لحظه  بروز رسانی 
omid
omid

 خدافرمودند:اگرمن رادرمقابل دوستانتان ردكنيد,,, من هم شمارادرقيامت ردخواهم كرد!  اين

 خدافرمودند:اگرمن رادرمقابل دوستانتان ردكنيد,,,

من هم شمارادرقيامت ردخواهم كرد!

 اين پيام ارزش فرستادن داره

 ,,,, شايدفقط يه نفر به فكر فرو رفت !!!!!!!
حکایت ما و خدا

☕️خدا: بنده من نماز شب بخوان وآن یازده رکعت است.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
omid
omid

sana 1394/02/6 - 12:07

sana
1394/02/6 - 12:07
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج
ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.
- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است. شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر بیدارم.
- من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل کردی ؟
بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم{-15-}

مشاهده همه ی 4 نظر
omid
omid

خیيیییییییییییییلی باحاله بخونین دانشجوى پسرى كه درس منطق رو افتاده

خیيیییییییییییییلی باحاله بخونین{-7-}{-7-}{-7-}
دانشجوى پسرى كه
درس منطق رو افتاده بود
از استاد پرسيد::::

واقعا خودتون درس منطق رو بلديد؟

استاد گفت::::
بله

دانشجو گفت::::

پس من سؤالى مي پرسم
اگه تونستيد جواب بديد
كه هيچى
اما اگه نتونستيد
بايد نمره قبولى بهم بدين...

استاد
با اعتماد به نفس كامل
قبول كرد...

دانشجو ميگه:::

اون چيه كه منطقى هست
ولى قانونى نيست؟؟

قانونى هست
ولى منطقى نيست؟؟

و اينكه
نه قانونيه
نه منطقى؟؟؟

استاد فكر مي كنه
مي بينه نمي تونه جواب بده
نمره قبولى رو به پسر ميده...

بعد از چند هفته
استاد به پسره زنگ ميزنه
ميگه خوب جوابش چى ميشد؟؟

پسر ميگه:

شما 60سالتونه
با يه زن 25ساله ازدواج كردين 
قانونى هست ولى منطقى نيست...

زنتون
با يه پسر 25 ساله رابطه داره
قانونى نيست ولى منطقيه....

و اينكه شما
به معشوقه همسرتون
نمره قبولى داديد 
كه نه منطقيه نه قانونى....

گروه فردین سلطان قلبها

مشاهده همه ی 6 نظر
omid
omid

روزیدوباره به آسمان نگاه خواهم کرداز رهگذری خواهم پرسیدامروز روزِ

b8u445.jpg

روزی

دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد

از رهگذری خواهم پرسید

امروز روزِ چندم مهر است ؟

و صورتی را برای شاخه گلی در دستم

و نارنجی را برای غروبی پاییزی

و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد

به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام 

آن روز

پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش

آدمی،جایزالخطاست

و پرنده ای که فراموشی بگیرد

هر لحظه ممکن است

دوباره پرواز کند

 

مشاهده همه ی 2 نظر