افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
orca-image-1488939617619.jpg_1488939617709.jpeg

@divoneh-76 سلام دوست عزيز روز جهانی زن را به شما تبریک میگویم و  آرزوی موفقیت برای شما دارم

مشاهده همه ی 2 نظر
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
orca-image-1488939623308.jpg_1488939629723.jpeg

@SARINA198 سلام دوست عزيز روز جهانی زن را به شما تبریک میگویم و بهترینها را برآید ارزودارم 

مشاهده همه ی 2 نظر
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
orca-image-1488939623308.jpg_1488939629723.jpeg

روز  زن مبارک باد 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
۲۰۱۷۰۳۰۴_۰۷۳۱۵۰.jpg

سلام دوستان عزیز این درخت  طالبی است  در آفریقا  تقدیم به شما 

مشاهده همه ی 3 نظر
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
۲۰۱۷۰۲۲۴_۱۵۲۲۵۲.jpg

Life Is Beautiful at the time and the correct use

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
received_1054797507949321.jpeg

تقدیم به شما دوستان عزیز 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
FB_IMG_1488190267747.jpg

تقدیم به شما دوستان عزیز 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی
FB_IMG_1488053994207.jpg

تقدیم به شما دوستان عزیز 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی

شماره حساب دلتون رو نداشتم تا شادی ها رو براتون واریز کنم ... 

رمزش رو هم نداشتم تا لااقل غمهاتون رو برداشت کنم ... 


ولی از خودپرداز دلم براتون آرزو کردم!

چرخ گردون ، چه بخندد ، چه نخندد ، 
تو بخند
      مشکلی ، گر تو را ، راه ببندد ، 
تو بخند
غصه ها ، فانی و باقی ، همه زنجیر به هم
     گر دلت از ستم و غصه برنجد ، 
تو بخند
 

روز و روزگاران به کام..اسماعیل  بیورانی 

مشاهده همه ی 1 نظر
اسماعیل بیورانی
آروم و عادیآروم و عادی
اسماعیل بیورانی



چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود، کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش؛ چیزهایی شیرین ، برای شروع آشنایی.

گفت: «مادر جون، من که چیز زیادی نمی‌خورم، یک گوشه هم که نشستم، نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!»
گفتم: «مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.»

گفت: «کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق می‌کنه‌ها، من که اینجا به کسی کار ندارم. اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟»

گفتم: «آخه مادر من، شما داری آلزایمر می‌گیری، همه چیزو فراموش می‌کنی!»
گفت: «"مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!»

خجالت کشیدم! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود، راست می‌گفت، من همه رو فراموش کرده بودم! 

زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی‌ریم. توان نگاه کردن به خنده نشسته بر لب‌های چروکیده‌اش رو نداشتم. ساکش رو باز کردم، قرآن و نون روغنی و همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!

آبنات رو برداشت و گفت: «بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.»
دست‌های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: «مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.»

اشکش را با گوشه رو سری‌اش پاک کرد و گفت: «چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی‌یاد، شاید فراموش می‌کنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟!»

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه می‌کرد، زیر لب می‌گفت: «گاهی چه نعمتیه این 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید