افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

به نام خدای خودم

 

عشقی ها قبول دارید که..

وقتی مشتی ها سکوت میکنن

لاشی ها ظهور میکنن؟؟؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

یکی بم گفت خیلی داغونی؟؟

گفتم : چطور؟؟

گفت خیلی قشنگ میخندی

 

مشاهده همه ی 1 نظر
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

در این زمانــــــــــــه هر مجنونی صدها لیلا دارد ،

هر شیرینی در قلبــــــــ♥ـــــــــش هزار فرهاد دارد

من همان لیلایـــــــــــــــــم که تنها مجنون

من تویــــــــــ♥ـــــــــــی،

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

خوشبختی داشتن کسی است ...

کهــ بیشتر از خودش

تو را بخواهد ...

و

بیشتر از تـــــــــــــــو

هیچ نخواهد

و

تو

برایش تمام زندگی باشی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

17926943548898392361.jpg

چــــه حس قشــــنگیه ، وقتـــی خــرد و داغــــونی ؛

یکـــــی با تمــام وجــــود بپره و بغــــــلت کنه

و بگــه : مگــه مـــن مردم "عشقـــــــــم "

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
الـــــــــــــــهه
خواب آلودخواب آلود
الـــــــــــــــهه

siwOpcfD.jpg

siYNgDGn.jpg

siXPVpO8.jpg

si3WyYyW.jpg

siT2wGMN.jpg

sik3sT53.jpg

si0r6HN4.jpg

7.png

siiebZxu.jpg

siSuJ4zo.jpg

siXoG2OQ.jpg

sivGBDbE.jpg

siMzmzib.jpg

si9ydKU2.jpg

2.png
7DcA2M.png

مشاهده همه ی 59 نظر
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

36595068631494333343.gif
وقتی دو قلــــب برای یکدیگر بتپد
هیچ فاصله ای دور نیست
هیچ زمانی زیاد نیست

و هیچ عشــــــق دیگری نمیتواند
آن دو را ازهم دور کند

مشاهده همه ی 6 نظر
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

دیــوانـــه ام مــی کــنــد
فــکــر ایــنــکـــه
زنــده زنــده نــیــمــی از مــن را از مــن جـدا کـنـنـد
لـطـفــا …
تــا زنـده ام بـــــــمان

13492652361.jpg

مشاهده همه ی 3 نظر
AnAk
خوشحالخوشحال
AnAk

من هستم... زنده ام. نفس مي کشم...
 
 
 
هنوز گاهي اوقات ديوانه مي شوم و بي هوا به سرم مي زند تمام مسير  را تا خانه پياده بيايم..
 
 
 
هوس مي کنم تنها قدم بزنم... تنها گريه کنم...
 
 
 
تنها گوشه اي ساعت ها بنشينم و زندگي ام را مرور کنم.
 
 
 
اما هنوز هستم..
 
 
 
هنوز عاشق بارانم...
 
 
 
هنوز بوي اقاقيا... بوي نعنا..
 
 
 
بوي چاي تازه دم مادرم را دوست دارم
 
 
 
 
 
 
 
از تو چه پنهان بعضي روزها هوايي خانه کودکي هايم مي شوم..
 
 
 
دلم براي حياطي که نيست... پدربزرگي که نيست..
 
 
 
براي بوته ياس و درخت شمشاد و آب و جاروهاي بعد از ظهرها تنگ مي شود...
 
 
 
 
 
 
 
مي روم محله قديمي... دست ميکشم به روي ديوار.
 
.. و قدم ميزنم در پياده رو خانه مان ......
 
که ديگر نيست...
 

سرم را بلند مي کنم شايد پدربزرگم پشت پنجره بيايد..
 

. شايد برايم گوجه سبز... لواشک خريده باشد...انار دانه کرده باشد... شايد
 
 
 
 
 
 
 
شايد صدايم زده باشد و من نشنيده باشم
 
 
 
.. نميداني چقدر دلم براي درد دل هاي مادر بزرگم در آن حياط پر کشيده.
 

.. چقدر براي وقتي که صدايم مي زد تا موهايش را برايش ببافم..
 

چقدر دلم مي خواهد پدربزگم دوباره صدايم بزند..
 

. نه پنجره اي نيست...
 

پدر بزرگي نيست...
 

من هستم و پياده رويي که انگار او هم قدم هاي مرا از ياد برده...


 
 
به سرم مي زند بروم سراغ خواهرم برايش از گذشته هايمان بگم

رفيقم... خواهرم...اين ديوارها فراموش کردند خنده ها و دعواهايمان را.
 

.. دلم مي خواهد ديوانگي کنم و باز او سرم داد بکشد..
 

. با هم بخنديم و صداي خنده هايمان آنقدر بلند شود... که به خدا برسد...
 

شايد دلش براي غصه هايمان بسوزد...
 
 
 
 
 

چقدر خسته ام... دلم مي خواهد بخوابم...بر گردم... همه اين راه را برگردم...
 

درست انجا که پدربزرگم عصرها همه را صدا مي زد...
 

... دلم براي عصرانه هايش تنگ شده
 

دلم براي درس خواندن ها و خنده هاي از ته دل خواهرم تنگ شده
 

دلم براي بالا رفتن از درخت توت تنگ شده.
 

دلم مي خواهد بخوابم و وقتي بيدار شوم ببينم تمام روزهايي که گذشت خواب بوده ام...
 
 
 
 
 

نه رفيق نگو ميان گذشته ها جا مانده ام...
 

ولي


... مگر مي شود براي چيزي عمرت را صرف کني و فراموش شود؟
 

نگران من نباش...زنده ام نفس ميکشم... و دلتنگي هايم را ديگر بغض نمي کنم
 

... ميگذارم چشم هايم ببارند


دلم برای دعوا ها خندیدن و گریه هایمان تنگ شده
خلاصه بگویم رفیق


دلتنگتم
 
 
 
 

زمستان اگر دلت را سبک نکني اگر با درخت هاي بي برگ
 
با غروب سخت اش هم دردي نکني
 

تمام فصل هاي ديگر حس مي کني چيزي را ....حسي را گم کرده اي...
 

حالا رفيق آمده ام بگويم... خوبم. نفس مي کشم...
 

هنوز ميخندم ..... مي نويسم..
 
 
 
 
 

. با صداي خش خش جاروي رفتگر... با صداي درويش محله... با صداي باد... با صداي باران.
 

.. با صداي قدم هاي خسته رهگذري که سايه خميده اش آنقدر درد دارد که براي ... کافيست..
 
من با هر بهانه اي اين روزها مي بارم
با هر برگ که از شاخه فرو مي افتد
 
 
 
 
 

و با هر پرنده اي که مي خواند
هر قطره باراني که ميبارد
و
هر نسيم خنکي که به صورتم مي وزد ..
زنده مي شوم
و اميدوارتر که خداوند هنوز از بشر نا اميد نشده است

دلم گرفته خدااااا
 

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید