لحظه  بروز رسانی 
محمد
عاشقعاشق
محمد

عشقم 1سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!گفتم:  تو هم

عشقم 1سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!گفتم:  تو هم بکن..چند ماهي گذشت..سوار ماشین عروس ديدمش خیلی خوشگل شده بود...با خنده  اومد طرفمو گفت:  دیدی منم تونستم...!!!سیر دل نگاهش کردم گفتم مبارکه ، اشک تو چشام جمع شده بود خندیدم و رفتم...بعد يه ماه نمیدونم کی بهش گفته بود تو بيمارستان بستري بودم  فهمید سرطان دارم...!!!اومد ملاقاتمو و گفت:  خیلی بی معرفتی...چرا اینکارو  کردی؟!!!اشک تو چشام جمع شد..بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم..ولی تو توی ختمم گریه نکن..گاهی دلیل  " کم محلی ها ، نه گفتن ها  و  رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکرمیکنی..گاهی باید رفت تنها برای*" عشقت "*

مشاهده همه ی 11 نظر
محمد
عاشقعاشق
محمد

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ کهﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷندﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪﻧﺒﻮﺩﺷﺎﻥ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ که
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ...

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷند
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﻧﺒﻮﺩﺷﺎﻥ ﻧﺎﺑﻮﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
ﻣﺜﻞ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ
ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺎﺻﯽ
ﺻﺪﺍﯾﯽ
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﯽ
ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻼﻡ ﻫﺎﯾﯽ ...
ﺍﺻﻼ
ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ
ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﺮ ﺑﺰﻧﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ
ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ
ﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺍﺯ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ...
بايد باشند هديه هايي كه يادگاري اند...
ﻣﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭘﯽ بايد
ﺷﺎﻫﺪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﺭﯾﺘﻢ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﺖ ﮐﻨﻨﺪ...
ﺣﺘﯽ ﺑﺎﯾﺪ
ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮﯼ ﺧﺎﺹ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ
ﺣﺲ ﺷﻮﺩ...
ﺩﺳﺖ ﺧﻄﯽ ﮐﻪ
ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻠﺮﺯﺍﻧﺪ
ﻋﮑﺴﯽ ﮐﻪ
ﺍﺷﮑﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ...
ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ...
ﻫﺮ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﺎﺩﺵ
ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﯾﺎ ﻏﻢ
ﭘﺮ ﺍﺷﻚ ﺷﻮﺩ،

ﻫﺮﮔﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﯼ...

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد
عاشقعاشق
محمد

✅از روانشناسی پرسیدند بهترین الگو برای پیروی چیست ؟گفت :کودکان بهترین

✅از روانشناسی پرسیدند بهترین الگو برای پیروی چیست ؟
گفت :کودکان بهترین الگو هستند .
گفت :کودکان که  هیچ نمی دانند .
گفت :::
سخت در اشتباهید .
✅کودک چهار خصوصیت دارد که نباید هیچگاه فراموش کرد ....
⚪اول اینکه ''
بی دلیل همیشه شاد هستند 
⚪دوم اینکه 
همیشه سرشان به کاری مشغول است .
⚪و سوم ...
وقتی چیزی را میخواهند تا بدست نیاورند دست از اصرار بر نمی دارند.
⚪و سرانجام اینکه .....''
براحتی ''''''''''''
''گریه می کنند .'''

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
عاشقعاشق
محمد

"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاستلباس ارتشی اش را مرتب کرد و

"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد 
و به تماشای انبوه مردم 
که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند 
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت 
که چهره ی او را هرگز ندیده بود 
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا, 
با برداشتن کتابی از قفسه 
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد, 
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین 
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: 
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت  
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود 
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. 
روز بعد جان سوار کشتی شد 
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن , 
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. 
هر نامه همچون دانه ای بود 
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد 
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. 
 جان  درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد. 
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت 
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. 
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید 
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. 
هالیس نوشته بود : 
" تو مرا خواهی شناخت 
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ." 
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت 
کهقلبش را سخت دوست می داشت 
اما چهره اش را هرگز ندیده بود. 
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید: 
 زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, 
بلند قامت و خوش اندام
موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ، 
کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست 
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , 
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را 
بر روی کلاهش ندارد. 
اندکی به او نزدیک شدم . 
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟" 
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم. 
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود 
زنی حدودا 50 ساله ..
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. 
اندکی چاق بود و 
مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور می شد و 
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق و تمنایی عجیب 
مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواندو
از سویی علاقه ای عمیق به زنی 
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود 
به ماندن دعوتم می کرد. 
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش 
که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. 
با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم 
و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم. 
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم 
و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. 
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم 
از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم. 
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. 
از ملاقات شما بسیار خوشحالم 
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!
ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت 
و هم اکنون از کنار ما گذشت..
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم 
و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!

مشاهده همه ی 2 نظر
محمد
عاشقعاشق
محمد

گوره سن بیر گون اولار منده سنه چاتمیش اولام؟سنی گؤرجک گؤزلیم

گوره سن بیر گون اولار منده سنه چاتمیش اولام؟
سنی گؤرجک گؤزلیم غملریمی آتمیش اولام؟
نچه مددتی منی مجنون ائدیب اوینادیسان
نه اولار منده سنی بیر گئجه اوینادمیش اولام؟
گئجه نی صبحه کیمین گؤزلروه فیکر ائدیرم
گون اولار گؤزلرووه عمر بویو،  باخمیش اولام..
اوره گیم محبتین آتشینه شعله لنیب
تانری گورستمه او گون کی بو اوتو ساتمیش اولام...
گول اوزوون عاشیقیه م تا کی قیامت یئتیشه
بونو فیکر ائتمه گولو من تیکانا قاتمیش اولام...
سنی گول سؤیله ییرم، دوزدی گول عمرو آز اولار
عمر آلارسان گر اورک گولدانینا ساچمیش اولام...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
عاشقعاشق
محمد

ڪـــــاش صــداے بعضـــے آدمــا رو میــشد بوســـید.! مخصـوصــــــا وقتــیڪــــہ اسمــتـــ

ڪـــــاش



صــداے بعضـــے آدمــا رو میــشد بوســـید...!



مخصـوصــــــا وقتــیڪــــہ



اسمــتــــــــ رو صــدا میـــزنــنـــد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
عاشقعاشق
محمد

عزیز دلم ; اصلا می خوای همه چیزو برگردونیم به روز

عزیز دلم ;


اصلا می خوای همه چیزو برگردونیم به روز اولش؟؟

تو یک دوست معمولی بشی و
من ....

آخ .....

دوباره از اول عاشقت میشم دیوووووووونه....

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد
عاشقعاشق
محمد

بزرگترین هدیه ای که می توان به کسی داد، زمان است!

بزرگترین هدیه ای که می توان به کسی داد، زمان است!

هنگامیکه برای یک نفر وقت میگذاری، قسمتی از زندگیت را به او داده ای...

که پس نمیگیری!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
♥sevil♥
ناراحتناراحت
♥sevil♥

آمدی طبعم شکوفا شد، بهارانی مگر؟ صورتم شد خیس خیس ازشوق،

آمدی طبعم شکوفا شد، بهارانی مگر؟


صورتم شد خیس خیس ازشوق، بارانی مگر؟



آمدی با دیدنت برخاست در من مرده ای


روح رستاخیزی من! در تنم جانی مگر؟



آمدی و هر خیال دیگری غیر از تو را


پیش پایت سر بریدم عید قربانی مگر؟

تا ابد دیوانه ی زنجیری موی تواَم


نیست امّید رهایی از تو، زندانی مگر؟

خواستی عشق زلالم را بسنجی با قسم


ای تو تنها بر لبم سوگند، قرآنی مگر؟

خواستی گرد فراموشی نگیرد قلب من


لحظه ای از چشم این آئینه پنهانی مگر؟

شرط کردی خالی از یادت نباشد خاطرم


خود که صاحب‌ خانه ای ،ای خوب! مهمانی مگر؟

شرط کردی جز تو در من گام نگذارد کسی


قلعه ای متروک و گمنامم، نمیدانی مگر؟

آنقدَر رفتی و برگشتی که ویران شد دلم


حسّ صحرا گردِ شهرآشوب! توفانی مگر؟ ...

مشاهده همه ی 7 نظر