سلام دوستان عزیز خوشحال میشم عضوی از خانواده �"گروه �ئه وین " باشید


بروز رسانی 
alimoradishah
alimoradishah

۱) با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و

۱) با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و بگین چیه به من

خیره شدی ؟ چیزی میخوای ؟ به غیر از من کس دیگری هم هست

که بتونی نگاش کنی ...... همش خیره شدی به من که چی بشه ؟

حالا اینا به کنار . چرا چشمک میزنی ؟ چرا ابروهاتو واسه

من بالا و پایین می کنی ؟ خجالت بکش. شرم کن . نکنه در موردم

فکرای بد میکنی ؟ اصلا چه معنی داره یه دختر به پسر چشمک بزنه

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

من چیزی از عشق مان به کسی نگفته‌ام! آنها

من چیزی از عشق مان
به کسی نگفته‌ام!
آنها تو را هنگامی که
در اشک های چشمم
تن می‌شسته ای دیده اند

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

انسان می تواند شهری را تغيير دهد و جای آن را

انسان می تواند شهری را تغيير دهد و جای آن را عوض كند ولی هيچ كس نمی تواند مكان يك چاه را عوض كند؛ كسانی كه يكديگر را دوست دارند هم را می يابند، تشنگی شان را برطرف می كنند خانه شان را می سازند و بچه هايشان را در كنار چاه بزرگ می كنند . اما اگر يك روز يكی از آنها تصميم بگيرد كه برود چاه به دنبال او نخواهد رفت ... عشق همانجا می ماند، رها شده اما همواره سرشار از آب پاك و خالص.

كنار رودخانه ی پيدرا نشستم و گريه كردم./پائولو كوئيلو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
parivash
parivash

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
...
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:
"دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."
"ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."
"تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟
ولي رفتي.....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کام...پیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود . گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من امدم .

روی ماه خداوند را ببوس/ مصطفی مستور

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
parivash
parivash

تو قصه شوقی چرا نمي گويند كه آن

تو قصه شوقی
چرا نمي گويند
كه آن كشيده سر از شرق...
چرا نمي گويند
- آن بلند اندام
سياه جامه به تن،
دلبرِ دلير،
آن شير
نويد روز ده،
- آن شب شكاف با تدبير
ز شاهراه كدامين ديار مي آيد
و نور صبح طراوت
بر اين شب تاريك
چه وقت مي تابد ؟

در انتظار اميدم،
در انتظاراميد
طلوع پاك فلق را،
چه وقت آيا من
به چشم - غوطه ورم در سرشك -
خواهم ديد ؟
***
بيا كه ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار كه هرگز
- دري دگر زده است
سپيده گر نزده سر، بيا بلند اندام
كه از سياهي چشمم
سپيده سر زده است

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید