لحظه  بروز رسانی 
آدربادساسانی
آروم و عادیآروم و عادی
آدربادساسانی

بابا وقتی دانشجو بوده عاشق یه دختری به اسم مهناز میشه

بابا وقتی دانشجو بوده عاشق یه دختری به اسم مهناز میشه

بابا وقتی دانشجو بوده عاشق یه دختری به اسم مهناز میشه
اما هیچ وقت جرئت نمیکنه
اینو به مهناز بگه...
الانم هر زنی غیر از مامانو میبینه فکر میکنه شبیه مهنازه...
یه روز بابا به جای اینکه بگه اون بشقابو بده گفت اون مهنازو بده!
از اون روز میترسم یواش یواش به جای همه چیز بگه مهناز!
بگه اون مهنازو مهناز!
یا بگه مهناز، مهنازو مهناز!
یعنی اون بشقابو بده!
اون داره همه چی رو یادش میره!


ديالوگ

رازها و نیازها
نظرات برای این پست غیر فعال است