لحظه  بروز رسانی 
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

پیراهنی برایت دوخته ام از تافته هایِ نفیسِ لبخند

پیراهنی برایت دوخته ام از تافته هایِ نفیسِ لبخند

پیراهنی برایت دوخته ام
از تافته هایِ نفیسِ لبخند
از ترمه هایِ اعلایِ سلامت و پرنیانِ لطیفِ آرامش
از شکوفه های خوشبختی،
شب بوهای مست ،
پروانه های سفید رقصان ،
از تمام قشنگی های دل انگیز بهار...
تا تن کنی و برایت اسپند دود کنم
چقدر به قامتت می آید
چقدر ماه می شوی ....
{-63-}
یک سال دیگه هم گذشت ،با تموم تلخی و شیرینی هاش با تموم بغض ها و لبخندهاش با خاطره های خوب و بدش ...
کاش سال پیش رو ،سال دلبخواهت باشه ،سال شکفتنت، به بار نشستنت ، سال موفقیت های بزرگت ، کاش دنیا به کام تو باشه و زمین و زمان بر مدار خوشبختی تو بچرخه {-47-}
قدردان حضورتون هستم {-w4-}
بهارتون شکوفه بارون{-102-}

مشاهده همه ی 12 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

پاییز من، عزیزِ غم‌ انگیز برگریز! یک روز

پاییز من، عزیزِ غم‌ انگیز برگریز! یک روز

پاییز من، عزیزِ غم‌
انگیز برگریز!
یک روز می‌رسم
و تو را می‌بهارمت!

سید مهدی موسوی

مشاهده همه ی 7 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

بـــهار را ببین چگونه ازخود می تــکانَد برگ

بـــهار را ببین چگونه ازخود می تــکانَد برگ

بـــهار را ببین
چگونه ازخود
می تــکانَد
برگ های فرسوده را ؛
تو هم جوانه ای بزن،
ســبز شـــو !!!
بـهـار
ادامه ی لبخندهای تو خواهد بود...

مشاهده همه ی 11 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

آن زنِ مو وزوزی که شال قرمز بر سر دارد و

آن زنِ مو وزوزی که شال قرمز بر سر دارد و

آن زنِ مو وزوزی که شال قرمز بر سر دارد و دمپایی های بنفشِ عروسکی اش را با پیرهن صورتی اش ست‌کرده است،
همسایه ی ما بود‌.
همان زنِ دوچرخه سوار که میخندد و آخر شبها هورا کشان سوار بشقاب پرنده می شود.
همانی که جمعه ها عصر روی لبه ی جدول خیابانهای شهر راه می رود و اگر حوصله داشته باشد قلم مو به دست به جانِ دیوار و خرابه های کهنه ی شهر می افتد،همان زن چشم فندقی،قبلا همسایه ی ما بود.
در بالاترین طبقه ی ساختمان زندگی می کرد،شبهای تابستان در پشت‌بام می‌خوابید،دوشنبه عصر ها مهمان دعوت می کرد و برایشان شربت پرتقال می برد.
صدای حرف زدنهایشان‌را همه می شنیدیم.
گاهی وقتها هم سگ و گربه اش را بر می داشت،میزد به دل شهر و با هدفوون نارنجی اش "شهر من بخند" و اینجور آهنگها گوش می کرد.
هر وقت‌هم کیک درست می کرد ،با همان لبخندِ همیشگی اش برای تمام ساختمان می آورد.
اسمش را نمی دانستم،هنوز ام‌نمی دانم. عمو باپیر می گفت "دیوانه است"
ژیار،پسر واحدِ دوی طبقه ی پنج می گفت "نترس‌ترین‌آدمِ دنیاست"
خواهرم لیلا هم تاییدش می کرد و می گفت"از همه ی اهل محل شاد تر است"
هیچ کس جز مهربانی،خنده های بلند و شعر خواندن های زیر لبش چیزی از او ندیده بود.البته اگر دو هفته پیش که خاله اش مرد و او گریه کنان به مسجد رفت را فاکتور بگیریم.
لیلا خیلی دوستش داشت،می گفت"فقط برای‌خودش زندگی می‌کند."
می گفت:"ارزوهایش را‌خودش برآورده می‌کند و از شوقشان می خندد‌."
می گفت "برای شادی تلاش می کند"
فکر کنم لیلا خیلی دلش میخواست دیوانه باشد‌.
هر وقت که لیلا پیگرِ دیوانه بود،
مادرم سر تکان میداد و زیر لب استعفرالله می گفت.
چند روز‌ پیش شنیدم شلیر خانم می گفت "رفتارش شبیه آدمهای خوب و باشخصیت نیست"
مامان هم دوباره زیر لب گفت"دیوانه است"
امروز صبح داشت وسایلش را جمع می کرد،از ساختمان بیرونش کردند‌،عمو باپیر می گفت"بودنش اینجا قباحت دارد."
نمیدانم قباحت چیست،ولی قباحت باعث نارحتی آدمها می شود.خودم دیدم که لیلا خیلی نارحت شد،حتی برای رفتنش گریه کرد.
پرسیدم"مگر دیوانه نبود؟"
همانطور که اشکهایش را با دست چپش پاک می‌کرد گفت"اینجا به آدمای خوشحال و نترس میگن دیوونه"

مشاهده همه ی 7 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

مادر سالخوردگیِ دخترکی تنهاست که عروسک هایش

مادر سالخوردگیِ دخترکی تنهاست که عروسک هایش

مادر
سالخوردگیِ دخترکی تنهاست
که
عروسک هایش
حرف می زنند،
بزرگ می شوند،
راه می افتند و می روند..

" کامران رسول زاده "

مشاهده همه ی 7 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

همه فصلها از من کوچ کرده اند. وزمستان

همه فصلها از من کوچ کرده اند. وزمستان

همه فصلها از من
کوچ کرده اند..
وزمستان
تنها ملودی آشناست
برای شمعدانی های پشت پنجره
هنگامی که حقیقتِ مرگ
تنها سکانس انکار ناشدنی ست...
" زهرا محمدآذری "

مشاهده همه ی 16 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

وجودت را بر دلم جاری ساز تا آهنگ عشق بنوازیم

ملودی مهر

وجودت را بر دلم جاری ساز
تا آهنگ عشق بنوازیم بر رخ این کره ی خاکی...

مشاهده همه ی 8 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

آرام شده‌ام مثل درختی در پاییز وقتی تمام برگ‌هایش

آرام شده‌ام مثل درختی در پاییز وقتی تمام برگ‌هایش

آرام شده‌ام
مثل درختی در پاییز
وقتی تمام برگ‌هایش را
باد برده باشد...

" رضا کاظمی "

مشاهده همه ی 16 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

و درد نامِ دیگرِ سرزمینِ من است. وقتی که

و درد نامِ دیگرِ سرزمینِ من است. وقتی که

و درد نامِ دیگرِ سرزمینِ من است..
وقتی که
آرزوها به پرواز در نیامده
می سوزند
به پرتگاه مرگ سقوط می کنند و
ققنوس وار عروج می کنند و
در آسمان
آینده ی نداشته شان را به نظاره می نشینند...
عروجتان تسلیت مان باد...

مشاهده همه ی 8 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

پاییز از این جا می گذرد جایی میان برگهای سبز

پاییز از این جا می گذرد جایی میان برگهای سبز

پاییز از این جا می گذرد
جایی میان برگهای سبز
درست بینابین دست‌های سردِ مَن
و تا عمق نفس هایم میدود
و هاله ای خرمالو رنگ به جا می‌گذارد در جای جای سلول‌هایِ تنهایی

مشاهده همه ی 10 نظر