لحظه  بروز رسانی 
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم

گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم

گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،
چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟
و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنندو من در یاد هیچ‌کس نیستم؟
عباس معروفی

مشاهده همه ی 4 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

من پر از زندگیم فاصله ها را پر کن

من پر از زندگیم فاصله ها را پر کن

من پر از زندگیم
فاصله ها را پر کن...
فریدون مشیری

مشاهده همه ی 18 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

هر گلی در این چمن، سرمست میروید ز خاک بس

هر گلی در این چمن، سرمست میروید ز خاک بس

هر گلی در این چمن، سرمست میروید ز خاک
بس که در این باغ، جام از دست من افتاده است
سعید بیابانکی

مشاهده همه ی 32 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

خیال تو با رقص ِخورشیدِ صبح، مرا تا

خیال تو با رقص ِخورشیدِ صبح، مرا تا

خیال تو
با رقص ِخورشیدِ صبح،
مرا تا دلِ روزها می کشد!
فریبا روزبه

مشاهده همه ی 16 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

راهی نشان بده خسته ام از این

راهی نشان بده خسته ام از این


راهی نشان بده
خسته ام
از این همه کلافه گی
راهی که
مقصدش....

مشاهده همه ی 15 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

نرسیدن، رسیدن محض است آبزی، آب را نمی بیند

نرسیدن، رسیدن محض است آبزی، آب را نمی بیند

نرسیدن، رسیدن محض است
آبزی، آب را نمی بیند ...
هر که در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند...

یاسر قنبرلو

مشاهده همه ی 11 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد ؛ مثل

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد ؛ مثل

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد ؛
مثل دریا
به ادامه خویش...
سیدعلی صالحی

مشاهده همه ی 8 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

من در تو نگاه می‌کنم در تو نفس می‌کشم

من در تو نگاه می‌کنم در تو نفس می‌کشم

من در تو نگاه می‌کنم
در تو نفس می‌کشم
و زندگی
مرا تکرار می‌کند
احمد شاملو

مشاهده همه ی 21 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

رنگ‌ها دل کندن را یاد نگرفتند! می‌مانند

رنگ‌ها دل کندن را یاد نگرفتند! می‌مانند

رنگ‌ها
دل کندن را یاد نگرفتند!
می‌مانند ،
می‌چسبند به دیوار حافظه
و هرشب
مشکیِ چشم‌هایش مرور میشود ...

مشاهده همه ی 18 نظر
beyond ㋡
مهربونمهربون
beyond ㋡

ما در شهر زندگی می کنیم . ولی فاصله ی

ما در شهر زندگی می کنیم . ولی فاصله ی

ما در شهر زندگی می کنیم ...
ولی فاصله ی بینمان به قواره ی یک قاره ی ناشناخته و اقیانوسی وسیع است ....
همه ی اینها به کنار ،
چندی پیش به ادای روشنفکرانه ای تن دادم و برای مدتی به روستایی رفتم ...خانه ای کرایه کردم و برای مدتی آنجا ماندم...
شبکه های اجتماعی ام را تنها به آیات الهام بخش کائنات ، به امواج کوه و آسمان و رودخانه و پیامهای شخصی ام را تنها به آفریدگارِ هفت نُت موسیقی و کلیدها و تارها ، پیوند زدم و ارتقا بخشیدم .
اما نمی دانم چه مرگم شد که باز به همین
ملال کده برگشتم ...
جایی که آسمانش از دودِ کله هایمان کبود است ...
و زمینش از بی حرمتی به قلبهامان ، خراب آبادی ست پهناور ...
یک واقعیتی را می دانی ؟
ما به جاهای دور می رویم شاید قدری حالمان بهتر شود ...
اما خودمان را همراهمان نمی بریم ...
چون " بیگانه تر از ما ...با خودمان ...هیچ کسی نیست ....
و دور تر از ما به ما ...هیچ جزیره ای کشف نشده است ...
"معلوم است که با یک غریبه آبمان در یک جوی نمی رود.
معلوم است که نمی توانیم با او در یک کوپه بنشینیم ، گل بگوییم و گل بشنویم .
نگاه شماتت بار او نمی گذارد راحت ، پای خیال پریشانمان را جلوی دیگریِ خودساخته مان ، دراز کنیم .
صدای قطارِ مستهلک و قدیمیِ ذهنمان روی ریل های پیچ در پیچِ وجدانی که سالهاست تعمیر نشده است ، آزارمان می دهد
و زمان بیرحمانه می گذرد و ما همین طور سفر به درون طفلکمان را به تعویق می اندازیم
چون می دانیم چه هیولای هولناکی از خود ساخته ایم
و من بسیار می ترسم ...
از آن روزی که برای همه ، خواهی نخواهی خواهد رسید
و من هنوز
حتی گشت و گذار کوتاهی
با خودم ،
در آنچه به واقع هستم ، نزده باشم .
زهره حدادی

مشاهده همه ی 11 نظر