لحظه  بروز رسانی 
محمد
عاشقعاشق
محمد

امروز (جمعه - ۱۵ بهمن ۱۳۹۵)، ساعت (9:12 / 15:16)،(صبحانه میان

Vdh5l.jpg
امروز (جمعه - ۱۵ بهمن ۱۳۹۵)، ساعت (9:12 / 15:16)،(صبحانه میان مسیر)، (تهران)
(سفر یک روزی از همرکاب عزیزم)
{-89-} کارش درسته درسته ... {-89-}

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد
عاشقعاشق
محمد

sNXsz.jpg

{-15-}

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
عاشقعاشق
محمد

راننده ی محترم!این منم! دوچرخه سوار!پا در رکاب، جاده در پیش،

راننده ی محترم!
این منم! دوچرخه سوار!
پا در رکاب، جاده در پیش، آرام و بی شتاب پیش می روم.
تو از کنارم می گذری، تُند و پرشتاب، دستت را روی بوق می فشاری و زیر لب چیزی می گویی! نمی شنوم، نمی دانم!
نمی دانم تفاوت میان من و تو چیست؟
تو کار مهمی داری و من ندارم؟
تو آدم مهمی هستی و من نیستم؟
تو آدمی جدی هستی و من برای سرگرمی رکاب می زنم؟
به خودت نگاه کن! تو یک انسان هستی، من هم!
تو سرمایه ی مردم این سرزمین را به دود تبدیل می کنی تا نَفَس انسان ها را مسموم کنی! این بهای رسیدن تو به مقصد است!
من رکاب کشان، راهی هستم، نه زمین را آلوده می کنم و نه آسمان را، هیچکس برای رسیدن من به مقصد بهایی نمی پردازد!
چربی خون، چاقی، استرس، … در کمین توست!
شادابی، سلامت، آرامش، … همیشه میهمان من است!
تو با سرانگشت پا، پدال گاز را که می فشاری، در چند ثانیه، به سرعت صد کیلوتر رسیده ای!
من، پا در رکاب، انرژی زیادی را به کار می برم تا به سرعت بیست کیلومتر برسم!
تو سهم زیادی از خیابان را پر کرده ای!
همه ی سهم من از خیابان به طول قد من است!
تو گمان می کنی که پهنای همه ی خیابان از آنِ توست.
من به پهنای یک وجب در خیابان راضی ام!
تو برای رهگذران، شلوغ و پر سر و صدا
و من، برای رهگذران، یادآور شادی و شادابی زندگی!
تو برای کودکانی که می گذرند، بوق گوش خراش خود را به صدا در می آوری
و من به کودکانِ رهگذر، لبخند می زنم!

مشاهده همه ی 15 نظر
محمد
عاشقعاشق
محمد

تفاوت من و تو چیست؟اگر سرعت من کم است،بوق های ممتد

تفاوت من و تو چیست؟
اگر سرعت من کم است،
بوق های ممتد تو آن را زیاد نخواهد کرد!
اگر ماشینی با ماشین تو تصادف کند، آهن است و آهن!
اگر ماشین تو با دوچرخه ی من، تصادف کند،
آهن است و گوشت و پوست و استخوان!

به من احترام بگذار!
من همانند توام!
هر دو پا در رکابیم!
هردو راهی مقصد هستیم!
هر دو برای قوانین راهنمایی و رانندگی ارزش خواهیم گذاشت!
هر دو پشت چراغ قرمز می ایستیم!
و هردو از چراغ زرد عبور نمی کنیم!

من دوچرخه سوارم!
دوستدار طبیعت، دوستدار آفرینش!
دوستدار تو!
جانم در دست توست!
بی احتیاطی تو جانم را به باد خواهد داد!
پس مراقب من باش!

رانندگی یک رفتار نیست،
رانندگی یک فرهنگ است!
رانندگی یک ادب است!
به فرهنگ رانندگی، به ادب رانندگی پایبند باشیم!
پیروز باشید!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
عاشقعاشق
محمد

(تمرین دوستم) یک روز فوق العاده با تمرین کوهستانی 

9giQx.jpg

(تمرین دوستم) یک روز فوق العاده با تمرین کوهستانی {-7-}

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
عاشقعاشق
محمد

خاطره اولین روز آشنایی من با همرکاب عزیزم علی. مدتی بود

خاطره اولین روز آشنایی من با همرکاب عزیزم علی.

مدتی بود با سایکل توریسم اشنا شده بودم و بیش از دو سفر تجربه نداشتم.
ولی آمادگی خاصی برای قدم های بزرگتری در خودم میدیدم چراکه قریب پنج سال روزانه بین 8 تا 25 کیلومتر رکاب میزدم.

یکی از اساتید سفر با دوچرخه چند ماه قبل گروه تلگرامی تشکیل داده بودند و من هم که در یکی از انجمن های دوچرخه سواری با ایشون اشنا شده بودم به گروهشون دعوت شدم.

فکر میکنم بعد از دو هفته فعالیت من در گروه و اینکه دیدم دوستان چطور همرکاب پیدا میکنند برنامه سفرم رو چیده بودم و برای انتشار آماده کرده بودم که به طور اتفاقی هم صحبت اقا علی شدم. (همرکابم)

در مورد برناممم با ایشون صحبت کردم و وقتی دیدیم تقریبا هم سن هستیم برای جلب اعتماد همدیگه از مدارکمون اسکن دیجیتال فرستادیم و بالاخره بعد از یک هفته اولین قرارمون رو در اصفهان گذاشتیم.
(ایشون به اصفهان علاقه شدیدی داشتند و فقط دو بار اصفهان اومده بودند.)

برنامه اینطور بود که ایشون 2 روز اصفهان خونه یکی از فامیلاشون اسکان میگیرند و دو روز بعدی من میبرمشون گردش که یک روز تمام رفتیم صفه جوج زدیم و یک روزم 33 پل و خواجو و چند تا کورس و جاهای دیگه گشتیم.

اتفاق جالبیم که افتاد یکی از دوچرخه هاییم که دزدیده شده بود رو میبینیم اما متاسفانه پلیس هرچند مدارک کافی داشتیم چرخ رو به ما تحویل نمیده و مارو هی پاس میده تا وقتی که انصراف میدیم.

خلاصه 4 روز گذشته بود و ما اماده شروع برنامه اصلی یعنی اصفهان جنگل ابر بودیم که علی اقا انفولانزا میگیرند و توان رکاب زنیشون رو از دست میدند ولی با این حال برای عقب نیوفتادن از برنامه روز اون ساعت 7:30 صبح به سمت میمه حرکت میکنیم.

اوایل عید بود و بادهای عیدانه بدجوری جلوی مارو میگیرفتند؛ علی هم مریض بود و مدام برای استراحت و نفس تازه کردن توقف میکردیم؛ هرچند برنامه روز 105 کیلومتر بیشتر نبود ولی ما 20 کیلومتری شهر میمه تماس میگیریم و با ماشین تا میمه میریم.

روز بعد که سینه علی بهش اجازه حرکت نداد؛پس حرکت نکردیم و تصمیم گرفتیم همونجا خوش بگذرونیم.
همین خاطر رفتیم باغ یکی از اقوام و اونجا جوج زدیم و چادر برپا کردیم.

در کل سه شب میمه بودیم، شبه اول زیر کرسی داغ کباب ماهیتابه میزنیم و روز دوم هم زیر کرسی میخوابیم ولی روز سوم ترجیه میدیم توی باغ و زیر ستاره ها چادر بزنیم و تو کیسه بخوابیم.

خلاصه با اینکه چند روزی از انفولانزای علی میگذشت ولی مطمین بودیم تا اخر عید هم توان جسمی علی بر نمیگرده،پس ادامه برنامه کنسل شد و اولین سفرم با این همرکاب دوست داشتنی به اتمام رسید.

اینم وضعیت سینه های علی: (خون از سرفست نه خون دماغ)
( به دستور بالا عکس برداشته شد )
امیدوارم لذت برده باشید.

مشاهده همه ی 10 نظر