسان ها به دیگران هم فکر می‌کنند !
آدم ها میخواهند شاد باشند ، انسان ها می‌خواهند شاد کنند!
آدم ها، اسم اشرف مخلوقات را دارند ، انسان ها، اعمال اشرف مخلوقات را انجام می ‌دهند
آدم ها انتخاب کرده اند که آدم بمانند...
انسان ها تغییر کردن را پذیرفته اند تا انسان شوند
آدم ها وانسان ها هردو انتخاب دارند..
اینکه آدم باشند یا انسان انتخاب با خودشان است...
نیازی نیست انسان بزرگی باشیم ، انسان بودن خود نهایت بزرگی‌ست...!
انتخاب شما چیست ؟ می خواهید یک آدم معمولی باشید یا یک انسان...؟

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 3 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

همسرم سرما خورده .برای اداره استعلاجی گرفته و در خانه مانده

همسرم سرما خورده ..برای اداره استعلاجی گرفته و در خانه مانده ..از صبح تا شب دراز کش رو به روی تلویزیون است یا در اتاق خواب میخوابد...بنده خدا بدجور چاییده ..برایش پتو می آورم و رویش میگذارم.روز اول سوپ ،روز دوم آش شلغم ،روز سوم آش گوشت و روز چهارم آبگوشت بار گذاشتم ..حواسم هست غذا پختنی باشد ...مرتب برایش چای میآورم..چون مایعات گرم خیلی موثر است...خلاصه خدا رو شکر بعد از سه روز حالش مساعد شد ...
پسرم مدرسه رو است..یکروز به خانه آمد و سرفه میکرد...شب تا صبح تب داشت...چند بار تبش را کنترل کردم که در خواب بالا نرود ..روز بعد او را مدرسه نفرستادم...برایش سوپ بار گذاشتم..شیر داغ و عسل با تخم مرغ پخته برای صبحانه اش بود .آب پرتقال و لیمو گرفتم ..ویتامین سی برای سرماخوردگی خیلی خوب است....دو روز تمام مراقبش بودم ...و بیشتر از قبل به او عزیزی میکردم‌ و قربان صدقه اش میرفتم ..چون محبت درمان را تکمیل میکرد ‌..
تا خدا رو شکر او هم سرپا شد ..

ای وای ....انگار سرما خورده ام...صبح که پاشدم گلو درد داشتم و کما بیش سرفه هم میکردم..استخوانهایم هم درد میکند خصوصا کتف هایم..ولی چاره ای نیست ..بلند شدم صبحانه را گذاشتم همسر و فرزندم باید به کارشان برسند..آنها که رفتند ..نهار را بار گذاشتم ..آنها که دیگر سوپ نمیخورند..اشکالی ندارد ..دو غذا میپزم..یک سوپ کوچک برای خودم و لوبیا پلو برای آن ها‌.‌...مرتب چای میخورم ...باید زود سرپا شوم ..وگرنه کار خانه میماند ..تازه فصل امتحانات پسرم شروع شده‌.‌باید در درس خواندنش بیش از پیش حواسم جمع باشد..ظهر میشود ..همسر و فرزندم می آیند ..سفره را میگذارم و مثل روزهای قبل و قبل تر غذا میخورند ....ولی من سوپ خوردم ..انگار متوجه نشدند غذایم پرهیزی است..صدای سرفه هایم هم کسی نشنید...بعد از نهار حتی فکر شستن ظرف ها برایم عذاب آور بود...بیخیال شدم...به اتاق خواب رفتم و پتو رویم‌گذاشتم که بخوابم...همسرم وارد اتاق شد و گفت...امروز بعد از نهار از اون چایی های همیشگی ندادی خاااانم...

همان لحظه من هم یاد مادرم افتادم ...خدا بهش سلامتی بده..اینجور مواقع نهار و شامم را میپخت و دست برادرم میفرستاد.به همراهه یک سوپ لذیذ برای خودم..گاهی خودش هم می آمد و کمی برایم جمع و جور میکرد ..‌.‌اگر خانه اش هم میماند چندین بار تماس میگرفت و جویای احوالم میشد...مادربزرگم قبل رفتن به خانه ی بخت دم گوشم‌گفت : دست مادرت را ببوس و بدون برای یک زن فقط مادر در لحظه ی ناخوشی کارساز است.
‌‌
وارد مغازه ميشوم و يك سرى استكان نعلبكى و قورى سبز رنگ اسباب بازى انتخاب مى كنم. فروشنده ميگويد:خانم صورتيشو ببريد دخترونه تره. ميگم: برا پسرم مى خوام.
با تعجب به من نگاه ميكنه و ميگه: اگه پسره ماشين بگيريد يا جعبه ابزار، هواپيما يا چراغ قوه. پسر كه آشپزى نميكنه.
با خودم مرور ميكنم در دنيايى كه زنهايش پا به پاى مردها كار مى كنند مردهايش بايد ياد بگيرند خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند. در دنيايى كه زنهايش با مفهوم چك و قسط و وام عجين شده اند، شرم دارد مردهايش با دستور قورمه سبزى و ته ديگ ماكارونى بيگانه باشند. من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو ميكنم . زنى كه تمام لذتش در خريد خلاصه نشود. زنى كه سياست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنياى اطرافش بى خبر نباشد.براى انكه پسرم شايسته چنان زنى باشد بايد ياد بگيرد چاى دارچينى درست كند. ياد بگيرد آشپزى كند. لالايى بخواند. نوازش كند و جملات عاشقانه بگويد.
دانيال سه ساله ام استكان اسباب بازى سبز رنگ را به طرفم مى گيرد. من نگاهش مى كنم و او مى گويد: بخور چاى دارچينى برات پختم.
.
.
نویسنده:دکتر المیرا لایق

نظرات برای این پست غیر فعال است
مامان کوچولو
مامان کوچولو

محرم تمام شد. به خانه هایتان بروید!

محرم تمام شد...
به خانه هایتان بروید!

مهیا شوید برای همه آنچه که بوده اید،حسین را هم درون پستوهایتان پنهان کنید تا سال دیگر...!

چون علم و کُتل و نخل و زنجیرهایتان،اکبر و اصغر و قاسم و عباس را هم...!عباس را نه..!به کارتان می آید...!

برای قسم خوردنتان هنگام دروغ..!

برای گاه خطرهایتان...!

زمانی که میخواهید سر دیگری را کلاه بگذارید و شاهدی میخواهید...!

فردا صبح هم کرکره مغازتان را بالا ببرید!

در بنگاه هایتان را باز کنید و یک لایتان را چهار لا حساب کنید!
کلاه هایتان را اماده کنید!
برای اینکه دوباره تا خرخره سر مردم بگذارید!

آنچه را که این چند روز خرج نذریهایتان کردید،خرج شربت،چای،مرغ و برنجتان به یکباره جبران کنید..!

بروید و و دردهایش را به حال خود بگذارید...!!!!

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 24 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت

دلم برای دخترانه های وجودم
تنگ شده
برای شیطنت های بی وقفه
بیخیالی های هر روزه
ناز و کرشمه های من و آیینه
خنده ای بلند و بی دلیل
برای ان احساسات مهارنشدی
حالا اما
دخترک حساس و نازک نارنجی درونم
چه بی هوا این همه بزرگ شده!
چه قدی کشیده طاقتم
ضربان قلبم چه آرام و منطقی میزند
چه شیشه ای بودم روزی
حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم
به سنگ شدن می اندیشم
اینگونه اطمینانش بیشتر است!
جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را
قهوه های تلخ و پرسکوت امروز گرفته است!
این روز ها لحن حرفهایم انقدر جدیست
که خودم هم از خودم حساب میبرم...
در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم
و تنها به لبخندی اکتفا میکنم
چه پیشوند عجیبیست کلمه خانم!!!
همین که پیش اسمت مینشیند
تمام سرخوشی و بیخیالی ات را از تو میگیرد
و به جایش وزنه وقار و متانت را روی دوشت میگذارد!
نه اینکه تمامی اینها بد باشد،نه!
فقط خداکند وزنشان انقدر سنگین نشود
که دخترک حساس و شیرین درونم زیر آن بمیرد...
امروز شاید روز من نباشد،
اما
من همان دختر دیروزم
روزم مبارک...

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 7 نظر
مامان کوچولو
مامان کوچولو

هیس دخترها فریاد نمیزنند ماجرای آتنا مرا یاد سالها تجاوز

هیس دخترها فریاد نمیزنند ماجرای آتنا مرا یاد سالها تجاوز

هیس دخترها فریاد نمیزنند


ماجرای آتنا مرا یاد سالها تجاوز به فکر و جسم کودکان ایران انداخت.

ماجرای این دخترک معصوم مرا یاد حجاب اجباری انداخت که سالها به منِ دختر گفتند رعایتش کنم که مردان به گناه نیفتند؛افسوس که تِزِشان جواب نداد و جامعه مریضتر شد.

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 17 نظر