لحظه  بروز رسانی 
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود ،

تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود ،
یادمان باشد
سنگ ها نه خرده حسابی با پاهای لنگ دارند
نه قرار و مداری با پاهای سالم !
پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم...
هر سقوطی پایان کار نیست....
باران را ببین،
سقوط باران قشنگ ترین آغاز است....
هوای زندگیمان سرشار از لحظه های خوب باران.....

مشاهده همه ی 47 نظر
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

*درس دهم* مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت

*درس دهم*

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت


عزیزم از من خواسته شده که با رییس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به جایی برویم
ما به مدت یک هفته همه انجا خواهیم بود
بنا براین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم اماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد ومن سر راه وسایلم را از خانه بر خواهم داشت
راستی اون لباس های راحتی ابریشمی ابی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله کمی عجیب است
اما به خاطراین که نشان دهد همسر خوبی است کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته ی بعد مرد به خانه امد یه کمی خسته به نظر می رسید
همسرش به او خوش امد گفت و از او پرسید که ایا ماهی گرفته است
مرد گفت بله تعداد زیادی ماهی گرفتیم اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نذاشتی
زن جواب جالبی داد
زن گفت
لباس های راحتی رو تو جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودمممممممم

مشاهده همه ی 55 نظر
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

تفاوت‌هاي من و رئيسم   - وقتي من يك

تفاوت‌هاي من و رئيسم

 

- وقتي من يك كاري را دير تمام مي‌كنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.

-
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

-
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

-
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري مي‌كند.

-
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.

-
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم

مشاهده همه ی 10 نظر
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

درس نهم*  يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش

درس نهم*

 يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده : هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين ! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده !

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود !

 

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا

نداشته نباش

مشاهده همه ی 22 نظر
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

درس هشتم*  يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي

درس هشتم*

 يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم .

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه !

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه .فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !

 

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !

مشاهده همه ی 18 نظر
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

  *درس هفتم*  توي اتاق رختكن كلوپ گلف ،

  *درس هفتم*

 توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن

مرد: الو؟                           

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره .

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره .

اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره .

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم .

يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود .

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري .

زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره

توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره .

مشاهده همه ی 9 نظر
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

درس ششم*  چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود

درس ششم*

 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگيشون براي همديگه تعريف كنن . بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي‌كشونن به تعريف از فرزندانشون

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد .

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام  اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد .

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد .

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه .من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !

 

مشاهده همه ی 9 نظر
66 کاربر پسندیده اند
6 کاربر بازنشر کرده اند
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

 *درس پنجم*  يه شب خانم خونه اصلا" به خونه

 *درس پنجم*

 يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه ! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب جبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن ! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست !!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوست‌هاي بهتري هستند !

مشاهده همه ی 11 نظر
59 کاربر پسندیده اند
4 کاربر بازنشر کرده اند
arash
آروم و عادیآروم و عادی
arash

درس چهارم*  من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم

درس چهارم*

 من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم

بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم ! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي !  

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

مشاهده همه ی 3 نظر