افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
بروز رسانی 
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم




من خراباتیم و باده پرست

در خرابات مغان عاشق و مست

می کشندم چو سبو دوش به دوش

می برندم چو قدح دست به دست

 

من مست مستم بابا حیدر مدد               من مست مستم بابا حیدر مدد

از غم شکستم بابا حیدر مدد               از غم شکستم بابا حیدر مدد

باز دوباره غم دنیا تو دل من خونه کرده

های و هایم همه ی اهل دل و دیوونه کرده

تو بگو حرفامو من به کی بگم

تو بگو دردامو من به کی بگم

آخه ما غیر علی یار نداریم

غیر مولا با کسی کار نداریم

 

من مست مستم بابا حیدر مدد               من مست مستم بابا حیدر مدد

از غم شکستم بابا حیدر مدد               از غم شکستم بابا حیدر مدد

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد بابا حیدر مدد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد بابا حیدر مدد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد بابا حیدر مدد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد بابا حیدر مدد

 

من مست مستم بابا حیدر مدد               من مست مستم بابا حیدر مدد

از غم شکستم بابا حیدر مدد               از غم شکستم بابا حیدر مدد

 

شوو تاریک و دشتستونو مو مست بابا حیدر مدد

قدح از دست ما افتاد نشکست بابا حیدر مدد

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت بابا حیدر مدد

 و گر نه صد قدح نفتاده بشکست بابا حیدر مدد

من مست مستم بابا حیدر مدد               من مست مستم بابا حیدر مدد

از غم شکستم بابا حیدر مدد               از غم شکستم بابا حیدر مدد

ر مدد

مشاهده همه ی 4 نظر
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم

با رقیبم شب و روزش به خوشی میگذره
زین همه سوز نهانه دل من بی خبره
...
دلم از این جدایی یه دنیا غصه داره
مثل ابر بهاری اشک از چشمام میباره
اشک از چشمام میباره
یک دل و این همه غم چرانصیب من شد
یک یار بی محبت چرا حبیب من شد
چرا حبیب من شد
کاشکی که عاشق بودی تا دردمو بدونی
دنیا یه غصه هامو توی چشام بخونی

مشاهده همه ی 1 نظر
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم

هیچ وقت نخواستم دشمنامو بشناسم ،
چون میدونستم همه ی فامیل هامو
از دست میدم ...!

مشاهده همه ی 1 نظر
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم
images.jpeg

خدایا یه نگاهی هم به منه دربدربکن ببین منم هم وجود دارم
من هم بنده تو هستم من هم انسانم من هم دل دارم

مشاهده همه ی 2 نظر
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم

از عرش سلام سرمدی آوردند
آیینه ی حُسن سرمدی آوردند
با آمدن رضا (ع) از باغ بهشت
یک دسته گل محمدی آوردند
میلاد نور مبارک

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم

دلُم تنگه دلُم تنگ

چرا دنیا به من داره سر جنگ

زمونه از من مسکین چه می خواد

که بر قلبم زکینه میزنه چنگ

خدا رنج و ستم اندازه داره

به دنیا درد و غم اندازه داره

شدم از غم دچار درد و منت

گناه من چه بود غیر محبت

سیه بختم خودم میدونم ای دل

که میمیرم به ناکامی به غربت

خدا رنج و ستم اندازه داره

به دنیا درد و غم اندازه داره

چرا غم ریشه جونم گرفته

چرا محنت گریبونم گرفته

خداوندا مگه من دل نداشتم

چه دردی نور چشمونم گرفته

خدا رنج و ستم اندازه داره

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم

شبای رفتن تو
شبای بی ستارست
ببین که خاطراتمبی تو چه پاره پاره ست
با هر نفس تو سینه بغضه تو تو گلومه
با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته
اره راست میگه دیشب هرچی به آسمون
نگاه کردم ستاره ای ندیدم چون مهدی من
از پیشم رفته غریبه امان از درد دوری
امان از غریبی امان از درد جدایی
چقدر سخته
حالا باید تو این دوسال یه گوشه خونه بشینم
با در و دیوار درد دل کنم وگریه کنم
تا مهدی ام از خدمت بیاد آیا این بیماری لعنتی
میزاره زنده بمونم دوباره مهدی ام را ببینم

مشاهده همه ی 1 نظر
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم
مشاهده همه ی 5 نظر
مـهــیـن بیات سلطان غم
مریضمریض
مـهــیـن بیات سلطان غم

خانم رازدار

آدمی مفلس و بیچاره و درویش شبی جانب کاشانه ی خویش آمد و رخسار زن خویش ببوسید و بخندید و زنش دید که او خرم و خوشحال تر است از همه شب های دگر، سخت در اندیشه فرو رفت و به خود گفت: که این عیش و خوشی بی سببی نیست. لذا روی بدو کرده و پرسید؟ سبب چیست که امشب تو چنین لولی و شنگولی و منگولی و دلشاد. چو شوهر بشنید این سخنان، گفت: دریغا که تو زن هستی و زن رازنگه دار نمی باشد و زین رو نتوانم به برت راز دل ابراز کنم، زانکه مباد تو کنی راز مرا فاش و از این راه شوی مایه ی رنج و ضرر ما

کرد زن آن قدر اصرار که آن مرد ز اسرار درون، پرده برافکند و به وی گفت: اگر قول دهی تا که نگویی به کسی، قصه ی خود را به تو می گویم و زن هم متعهد شد و آن مرد به وی گفت که پس گوش بده، علت خوشحالی من این است که امروز فلان جا به فلان کوجه یکی کیف پر از پول بدیدم که لب جوی درافتاده و تا چشم من افتاد بدان زود برش داشتم از خاک و نمودم در آن باز و بدیدم که در آن کیف نود اسکن پانصد تومنی چیده و فی الفور نهادم وسط جیبم و راضی شدم از طالع بیدار که یار است مددکار و شود باعث فتح و ظفر ما

شب دیگر چو شد او وارد منزل ز زن خوش سخن خویش بپرسید که آن راز که گفتم به تو، گفتی به کسی یا که نه؟ زن گفت: برو خاطر خود جمع نگه دار که زن حاجی و گلباجی و زرتاجی و زن دائی و معصومه و کبری و گلین باجی و صغری و زن آقا و ثریا و حسین و حسن و اکبر و عباس و غلام و تقی و کل نقی و خالقزی و گل پری و خال زری و اقدس و پوران و مهین، جمله ی اهل در و همسایه و خویشان و عزیزان،،، همه را دیدم و بر هر که رسیدم قسمش دادم و زو قول گرفتم که لب خویش فروبندد و نشنیده بگیرد زمن این قصه، مبادا کند این راز به شخص دگر ابراز و دهد درد سر ما

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید