لحظه  بروز رسانی 
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

در پي ماه به دريا زدم و فهميدمدست بر آب


در پي ماه به دريا زدم و فهميدم

دست بر آب زنم ، ماه به هم مي ريزد
حسین دهلوی


تو مفعولی دل فاعل فدایت
همیشه فعل میریزم به پایت !

بگو تا با کدامین واژه خود را ...
ضمیر ِ " متصل " سازم برایت ؟

علی بیانی

کل دنیای سیاست عبث و ناکام است

من به "فرجام" لبت گر برسم، "برجام" است ...

#اعظم_کوهستانی


تنهایی یک درختم
و جز اینم هنری نیست
که آشیان تو باشم.

#شاملو


ابلیس منم ایل و تبارم سیب است

تا باغ تویی هر چه بکارم سیب است


فقه اسلامی ما را گر که مجنون می نوشت

خمس بر چشمان لیلا هم تعلق می گرفت !

امیرعباس سوری


#امير_سهرابى

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است .

#میلاد_عرفانپور

تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که بازیچه ی منطق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است


تا تو قلیان می کشی کارم تاسف خوردن است

ارزش لبهای من اندازه قلیان نبود ؟؟؟


یک دست جام باده و یک دست زلف یار
دستی دگر کجاست که خاکی به سر کنم
#سید_حسن_حسینی


دستت را به من بده
بگذار اولین انسانی باشم
که دستش به ماه می رسد ...

 


#داریوش_حسن_پور


گاهي خوابت را مي‌بينم
بي‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهي در آب‌هاي تاريک
که لب مي‌زند و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا بوسه‌هايي از دل‌تنگي


#توماس_ترانسترومر


عاشق نباشی حس باران را نمی فهمی
فرق قفس با یک خیابان را نمی فهمی

عاشق نباشی می روی در جاده ها،اما
معنای فصل برگ ریزان را نمی فهمی


اینگونه که مرا صدا می زنی،
درخت پیر حیاط را هم صدا کن

شکوفه می دهد،
می دانم...!

#حسن_آذری


صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت

ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت

#سعدی


با می به کنار جوی می‌باید بود
وز غصه کناره‌جوی می‌باید بود

این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود

#حضرت_حافظ


اى كه گفتى انتظار
از مرگ جانفرساتر است

كاش جان مى دادم
اما انتظارى داشتم...

#سيمين_بهبهاني


عکس ماهت روی آب افتاده بود
توی برکه پیچ و تاب افتاده بود

 

#میترا_ملک_محمدی

يك جهان دل راپريشان ساختن انصاف نيست

شانه درآن زلف خم درخم نمي بايدزدن


خدا را شکر دست و روسری مانع شده بانو
چه میدانی تو از نرخ جدید خونبها آخر

 


#حسین_مرادی

حالی که دارم بی تو هر شب خوب معلوم است

ایرانم و افتاده ام در دست چنگیزی

#احسان_اکابری

مشاهده همه ی 5 نظر
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

می دانی پرنده را بی دلیل اعدام می کنی در ژرف

می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
اینه ایست
که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
با شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
ایا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زردپوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

خسرو گلسرخی

مشاهده همه ی 3 نظر
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

به نام من   ببین تمام من شدی اوج صدای من

به نام من
 
ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی
بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی
ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد
به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم
به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم
منو به دست من بکش به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن
نگو به من گناه تو به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست
هنوز می پرستمت هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی
به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم
به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم                                                                                روزبه بمانی

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

پنجره یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره

پنجره
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
 
 
 
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
 
 
 
 
 من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
 مصلوب کرده بودند.
 
 
 
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید
دیوانه بار دوست بدارم.
 
 
 
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
 
 
 
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرها مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
 
 
 
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟
 
 
 
حس می کنم که وقت گذشته ست
 می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
 
 
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
 
 
 
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .فروغ فرخزاد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

نمی خواستم نام چنگيز را بدانم . نمی خواستم نام چنگيز

نمی خواستم نام چنگيز را بدانم ....
نمی خواستم نام چنگيز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تيمور لنگ ،
نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و
خفت چشنده گان را .

می خواستم نام تو را بدانم .

و تنها نامی را که می خواستم
ندانستم .


احمد شاملو - 1363 (مدايح بی صله )

مشاهده همه ی 2 نظر
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

بیش از این ها، آه آریبیش از این ها میتوان خاموش

بیش از این ها، آه آری

بیش از این ها میتوان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم،بر دیوار

می توان با پنجه های خشک پرده را یک سو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک سقفی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتاب پر هیاهو ترک می گوید

 

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، ام کور اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب ،سخت بیگانه

((دوست میدارم))

می توان در بازوان چیره یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

..........................................................

می توان در بستر یک مست،یک دیوانه، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

 

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دلخوش بود

پاسخی بیهوده،آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده،در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

 

می توان چون صفر در تفریق و جمع ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

 

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده ی یک روز

عکس یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

 با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال ها لابلای تور و پولک خفت

میتوان با فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد 

((_آه،

من بسیار خوشبختم_))

 

فروغ فرخزاد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

سیگار های بهمنش را دوست دارم بوی بد پیراهنش

سیگار های بهمنش را دوست دارم

بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟

دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!



نفیسه بالی

مشاهده همه ی 5 نظر
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

شعر طنزی گفته ام خیلی قشنگ نقد کن اما

شعر طنزی گفته ام خیلی قشنگ1.gif نقد کن اما بدون فحـش و جنـگ5.gif
دختری با مادرش در رختخــــــواب درد و دل میکرد با چشمی پر آب2.gif

گفت مادر! حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم 7.gif روی دستت باد کــردم مادرم29.gif


سن من از 26 افزون شده قلب من آتش گرفته خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد


غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته66.gif

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت:


دختـرم بخت تو هم وا میشود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهـر یکی را تور کن
25.gif

گفت
دختر:‌ مادر محبوب من‼ ای رفیق مهـربان و خوب من

گفتـه ام با دوستـانم بارهـا من بدم می آید از این کار ها
13.gif

در خیابان یا میان کــوچه ها سر به زیرم با وقارم هر کجا

کی نگاهی میکنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و داود خطـر

با سه تاشون رفته بودیم سینما بگـذریم از باقی این ماجـرا44.gif

یک سری هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم


یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یه زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهــاد بود البته وسواسی و حساس بود


بعداز این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

یعد اون من عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شـــدم بعد نادر عاشق ناصــر شدم

مادرش آمــــد میان حــرف او گفت: ساکت شو دیگه بی چشم و رو!82.gif

گرچه من هم در زمان
دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشــد پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم برسرت خیلی بدی واقعا که پوز مادر را زدی (-̮̮̃-̃)

مشاهده همه ی 12 نظر
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

FhZtZEsoLyE0Qg&w=324&h=300&c=0&pid=1.9&r

مشاهده همه ی 7 نظر
bahram
خوشحالخوشحال
bahram

th?&id=JN.YoIvMSkAlhhKwC2vHEKcgw&w=300&h

مشاهده همه ی 5 نظر