لحظه  بروز رسانی 
پدرام
شادشاد
پدرام

گاهـی آدَم مـیمانـَد بِین بودَن یا نَبودنــــ ...!


به رَفتَنــــ که فـــِکـر مـی کُنــی ،


اِتـفـاقـی مـی اُفتَد کـه مُنصَـرف می شَوی …


مـیـخـواهـی بـِـمانی ،


رَفتاری می بـینــی کـه اِنـــگار بــــایــــــد بـِــرَوی!


این بِلاتَکلیفی خودَش کُلـی جَهنــــَــــم اَسـتــــ ... !!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پدرام
شادشاد
پدرام

تمام شوقم این بود

رودها را یکی پس از دیگری کنار بگذارم

و به دریا برسم

 به تو

 به عمق یک آبی بیکران

به دنبال آرامش

امــا

برایم شدی همام طوفان ناخواسته

همان طوفانی که نه راه پس میگذارد

و نه را پیش

در تو غرق شدم

و خیره به نوری که در طی فرو رفتنم

به اعماق بی کسی از من دورتر و دورتر میشد...

حال

بگذار موج، این جسم بی جان

را به ساحل ببرد...

چـرا

نامهربانی می کنی؟!

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پدرام
شادشاد
پدرام

وقتی از دست نامهربانی هایم دلخوری
 این خشم را نادیده بگیر
بیا و تو سکوت کن
تا بین مان بهم نریزد
نشنیده بگیر و بحث نکن...
این دل سرکش من
گاهی
دیوانگی می کند
و آخر سر
خودش
به زانو می افتد،
التماس می کند
تا ببخشی...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پدرام
شادشاد
پدرام

ن اگر عاشقانه می نویسم…
نه عاشقـم !، نه شکست خورده …
فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بمانـد …!
در ایـن ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ،
فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم …

مشاهده همه ی 3 نظر
پدرام
شادشاد
پدرام

گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد ،
میتوان بغض کرد ،
میتوان بارید
گاهی دور از چشم مدادرنگی ها هم میتوان نقاش شد ،
میتوان آسمان داشت ،
میتوان آبی شد
اما گاهی دور از چشم گذشته نمیتوان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان کرد . . .

مشاهده همه ی 1 نظر
پدرام
شادشاد
پدرام

چ فرقی میکنـد . . .

در سیـرک یـا خـانه . . .

خنده ات ک تلـخ باشد . . .

دلت ک خون باشد. . .

تـو هم دلقکـی . . .

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پدرام
شادشاد
پدرام

چندیست که من از همه کس دل بریده ام

از خود , تو از خیال تو هم دل بریده ام

 آشوب در دل من و من ظاهرا خوشم
 
 ظاهر نمی دهد خبر از حال ناخوشم

 با تو شبیه یک عدد بی نهایتم

 بی تو شبیه صفر اوج حقارتم

مشاهده همه ی 1 نظر
پدرام
شادشاد
پدرام

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود ، که آخر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساک سفر که بست ، مسافر زیاد شد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پدرام
شادشاد
پدرام


زندگی

پنجره ای باز

به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است

جهانی با ماست

آسمان

نور

خدا

عشق

سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور

در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

ـــــــــــــــــــــــــــ

" سهراب سپهری


مشاهده همه ی 1 نظر
پدرام
شادشاد
پدرام


 
ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ عبادت ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ !! ﺍﻣﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !! مانند:

ﺧﺸﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ، حسادت، ﺍﺣﺴﺎس ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ

 ............................

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘماﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ

مشاهده همه ی 2 نظر