لحظه  بروز رسانی 
sarab
عاشقعاشق
sarab

اگه لایکو بازنشر نکردین دیگه از این شکل خشگلا براتون نمیزارم

اگه لایکو بازنشر نکردین دیگه از این شکل خشگلا براتون نمیزارم

اگه لایکو بازنشر نکردین دیگه از این شکل خشگلا براتون نمیزارم حالا خود دانین

مشاهده همه ی 3 نظر
عليرضا رجبي
عاشقعاشق
عليرضا رجبي

پسر داییم ۸سالشه ، استتوس زده : کسی فرکانس جدید

fu2127 150x150 مطالب طنز فک و فامیله ما داریم ؟

پسر داییم ۸سالشه ، استتوس زده : کسی فرکانس جدید نشنال جئوگرافیک نداره . . . ؟
من تا ۱۰سالگی جلو پنکه صدای اورانگتون درمیاوردم ، اطرافیانم تشویقم میکردن
فک و فامیله داریم ؟

 

مامان و بابام نشسته بودن داشتن چایی میخوردن ، به مامانم گفتم :
خوب حال میکنیدا پسر به این ماهی دارید !
چند لحظه سکوت کردن و بهم خیره شدن !
بابام یه آخی کشید و با افسوس به مامانم گفت : چاییتو بخور… . . .
من
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

 

 

مادبزرگم زنگ زده تو مسابقه یکی از شبکه ها شرکت کرده ۳ تا سوال ازش پرسید هر ۳ تا رو من جوابشو گفتم مجریه میگه خانوم شما چقدر اطلاعاتتون بالاست ! مادبزرگم میگه خواهش میکنم تازه هیچ کس هم نیست کمکم کنه تنهام
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

 

 

یه عمو دارم با قرآن میره خرید . به فروشنده میگه : دست رو قرآن بذار بگو چند خریدی . . .
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

بابام : میخوام این ترم معدلت ۱۸ بشه !
من : باشه ! من این ترم معدلم ۲۰ میشه !
بابام : شوخی میکنی . . . !؟
من : خودت سر شوخی رو باز کردی
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

پسرخالم رفته بوده خواستگاری ، توی صحبت دو نفره ، دختره : راستش من قصد ازدواج ندارم !
پسرخالم : منم اومده بودم خونه تون میوه بخورم برم
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

دیشب خونه مامان بزرگم بودیم . یه دختر دایی دارم به زور قدش دو وجبه و تازه ۶ سالش شده . دیدم یه گوشه نشسته بدجوریم تو فکره . رفتم بهش گفتم چی شده عزیزم ؟! گفت به نظر تو وقتی عاقد ازم پرسید آیا بامهریه ۱۳۸۵ ( سال تولدش ) سکه وکیلم من بگم با اجازه پدر و مادرو بزرگترا بله یا نه سریع بگم بله ؟!
راستی مزدا ۳ داشته باشه بهتره یا سانتافه ؟!
من
فامیل
رویاهای بچگیم
نهاد حمایت از کودکان سازمان ملل
نسل سوخته
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

داشتم از جلوی دستشویی رد می شدم ، یه دفعه دیدم بابام داره با مسواک من مسواک می زنه ! وایسادم به جیغ و هوار و دعوا . بابام گفت: خوب حواسم نبود ! بعد که داشت از دستشویی بیرون می رفت ، برگشت گفت : حالا نری تلافی کنی با مسواک من مسواک بزنی ها !!
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

بازی‌ های المپیک رو از کانال عربی می‌ دیدم ، گزارشگر هر جمله‌ ای میگه مادربزرگم میگه آمین !
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

دختر دایی ۱ سالو نیمه ام رفته در فریزرمون رو تا آخر باز کرده !
بهش میگم آخه فضول تو با یخچال چیکار داری ؟!
میگه : یخچال نیست فریزره !
کلا دیگه لال شدم !
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

داشتم یکی از کلیپ های لیدی گاگا رو میدیدم بابام گفت این چرا اینجوریه ؟ کیه این ؟
گفتم : لیدی گاگا !
زد پس کله ام گفت : خجالت بکش ، یه کلیپ با هم دیدیم روت باز شد حرفای بی تربیتی میزنی ؟!
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

چند شب پشت سرهم پسر عمه م کرمش گرفته بود ساعت ۳ و نیم شب زنگ میزد به گوشیم بیدارم میکرد . لامصب تا اعلام نمی کردم بیدار شدم بی خیال نمی شد . سر پنجمین شب دایورت کردم رو تلفن خونه شون زنگ زده همه از خواب پریدن باباش شمار شو دیده قاطی کرده کلی داد و بیداد کرده سرش گوشیشم از پنجره پرت کرده تو کوچه
فک و فامیله داریم ؟

 

 

 

 

نشستم پای کامپیوتر غرق اینترنت ! یهو دیدم مامانم دروباز کرده یه صندلی دستشه . صندلی گذاشته کنار من نشسته زل زده به صفحه مانیتور !! میگم چیه مامان ؟؟
میگه خفه شو دهنتو ببند ! تو این چیزا حالیت نمیشه . ندیدی همش تلویزیون نشون میده میگه فرزندان خود را در دنیای مجازی تنها رها نکنید ! دارم کنترلت میکنم معتاد نشی بدبخت !
فک و فامیله داریم ؟

sharethis مطالب طنز فک و فامیله ما داریم ؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
عليرضا رجبي
عاشقعاشق
عليرضا رجبي

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می اورد.یه زندگی پر از مهر و محبت.تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن

هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون اغاز کردن.همه چیشون رویایی بودو با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد اوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن.واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن . با اینکه ۵ سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند .وقتی همدیگه رو تو اغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشدو تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشودنی اسمونی فرا میگرفت. همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد، گرفته بود دل و دماغی نداشت مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت،اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود ووقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بودو چرا دیر کرده نداشت. برای مولی عجیب بود باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه .بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود.تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد .نه نه این غیر ممکن بود اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد .سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت تمام سردیها بی اعتناییهاو دوریها سام رو فهمیده بود.دنیا رو سرش خراب شد توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد .مرد ارزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.

 

اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد.کار از کار گذشته بود .صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملواز نفرت سام رو ترک کرد وبا اولین پرواز به شهر خودش برگشت..روزهای اول منتظر یک معجزه بود،شاید اینا همش خواب بود .اما نبود .همه چی تموم شده بود.اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه.هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا ارزو میکرد.ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت. .۳سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید.خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد.دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت:سام درست ۶ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.باورش نشد مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد .اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت:عاقبت خائن همینه.واز دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد..اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست سئوالی که توی این ۳ سال همیشه آزارش داده بود.اخر شب به خونه قدیمیشون رسید.باغچه قشنگشون خالی از هر گل وگیاهی بود چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند.در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه.قلبش تند تند میزد. دنیایی ازخاطرات بهش هجوم اوردن کاشکی نیومده بود .ولی بخودش جراتی داد.بازم زنگ زد اماکسی در رو باز نکرد.پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد:هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه.نفس عمیقی کشید.فکر خنده داری به نظرش رسید کلیدش همراش بود.کلیداش رو دراورد وتو جا کلیدی چرخوند . در کمال ناباوری در باز شد/همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بوددلشوره داشت نمیدونست چی رو اونجا خواهد دید.کلید برق رو زد .باورش نمیشد/همه چی دست نخورده سر جاش بود .عکسهای ازدواجشون ،مسافرت ماه عسلشون خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند.و خونه تمیز بود.با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه .چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد.درست مثل روز اول.کمد لباسهاش رو باز کرد تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود.ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت .حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن.چند عطر زنانه ویک گوشی موبایل ناشناس، روشنش کرد شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانهمیفرستاد بود.گیج شده بود رشته های موی بلوند رود لباس سام،بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید،و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.نمی فهمید.این چه بازی بود.خدایا کمکم کن.بلاخره پیداش کرد دفترچه خاطراتشون.برش داشت بازش کرد.خط سام رو خوب میشناخت .با اون خط قشنگش نوشته بود:از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت تنهای تنها.بلاخره جواب آزمایشاتم اومد /و دکتر گفت داروها جواب ندادن .بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام،متاسفم. آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم.چه طوری آمادش کنم،چطوری.اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری ومرگم سختر.مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
لیدا...
خوشتیپخوشتیپ
لیدا...

حلش کن اگه تونستی!

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 7 نظر
رضا
مریضمریض
رضا

خداییش باز نشر نداره من رقص دختران هندي را بيشتر از

{-84-}خداییش باز نشر نداره {-85-}
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
«دکتر علي شريعتي»

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 12 نظر
soosoo
مو قشنگمو قشنگ
soosoo

داشتم تو پیاده روو میرفتم ،یهو یه موتوری توی عابر پیاده

داشتم تو پیاده روو میرفتم ،یهو یه موتوری توی عابر پیاده مثل فشنگ از بغلم رد شد و نزدیک بود منو "لِــــه" کنه!

داد زدم: اینجا عابر پیاده است ها!

جواب داد: اینجا ایرانه ها!

جواب کاملا قانع کننده ای بود...!

مشاهده همه ی 7 نظر
shima
قبراققبراق
shima

یک مرکز مشاوره مایکروسافت در انگلیس لیستی از سوال های ابلهانه

یک مرکز مشاوره مایکروسافت در انگلیس لیستی از سوال های ابلهانه مشتریانش از قسمت پشتیبانی را اینگونه منتشر کرده است:

مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید…

*
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

*
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام…من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و…
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

*
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه…

*
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم…
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

*
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده.

*
مرکز : و الآن F۸ رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو ۸ بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته…

*
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و ۱۰ قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه… اون یکی کار می کنه!
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد ۷ هست.
مشتری : اون ۷ هم با حروف بزرگه؟

*
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه…
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.

*
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید… Internet Explorer

*
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از ۴ ساعت برای شما صبر کردم.
میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از ۴ ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

*
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟!

مشاهده همه ی 5 نظر
روژان ابراهیمی(مدیر گروه جیگرای باحال)
آروم و عادیآروم و عادی
روژان ابراهیمی(مدیر گروه جیگرای باحال)

نامه پیرزن 80 ساله به خدا

 

نامه پیرزن 80 ساله به خدا

 

کاریکاتور پستچی


یک روز مامور اداره پست مشغول مرتب کردن نامه ها بود که نامه ای دید که با خط ظریف و بدی نوشته بود نامه ای به خدا!!
او نامه را پیش بقیه همکارانش برد و انها گفتن نامه را بازکنیم اگر کمکی از دستمون بر بیاد براش انجام بدیم .نامه رو باز کردند نوشته بود خدایا من پیرزنی هشتاد ساله هستم دیروز حقوقمو که 100 دلار بود گرفتم که یه موتوریه اونو ازم دزدید اون پول مال یک ماه من بود من دیگر پول ندارم واسه این ماهم که غذا بخرم و دوستام هم قرار چند روز دیگه بیان خونم نمیدونم چطور باید ازشون پذیرایی کنم ....
کارکنان پست که خیلی از این نامه دلشون سوخت پولاشون رو هم گذاشتن و 96 دلار جور کردن و تو پاکت گذاشتن و برای پیرزن فرستادن .
چند هفته بعد دوباره نامه ای به دسته شون رسیده بود که روش نوشته بود نامه ای به خدا. اونها بازش کردن پیرزن نوشته بود خدایا متشکرم بابت این پولی که برایم فرستادی من با اون پول مهمانی برگذار کردم و خیلی بهمون خوش گذشت ولی پولی که من خواستم 100دلار بود اما توی پاکت 96 دلار بود فکر کنم که 4دلارشو مامور ادره پست بر داشته بود!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.

نتیجه اخلاقی : یا کمک نکنید یا درست کمک کنید !!!  ( کار آن کرد که تمام کرد )

مشاهده همه ی 3 نظر
reza elahimanesh
گرفتارگرفتار
reza elahimanesh

?farzande kamtar hamsare bishtar,doroste

?farzande kamtar hamsare bishtar,doroste

?farzande kamtar hamsare bishtar,doroste

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 5 نظر