لحظه  بروز رسانی 
ali10331
مریضمریض
ali10331

میتوان با این خدا پرواز کرد سفره دل

میتوان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

میتوان درباره گل حرف زد

صاف وساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

میتوان با او صمیمی حرف زد

مشاهده همه ی 1 نظر
ali10331
مریضمریض
ali10331

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها…. می خواهم

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها….
می خواهم با تو سخن بگویم….
می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم…
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود…
شعر هایم ناتمام ماندند…اسیر دلتنگی شدم من…
و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند…
کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود…
اما..غصه ای نخواهم خورد…اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد…
حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم…
پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ali10331
مریضمریض
ali10331

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
که بیم ورطه و اندیشهٔ کنارش نیست

کسی به‌سان صدف واکند دهان نیاز
که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست

خیال دوست گل‌افشان اشک من دیده‌ست
هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست

نه من ز حلقهٔ دیوانگان عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بی‌قرارش نیست

سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست

ز تشنه‌کامی خود آب می‌خورد دل من
کویر سوخته‌جان منت بهارش نیست

عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
هنوز دلبری شعر شهریارش نیست

مشاهده همه ی 1 نظر
ali10331
مریضمریض
ali10331

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌ كه‌ كند مادر تو

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیر خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ali10331
مریضمریض
ali10331

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ali10331
مریضمریض
ali10331

درِ تجديد و تجدد وا شد ادبيات، شلم

درِ تجديد و تجدد وا شد

ادبيات، شلم شوربا شد



تا شد از شعر برون وزن و رَوي

يـافت کاخ ادبيات نوي



مي‌کنم قافيه‌ها را پس و پيش

تا شوم نابغة دورة خويش



همه گويند که من استادم

در سخن دادتجدد دادم



اين جوانان که تجدد طلبند

راستي دشمن علم و ادبند

...

بسکه در ليوِر و هنگام لِتِه

دوسيه کردم و کارتن تِرِته



بسکه نُت دادم و آنکِت کردم

اشتباه بروت و نت کردم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ali10331
مریضمریض
ali10331

عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوقه رسید

عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته‌گلی داد باب

نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دل سوخته بود

دید کز روی شط آید به شتاب
نوگلی چون گل رویش شاداب

گفت وه وه! چه گل رعنایی‌ست
لایق دست چو من زیبایی‌ست

زین سخن عاشق معشوقه‌پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آن مایۀ ناز
که نکویی کن و در آب انداز

باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی‌ست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو!
ما که رفتیم بگیر این گل تو

بکنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوبان نتوان جست وفا

عاشقان را همه گر آب برد
خوبرویان همه را خواب برد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ali10331
مریضمریض
ali10331

فاصله‌تان را با آدم‌ها رعایت کنید آدم‌ها یک‌دفعه می‌زنند روی

فاصله‌تان را با آدم‌ها رعایت کنید
آدم‌ها یک‌دفعه می‌زنند روی ترمز
و آن وقت شما مقصری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید