لحظه  بروز رسانی 
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

خود کرده از آبرو ریزی مگو ، ای

 لینک

خود کرده

از آبرو ریزی مگو ، ای گُل عِذارم ، ای نگار

رسوا شدن در راه تو ، باشد برایم افتخار


بدنامی و آوارگی ، باشد نشانی عشق را

من در نگاه اوّلت ، دادم ز کف صبر و قرار


از درگهت رانی مرا ، یا دم به دم خوانی مرا

از عشق گویی یا کُنی ، نفرین و لَعنَم بیشمار


در حسرتت پیرم کُنی ، چون برده زنجیرم کُنی

هر دم تو تحقیرم کُنی ، در عشق باشم استوار


خارم کُنی ، زارم کُنی ، هر روز بر دارم کُنی

از ریشه انکارم کُنی ، یاد تو باشد ماندگار


قهر تو زیباتر کُنَد ، آن چهره عاشق کُشَت

عَفوم مکن زیبای من ، زیباست چشم اشک بار


در این جهان جز عشق تو ، هرگز ندارم هیچ کار

حتّی اگر سهم من از ، این عشق باشد انتظار


خود کرده ای دیوانه ام ، خود کرده را تدبیر نیست

عقل و خِرَد آخر چه سود ، چون عشق باشد کار زار ؟


آنکس که می گوید کمی ، اندیشه کُن در راه عشق

یا دل ندارد یا اگر دارد ، نگردیده شکار


سروده : بابک حادثه

پــریــ دریـــایـی
مشاهده همه ی 2 نظر
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

ای خوش آن بوسه که بی اذن تو من بستانم

ای خوش آن بوسه که بی اذن تو من بستانم

ای خوش آن بوسه که بی اذن تو من بستانم

و تو با خنده بگویی که حرامت باشد


نزد عاشق ، سخن از عاقبت کار خطاست

عشق دردی ست که درمان جراحت باشد


بابک حادثه

مشاهده همه ی 2 نظر
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

بیخودی هی دعا نکن ، من دیگه عاقل نمی شم

بیخودی هی دعا نکن ، من دیگه عاقل نمی شم

بیخودی هی دعا نکن ، من دیگه عاقل نمی شم

مثل قدیما واجِدِ ، شفای عاجل نمی شم


داد نزن ، گریه نکن ، عشق تو اجباری شده

رو خاک مرده دلم ، اشک نریز ، گِل نمی شم


بابک حادثه

ســـوگـــند عـــشــــق
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

این چه ظلمی ست ، که با چشمت کُنی دیوانه ام

این چه ظلمی ست ، که با چشمت کُنی دیوانه ام

این چه ظلمی ست ، که با چشمت کُنی دیوانه ام

بعد آن هر لحظه از عقل و خِرَد دم می زنی


تا رَوَم در راه اندیشیدن و عاقل شدن

عقل و هوشم را ، تو با یک بوسه برهم می زنی




سروده : بابک حادثه

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
بانوی ماه پنجم
بانوی ماه پنجم

شاعران، مانند کارآگاهان، مى‌دانند که حقیقت مشقت بار است: حقیقت، تصادفى

شاعران، مانند کارآگاهان، مى‌دانند که حقیقت مشقت بار است: حقیقت، تصادفى اتفاق نمى‌افتد، بلکه تراش مى‌خورد و به عمل مى‌آید تا وارد هستى مى‌شود؛ محصولى است از زمان، فاصله و پیوند. شاعر باید این احتمال را در نظر داشته باشد که پیش از بروز یک واژه، یا انعقاد یک جمله، یا گشایش یک قافیه راه درازى را باید طى کند، و حتى با وجود همه‌ى این‌ها هم هیچ چیز تضمین شده نیست، حتى واژه‌هایى که معناى اولیه‌ى خود را به مخاطره انداخته‌اند. شعر، گاهى در غیر منتظره‌ترین لحظه رخ مى‌نماید و شاعر، باید به این معما ورود کرده و از آنجا شروع به بازسازى شعر کند.

– دیدن از سیزده منظر اثر کالم مک کان

مشاهده همه ی 1 نظر
مریم
مریم

دل رفت ؛ ولی بار دگر در به در آمد!!

دل رفت ؛ ولی بار دگر در به در آمد!!
عاشق نشدی ؛ قصه ما هم به سر آمد..

دیدار تو غم بود و نبودت ؛ غم دیگر!!
این درد نرفتست که درد دگر آمد....

خودکار به لب برده ای از عمق تفکر
خودکار به لب رفت ولی نیشکر آمد!!

با چشم ترم هر غزلم را به تو دادم....
هر بیت ترم در نظرت بی اثر آمد!!

صد میوه نوبر به تو بخشیدم و امروز
جای ثمرم بر کمرم ؛ این تبر آمد!!

با دیدن رخساره یکتا ی تو دل رفت
دل رفت ولی بار دگر ؛ در به در آمد!!

sSINGLESs1
مشاهده همه ی 1 نظر
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

کاش کاش می شد با خیال عاشقی ،

 لینک

کاش

کاش می شد با خیال عاشقی ، باز گردی و گُل افشانی کنی

رَمز و راز سَر به مُهرِ عشق را ، با نوای رازقی معنی کنی


کاش برگردیم آن دوران عزیزعشوه هایت باز گردانی کُنی

میزبان چشم تو باشم و تو با نگاهت عزم مهمانی کنی


در کنار سفره رنگین دل ، دوستت دارم پذیرایی کنی

بار دیگر در هوای کوچه باغ ، قلب من را غرق ویرانی کنی


در میان خنده های اشک بار ، چشم من با چشمکی یاری کنی

از شراب بی مثال غَمزِه ات ، جُرعه ای را بر من ارزانی کنی


صحبت بی انتها و یک نفس ، هر چه بادا باد را هِجّی کنی

تا سخن از وَصلَت آید در میان ، شوخ چشمی های پنهانی کنی


با هزاران وعده رِندانه مرا ، تشنه تر از خاک طوفانی کنی

پاسخ هر لحظه اصرار مرا ، متصّل بر خرمن افشانی کنی


کاش می شد نطفه شیطانیِ ، واژه ای کاش را آتش زنی

فارغ از کون و مکان و حَدّ و مرز ، گونه هایم را تو بارانی کنی


کاش هنگام بلوغ عاشقی ، زلف خود راگرده افشانی کنی

کاش یک بار دگر با چون منی ، عزم یک کوچ زمستانی کنی


در جوار بُقعه نَنگ رَقیب ، ساعتی را پایکوبانی کنی

تا ابد این قلب تیپا خورده را ، در حصار سینه زندانی کنی


کاش می شد در خِلال عاشقی ، یک دَم دیگر تو مجنونم کنی

جان به کف آرم در آغوشت و تو خنده ای خرج من فانی کنی


سروده :

حادثه

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

جانا تو بزن طبلی ، رُسوا شُدنش با من

 لینک
جانا تو بزن طبلی ، رُسوا شُدنش با من

جانا تو بزن طبلی ، رُسوا شُدنش با من

می نوش تو بی پروا ، سَقّا شُدنش با من


یک دفعه بر این مجنون ، اِبراز نَما عشقت

هر دفعه به راه تو ، شیدا شدنش با من



بابک حادثه

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

خود کرده از آبرو ریزی مگو ای گُل

 لینک
خود کرده از آبرو ریزی مگو ای گُل

خود کرده

از آبرو ریزی مگو ای گُل عِذارم ، ای نگار

رسوا شدن در راه تو باشد برایم افتخار


بدنامی و آوارگی ، باشد نشانی عشق را

من در نگاه اوّلت ، دادم ز کف صبر و قرار


از درگهت رانی مرا ، یا دم به دم خوانی مرا

از عشق گویی یا کُنی ، نفرین و لَعنَم بیشمار


در حسرتت پیرم کُنی ، چون برده زنجیرم کُنی

هر دم تو تحقیرم کُنی ، در عشق باشم استوار


خارم کُنی ، زارم کُنی ، هر روز بر دارم کُنی

از ریشه انکارم کُنی ، یاد تو باشد ماندگار


قهر تو زیباتر کُنَد ، آن چهره عاشق کُشَت

عَفوم مکن زیبای من ، زیباست چشم اشک بار


در این جهان جز عشق تو ، هرگز ندارم هیچ کار

حتّی اگر سهم من از ، این عشق باشد انتظار


خود کرده ای دیوانه ام ، خود کرده را تدبیر نیست

عقل و خِرَد آخر چه سود ، چون عشق باشد کار زار ؟


آنکس که می گوید کمی ، اندیشه کُن در راه عشق

یا دل ندارد یا اگر دارد ، نگردیده شکار


سروده : بابک حادثه

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
علی احمدی
آروم و عادیآروم و عادی
علی احمدی

قطعه ای از مثنوی بلند خداوند عشق .جنون پیرمردی در عشق

 لینک

قطعه ای از مثنوی بلند خداوند عشق ...جنون پیرمردی در عشق دختری جوان و .......


هر چه از من دور می گردی به من ، نزدیک تر

تلخی دُشنام تو ، از شَهد گُل شیرین تر


کُن مرا محروم از بوسیدنت ، ای مَه لَقا

هر چه نازت بیش ، میل و اشتیاقم بیشتر


تا هر اندازه مرا ناکام ، از رویت کنی

چون کَنِه در جستجویت ، می شوم من خیره تر


بی حیا را آبرو بردن نمی باشد ثمر

سَر بِجُنبان و ببین مجنون خود را پرده در


من ز داغ شوخ چشمی های تو افسون شدم

لعن و نفرین و طلسم دشمنان شد بی اثر


خشم تو افزون کند زیبایی رخساره ات

کُن دو چندان خشم خود ، تا من شوم دیوانه تر


عشق و کین ، بوسه و یا سیلی چه فرقی می کند

در دو صورت فرصت دیدار تو آید ثمر


هی به من گویی ببین و گوش کن اندرز من

تا نگاهم بر تو افتد می شوم من کور و کر


ناز کم کن بی وفا آغوش خود را کُن فراخ

خاک پایت سرمه چشمم کمی آهسته تر


بوسه ای یا خنده ای یا اینکه بر من کُن غَضَب

یا بکش یا چاره ای بِنمای ، این آسیمه سر


دست بردار از لجاجت نیست چون من مَسخ تو

منصرف گشتن نباشد کار این خونین جگر


سروده بابک حادثه

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید